1001bahane@gmail.com

 

 

کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالب نوروز را

سعدی



تاريخ : ۱۳٩٤/٧/٩ | ٢:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

آنان که فقط یزید را می فهمند

سوزاندن با اسید را می فهمند

امروز ز زیبایی تو می سوزند

فردا هل من مزید را می فهمند

 

چون مثل شما اسیدافزار نی ام

می بخشمتان که تا بدانید کی ام

زیبایی من اسید را می سوزد

ماهم، ز تبار ملک جمشید کی ام

 

دکتر امیرحیدری



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٦ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ما ز راه راست، بُر خوردیم و شد

تا ته میخانه سُر خوردیم و شد

جیب ما خالی ز پول نقد بود

نسیه میدادند و پر خوردیم و شد

پرخوری عیب است، اما میفروش

گفت با ما پر بخورخوردیم و شد

چون کند ناپاک را پاک آب کر

همتراز حجم کر خوردیم و شد

خانه پر غر بود و آنجا پر ز می

می به جای سم غر خوردیم و شد

دوستان انگور می خوردند و ما

آب آن انگور دُر خوردیم و شد

جام تنهایی نمی چسبد به ما

با رفیق ترک و لر خوردیم و شد

گرچه با شیرینی عادت کرده ایم

این یکی را مر مر خوردیم و شد

دکتر امیرحیدری



تاريخ : ۱۳٩۳/٧/٢ | ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

مخزن الاساتید دویّم!

... داستان تا بدانجا پیش رفت که دریاقلی بیگ را در سفر جابلقا پیر سپیدمویی راه بربست و از این طریق جوان را معرفتی جدید حاصل آمد و اینک دنباله ماجرا...

صباحی چند بگذشت و کاروان را لاجرم طی مسیر لازم. در روزی گرم و بیابانی داغ، واحه ای پدیدار گشت و کاروانیان را غم از چهره بزدود، پنداری که هاجر را بهر اسماعیلی در تشنگی فرورفته، آب فراهم همی گشت. کاروانیان خاک و خستگی با آب گوارای جوشیده از چشمه ای زلال در دل کویر از تن خویش زدودند و عارفی از آن جمع یاد کرد پور نبی، حسین را، که کوفیان و آلودگان دنیای فانی تشنه لب سر بریدند و از آب گوارا محروم که لعنشان باد الی الابد...

ازاین یادآوری، جمیع کاروانیان را اشک از چشمان جاری گشت ... که حسین را قتیل العبرات خوانند و همان عارف از پدر حسین، علی گفت، همان اسدی که پورِ خویش را وصیت همی کرد "...که قاتل من چو اسیرتوست اکنون،  به اسیر کن مدارا1"! او باز هم از صبرِ علی گفت و علمِ علی و معرفتِ علی، و ... گفت: "علی عرب را پادشه بود و این ملک پورِ خویش در جای دیگر وصیت همی کرد به اقامه نماز که واسط است بین خداوندگار و بنده و چون نباشد، مخلوق را از وادی السلام عبد خدا بودن به برهوتِ بنده ابلیس شدن کشاند و هذا خسرانٌ مبین!  علی را شمشیری بود ذوالفقار نام که سیف الدینی بود بُرَّان و ضربت برکسی نزد با این تیغ مگر آنکه به هلاکت و درکات جهنم گرفتار نمود زخم خورده خویش را..."

 چندی نگذشت که عارف را نفس بند آمد و زبان قاصر ... که اقیانوس وجود علی را چون با قطره کلام بتوان ستود؟!

باری، صحبت که بدین جا رسید در آسمان موجی تیره پدیدار شد از انواع مرغان که از بیابان به سوی واحه پرّان بودند و بر منقار بسیاری از آنان قوتی بود برای جوجه هایِ در لانه منتظر و محشر عظمایی  شد و غوکان در واحه آواز سر دادند و سنجاقکها به دنبال پشه های بر سطح آب در حال پرواز... که ناگه فغان برآمد از آن جوانک ژولیده و رو به بیابان گذارد که داستان آن همی دانید .... که همه عالم در حال تسبیح بدید و بر خود جایز ندانست سکوت، صبوری و شکیبی

 را و نعره زد بر حال خویش و به دو گوش خویش و با صدای فصیحی بشنید ندایِ سبحان الله دشت و سنگ و جماد و نبات و هر صاحب حیات را!... و او بصیری بود در میان غافلان ... و جاهلان او را مجنون می پنداشتند!

... نسیم غروب و خنکی شبهای کویر کاروانیان را حول آتش گرد آورد و کم کم سکوت بر دشت و واحه مستولی. گاه نعره وحوش نگاهها را به اعماق تاریکی، جایی که برق چشم درنده ای یا جاندار شب گردی دل را می لرزاند، می کشانید؛ با این وجود نرم نرمک خواب بر چشمها غالب آمد، زمزمه یاران به خاموشی گرائید و دریاقلی بیگ نیز در خواب ناز فرورفت و این بنده حقیر داستان را مطّول نکنم به آنچه که در خواب بدید!!

... صبحگاهان چون موذن خلایق را به نمازگزاردن دعوت نمود و جمیع کاروانیان با دو گانه ای زنگار از دل بزدودند، داعی همگان را  به طی مسیر فراخواند و کوس الرحیل بلند شد و شتران را بند از پا بگشودند و استران را بار همی کردند و کاروان را حرکت آغازیدن گرفت. از میان کاروانیان، مردی بازرگان و نیک نفس سوار بر اسبی سپید، فقیری درویش مقدمِ خود بدید و بر حال زار او رحمش آمد و درویش را بر اسب نشانید و خود پیاده طی مسیر نمود. دریاقلی بیک را این عمل بسیار خوش آمد و به بازرگان گفت: "آیا تو را مرادی باشد تا تورا اجابت نماییم؟" بازرگان تبسمی نمود و یزدانی را سپاس همی گفت که جمیع بندگان را از سر مهر همه گونه نوازد و فقیر زادهِ مسکین را به قوتی اندک سیر و ملک زادهِ غنی را با قوتی فراوان نیز گرسنه نگه دارد که دویمی را چشم اندازی به مُلک و مِلک دیگران هماره گرسنگی و حرص همراه باشد. بازرگان افزود:" من این عمل را نیز از خود ندانم  که مال و قوت و قوّت و پای سالم را همگی خداوندگار عنایت فرموده و به آنی همه را بگیرد یا ببخشاید و من حقِ دوستی او را چون بجای آورم که جمالش عالم را شیفته و جلالش هر گردنکشی را بر جای نشانده و ..." این سخن به کمال نرسیده بود که دباغ زاده ای زردروی و تن رنجور مرد بازرگان را به ریاکاری متهم کرد و نیک ورزی را در این دنیای ناجوانمرد مضحکه دانست و به تمسخر بگفتا: "سالهاست که مدعیان دین، معیشت خویش بر ستون شریعت استوار نموده اند و ظاهرپرستان، رستگاری را در تقّرب و تملّق صاحبان زر و زور می جویند و مرا مرگ واجب آید اگر تزویر این مرد بازرگان بازنشناسم و تشت رسوایی اش از بام در نیندازم و ...!". ... به عظمت رب العالمین هنوز جمله آخر از دهان آن مفلوک بیرون نیامده بود که ماری پنهان در زیر رمل پای مرد را به نیشی زهرآگین سوراخ نمود و جان وی در دم بیرون شدی و کاروانیان را بر آنچه گذشت انگشت حیرت بر دهان!

این نقل بیاوردم تا آدینگان بدانند خلایق را حسن ظن باید که آئین خِلقت بر محور نکویی بوده و نیک نامی است که می ماند و "مُرده آن است که نامش به نکویی نبرند"2.  

باری، این سخن را به پایان می برم تا بدانجا که حصار قریه ای از دور پدیدار گشت و والی شهر چون از قدم رنجه فرمایی دریا قلی بیک شنیدن گرفت، با عده ای از مردمان به استقبال از شهر برون شد. در آن دیار چه گذشت، وعده ما تا مخزن الاساتید سیُّم اگر نَفَس برقرار باشد و نام اساتید مزید!!

.... و این مخزن الاساتید دویّم بود!

1. مرحوم شهریار     2. سعدی شیرین سخن

 دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥ | ٦:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

از خدا می خواهم که دلم رنگ سیاهی باشد - 

مثل یک ابر بهار...-

تا مرا مظهر ظلمت بنمایند-

                             اما....-

پاکی و روشنی و عشق ببارم برخلق...

چه بسا غنچه ای از حسرت آب -

 به نهان خانه ی گل زندانی است-

و به یک قطره ی آب-

بنمایند رهایش از غم-

و زمانی که از آن غمکده آزاد شود-

بنوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.

و چه بسیار از این غنچه ی در حسرت آب.........

از خدا می خواهم-

که ببارم بر خاک-

تا بجوشد چشمه-

چه بسا بلبلی از جور خلایق عطشان-

خوش بنوشد آبی-

پر بشوید چالاک...

و چو گردد سیراب برود بر سر یک شاخه ی دور-

و بخواند با جان-

و بدین گونه نوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.....

و سپس جسم ضعیف خود را-

به دم باد بهاری بسپارم خوشنود....

این همان قصه ی یک انسان بود........

محسن خاکی



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٧ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

با تو خیلی خوبه حالم
با تو روشنه خیالم
با تو مثل حرف چشمه
صاف  و ساده و زلالم
*
با تو لحظه تازه میشه
عشق، بی اندازه میشه
پر زدن به آسمونا
تبِ پَر آوازه میشه
*
با تو خوبه شعر خوندن
پیشت عاشقانه موندن
سنگ ِ بیوفاییا رو
با لب ِ شیشه شکوندن
*
بی تو زندگی سرابه
بی تو حال دل خرابه
زندگی بدون ِ چشمات
یه سوال ِ بی جوابه

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۱۳ | ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

آسمان حرف های ناگفته زیاد داشت

 شاید ریزش حرف ها بر سر عابران

 نه تنها انها را ناراحت نمی کند

 بلکه خوشحال هم می شوند

ولی هیچکس نفهمید برای چه اسمان دلش گرفته

شاید حرف هایش را هیچکس نفهمد

حتی چترها

 محمدرضا گرجی


تاريخ : ۱۳٩۳/۱/۱٧ | ٧:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

شاید روزی ...

-         با تجهیز آزمایشگاه ها روش تعیین نقطه ذوب به روش میکرو، دلیل محکم بر وجود یا عدم وجود ناخالصی در ماده باشد. (ن)

-         دلم می گیرد از امید... دلم می گیرد از آینده... دلم می گیرد از پرواز با بالهای شکسته... از کف و هورا کشیدن دیگران از دور... از دعا کردن هایشان بی اینکه دست بر شانه ات بگذارند دست به آسمان بلند می کنند... دلم می گیرد از نگاههای متوقع دیگران که گرمایی ندارد تا در یخبندان بی رحم زمانه یخ نزنی. شاید روزی برای تحقق آرمانهای از جنس نورم، دستی بر شانه ام احساس کنم. (س)

-         علم آنقدر پیشرفت و توسعه یابد که بشر تنها با فکر کردن درباره چیزی به خواسته خود برسد و نیاز به انجام کار زیادی نداشته باشد و فقط اراده او مهم باشد. (ک)

-         علم و دانش آنقدر پیشرفت کند که هیچ سوالی در ذهن کسی بی جواب نمانده باشد و همه افراد از ذهن خود حداکثر استفاده را کرده باشند. (ر)

-         من و خانواده ام در کنار هم قرار بگیریم. همه در یک شهر... در یک جا.

-         انسان ها بدون بهانه کنار هم زندگی کنند.

-         دنیای سیاه و سفید من رنگی شود. شاید روزی آدم ها برای پیداکردن جایشان در زندگی جای بقیه را تنگ نکنند. از انسان های دیگر بالاتر نروند. شاید روزی هرکسی پله های بالارفتنش را خودش بسازد با دستان خودش. (ح. س)

دانشجویان داروسازی ورودی 91-  با سپاس از جناب دکتر حسن زاده



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ | ۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢۱ | ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 ...زمان

 دیرکردِ آرزوهای من است.

برای همین خورشید را به انگشت بستم

تا شب

روزهای انگشت شمارم را نمکد

تا فراموش نکنم

چه کسی جوانی ام را پیش فروش کرده

 عطا همتی



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱۸ | ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

سوال: می آید زمانی که ...

-         ماهیت آن ایجاب می کند که بیاید. (الف)

-         عشق، تمام دنیا را فرا می گیرد. (الف . ج)

-         دنیا گلستان می شود و آن روز عدالت بر زمین حاکم شده و مستضعفین وارث زمین می شوند. (ن)

-         رخ همچون ماه او را در جمعه ای می بینیم. (ث)

-         بنزوئیک اسید در لوله ی موئینه شروع به تکان خوردن می کند. (الف)

-         جهان یکی شود و انسان ها برای امیال خود و زیاده خواهی خود به حقوق یکدیگر تعدی نکنند. (ج)

-         آغوش غربت زمین پر از نامردی کسانی شده که شعله و ظلم وجودشان شکوفه ها را دربر گرفته است.

صبحی گره از زمانه وا خواهد شد

راز شب تار بر ملا خواهد شد

در راه عزیزی است که با آمدنش

هر قطب نما، قبله نما خواهد شد

-         دلم به تنگ آید، جانم به لب آید، دنیا به ستوه آید، یا حجه بن الحسن (ش)

-         خورشید از مغرب طلوع کند.(س)

-         می بروم مثل همه ی آنهایی که رفتند. پس خوب زندگی کنم . (الف)

-         وقت رفتن باشد. (گ)

پاسخ به سوال طرح شده در کلاس عملی شیمی آلی I- ورودی 91

"با سپاس فراوان از جناب آقای دکتر حسن زاده"



تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٤ | ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 دوست داری به اونی که خیلی دوستش داری چی بگی؟

-         خاکستر محترم، تو اما فقط سیگاری را دیدی که تمام شد. (م)

-         همیشه مراقب خودت باش و از خدا که بیشتر از همه توی دنیا دوستش داری، دور نشو تا روز به روز عشق تو به خدا بیشتر شود. (ز)

-         هر وقت به کمک نیاز داشته باشی من کنارت خواهم بود مگر اینکه خودت معتقد باشی بهترین کمکم به تو نبودنم در کنار توست. (ج)

-         بدتر از رفتن، گندی است که انسان ها به باورهای یکدیگر می زنند. (ن)

-         می دونی که چقدر بودنت برام مهمه. پس خوب باش. حال بدت نابودم می کنه. (ش)

-         هیچی. سکوت کافی ست. (ش)

-         این که هوام و داشته باشه و من و باور داشته باشه همون جوری که من اون و باور دارم به من اعتماد کنه. (ع)

-         دلم نمی خواهد چیز خاصی بگویم. دلم میخواهد عشق خودم را عملا به او ثابت کنم اما هرچه بگویم جز راست نمی گویم و هرگز دلش را به خاطر خودخواهی خودم نمی شکنم. از خدا خواهم خواست که بهترین ها را برایش رقم بزند. (ع)

-         بدون تو دنیام تیره  و تاره. (س)

-         دوست ندارم با زبون چیزی بهش بگم. دوست دارم با کارام بهش بفهمونم که خیلی دوستش دارم و برام خیلی مهمه. (ک)

-         که من همیشه مراقب و مواظبت هستم و همیشه همراهتم حتی اگر که تو متوجه نشوی. مراقبت هستم حتی اگر نخواهی. (؟)

دانشجویان داروسازی ورودی 91/ درس شیمی آلی I/ عملی

با سپاس ویژه از جناب آقای دکتر حسن زاده



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢٥ | ۱:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

سیلی سرخی میزنم

          بر آرزوهایی    

                  که جلوی چشمانم                  

                                  یک به یک ،نه                             

                                           همه با هم                                       

                                                   زرد شدند                                              

سیلی سرخی میزنم

              بر مخاطرات زردی که                 

                            حتا خاطره هم نشدند                                   

 و سیلی سرخی میزنم

              بر صورت زردی که                  

                              سرخ نمی شود                                   

                                             ... مگر با سیلی اشک ها                                                 

محمدحسین احمدی ورودی 92



تاريخ : ۱۳٩٢/٩/۳ | ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 

تا با مسیر  سبز تو همراه می شوم

بی آزمون، مقرب ِ درگاه می شوم

هر گام ِ خویش را به تو تقدیم می کنم

همگام گام های تو آنگاه می شوم

درضمن آن نگاه مورب که می کنی

مسحور سحر ِ چشمک ِ گهگاه می شوم

فرمان استراحت و ماندن ز سوی تو

من باز، خام ِ میوه ی تفاح می شوم

در گوش من طنین صدایت که "شب به خیر"

از رفتنت، سپیده دم آگاه می شوم

ژولیده و شکسته و بی وزن و بی قرار

چون ساکنان قلعه ی ارواح می شوم

همراه نیمه راه !  نگفتی بدون تو

تنها ترین مسافر این راه می شوم؟

خورشید من!  تو نباشی به ناگزیر

مجبور اقتدا، پی هر ماه می شوم

دیگر اگر بیایی و اصرار هم کنی

از راه تو جدا شده، بیراه می شوم

حق دارم، اعتماد ندارم به چون تویی

عضو جماعت ِ بد ِ گمراه می شوم

***

جدی نگیر شوخی ِ این ورشکسته را

کی با کسی به غیر تو همراه می شوم؟

جاری بشو دوباره که من در زلال تو

محلول و ناپدید چو املاح می شوم

دکتر امیرحیدری



تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٢ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

عشق یعنی "دل" کجا و "گل"  کجا  

"دم" برآور تا ز "گل" گردم جدا

عشق یعنی جلوه در"صلصال" پست   

"من بدانم نی شما" اسرارها

عشق یعنی "سجده" بر تندیس خاک        

شد هویدا نیک و بد پندارها

عشق  یعنی  خلقتی  بی واسطه        

صوت "انی جاعل"در  کبریا

عشق  یعنی  نعمتم  از  آن  تو        

بنده ام غافل مشو "لاتقربا"

عشق یعنی خلقتی از بهر  دل      

دل چو آید خاک گردد کیمیا...

محسن خاکی



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢٩ | ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

به مناسبت بزرگداشت مقام حافظ، دانشکده داروسازی اقدام به برگزاری مراسم شب شعر نمود. این مراسم، با حضور ریاست محترم دانشکده(دکتر امیرحیدری)، معاونت محترم آموزشی(دکتر پرداختی)، معاونت محترم اداری مالی(دکتر پورنامداری)، اساتید محترم (دکتر حیدری، دکتر حسن زاده)، تعدادی از کارمندان و جمعی از دانشجویان عزیز برگزار شد. نیز تعدادی از همکاران و دوستان به عنوان میهمان، جمع را مزین فرمودند. از تشریف فرمایی همه ی سروران، بزرگواران و عزیزانی که با حضور خود محفلمان را زینت بخشیدند، سپاسگزارم.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/٢۱ | ٩:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

چقدر سخت است که خورشید را نبینی
زهول ابرها ماتم بگیری
چقدر سخت است که در گرمای مرداد، سراغ از بهمن و دی ماه بگیری
چقدر سخت است که در آبی ترین روز، به دست چتر جدایی را بگیری
چه بی امید رفت آن مرد به باران، بدون هیچ خبر از زن که تنهاست
چقدر سخت است که هنگام دویدن، به ظن زخم ازراهت بمانی
چه سرد است رنگ نقاشی که ترسید
سیاهی زد به جای رنگ خورشید
چه شاد است کودکی کز آب نترسید
بدون هر هراس خندید و لرزید
چه شاد است ماه فروردین که بارید
و هروقت خواست هم شد آفتابی
خوشا ابری که بارید گاه غم هاش
و سایبانی شده وقت نفس هاش
خوشا بودن میان بودنی ها
ویاد کردن گهی از رفتنی ها
خوشا خندیدن و بی  ترس بودن
به گرمای دلی دلگرم بودن

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۸ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

بیست و هفتم شهریورماه

روز بزرگداشت استاد شهریار / روز شعر و ادب فارسی

 فرخنده

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه ؟

استاد شهریار                                                                      



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٧ | ۸:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پاورچین پاورچین
از کنار تشک سکوت 
می گذرم
تا صدایم بلند نشود

×××

خوشی زیر دلم  زده
حالا حالش اصلا خوب نیست
تو کُماست

×××

دلم هوس دلت را کرده
می ترسم
بچینمش 
شاید رانده شوم

 

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢۳ | ۸:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

راست می گویی

انگار بد جوری به تو عادت کرده ام

غروب که میشود

تپش پرعطشی به سایه سار غریبانه ها می کشانَدَم

و نگاهم را

به غربت زرد عاشقانه ای

گره می زند

بغض

در همه ی من

تل انبار می شود

و در بن بست چشمانم

جرات بروز

پیدا نمی کند

آخر به هیچکس نگفته ام که

:

بدجوری به تو عادت کرده ام

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢ | ٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

فغان که توشه ی راهی مگر وبالم نیست

به جز سفاهت و خسران به شرح حالم نیست

ختام عقد زمانه فقط شکستن بود

ره حضور تو جویم، دگر سوالم نیست

چو کودکم که ندارد به اخم مادر، تاب

تبسمی کن و بگذر که این محالم نیست

در این هجوم شبانه به یاری ام بشتاب

شکسته تیغ غرورم، سر جدالم نیست

مران فتاده ز بر، ای یگانه ی امید

دمی که با تو نشینم دگر ملالم نیست

قنوت سبز درختان به گوش دل گوید

برای بودن ِ با تو نیاز بالم نیست

فغان که دیده ی حق بین به مکر شب خفته

وگرنه جز تو نشانه رخی به عالم نیست

محسن خاکی- ورودی 88



تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢ | ۱:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

وقتی که راستی فرصت پیدا شدن نداشت

وقتی که نور، شوق آشکار شدن نداشت

وقتی که دنیا تماما سراب بود

وقتی که مردی اجازه ی برملا شدن نداشت

وقتی که قلبها به دروغ مبتلا شدند

وقتی که بهار، جراٌت پیدا شدن نداشت

بیچاره دل که مثل آدمیت مرد

هرچند که جرات عاشق شدن نداشت

دکتر شکیبایی

 



تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٦ | ٧:٤۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

صبح می آید

صبح می آید

وقتی که من خوابم

وقتی که در یک شب

با غصه می خوابم

در گوش من آرام

یک قصه می خواند

امید هم حتما

چون صبح فرداهاست

وقتی که ما خوابیم

آهسته می آید

شاید که پاورچین

او بود می آمد

او بود می خندید

در گوش من گویی

زنگ صدایش بود

آن دم که برخاستم

در آینه دیدم

لبخند  به لب دارم

و شب

هنگام خوابیدن

دعایی زیر لب دارم :

ای امید روشن فردا

به شب های پر از وحشت

به امیدت امید دارم....

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢۱ | ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٢ | ٩:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

روز زن و روز مادر

بر همه ی زنان قهرمان ایرانی

شادباش !

 

 



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱۱ | ۸:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

چه سرد و ساکت و تلخی، چقدر بی روحی
شبیه بهمن ِ غلتیده از لب ِ کوهی
سفید و سرد و یخی مثل آدم  ِبرفی
مرور خلوت ِ بی انتهای اندوهی

و من مُصر و حریصم برای چشمانت
ترانه ای بنویسم برای چشمانت
قفس بسازم و زنجیر و قفل، می بخشید
اگر زیاده خسیسم برای چشمانت

و تو که صاحب ِ یک جفت،  چشم ِ رنگینی
حقیقتی ست که حال ِ مرا نمی بینی
تو آفریده شدی قوت دلم باشی
اگرچه ساکت و بی روح اگرچه تلقینی

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٧ | ۱:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

هوای لانه اگر می خرید، ما داریم

صفای خانه اگر می خرید ما داریم

کبوتری که بیفتد به بند هر دامی

بدون دانه، اگر می خرید ما داریم

برای دادن دل، ما بها نمی خواهیم

شما بهانه اگر می خرید ما داریم

کلاف نخ بگذارید و یوسفی ببرید

بدون چانه اگر می خرید ما داریم

میان آتش عشقش حریم شخصی ماست

سرِ زبانه اگر می خرید ما داریم

قصیده و غزلی نو، نگفته ایم اما

کمی ترانه اگر می خرید ما داریم

دکتر امیرحیدری



تاريخ : ۱۳٩٢/۱/۱۸ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ای کاش بیایی قلب من جانی بگیرد

با دیدنت دلم سامان بگیرد

تو نیستی و دوست داری من نگریم

این دل چگونه هجر را در بر بگیرد؟

میخواهم از سفر برگردی اما

یارم تو میخواهی سفر پایان بگیرد؟

باید بیایی روشنی را من ببینم

چیزی نمانده مرغ جانم پر بگیرد

با وفا این از رمق افتاده تا کی

باید نشانت را از این و آن بگیرد

دکتر شکیبایی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

بر جای آن به نم نم اشکت نمک بپاش

کین زخم تشنه است به درد مدام خود

ای چشم من ببار خدا را چه دیده ای؟

شاید به گل نشست فلک بر مدار خود

وقتی که هرزگی ست نفهمیدن و سکوت

فریاد به ز دولت و مرهم به کام خود

وقتی که آتش است سزای سیاوشان

عزلت حرام باشد و خلوت به رام خود

تا کی به نان و سفره ی اغیار خم شدن

تا کی به چاه جهل فتادن به دام خود

آه ای خدا غریب شدی روی این زمین

زاهد ریای عشق کند در ظلام خود

ما چون حسین تیغ زبان را برآوریم

در نینوای حال زمان از نیام خود

سام است در قبیله ی ما پور رستیم

چون ما نزاد گیتی دوران ز مام خود

هرگز حدیث گل نرود از میان ما

پرپر کنید باغ وطن را به نام خود

فرامرز منگلی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

زندگی یک آه بر یک پنجره

می دمیم با هر نفس بر پنجره

می کشیم با صد هزار نقش امید، ما سرانگشتی به روی پنجره

خسته از باریدن چشمانمان ، خسته از تاریکی دل هایمان، خسته از کم سویی  شب هایمان

می کشیم آهی و رنگش می کنیم

با لبان خسته از هر شیشه ای، با دمی، درخواست بودن می کنیم

می نویسیم نام و گاهی عکس دل

می کشیم خطی که پایانی نداشت

گاه راست بود و دهن کج کرده بر سر درگمی، گاه مارپیچی که پایانی نداشت...

ازکنار طرح امیدی به آه پنجره

نقش اشکی نیز گریان می شود

گوییا این پنجره بر فکر ما، گاه گریان و گهی گم می شود

کاش می شد تا که رنگارنگ  کنیم، بازی دست و دل و این شیشه را

کاش می شد رنگ بودن می زدیم، برتمام شیشه های این جهان

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

چقدر قدم هایم خسته اند

زمین انگار چسب را به همنشینی خود خوانده

و من پای از پای نمی توانم بردارم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

و من در کشاکش بین زنده ماندن و مردن

دوئلی سخت را به نظاره نشسته ام

هوا سنگینی خود را بر دوشم انداخته و بار این سنگینی را به بودن و زنده ماندن به جان خریده ام

زمستان زمزمه ای ارام و بی صدا در گوشم می خواند و من کر شده ی این سرما

دهانم یخ کرده

راستی حرف زدن چگونه است؟

وای از این گم شدن

وای از زمستان

باید رفت تا بهار برایم جاودانه شود

چقدر قدم هایم سنگینند

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

عزیزان ! لطفا زیباترین جمله را در کامنت خود مشخص فرمایید. با سپاس از لطف شما

خدایا !  آدم های شهر من ...

... چه ساده دلیل گرفتاری هایشان را بی مهری تو می دانند. کاش کمی وقت بگذاریم تا بدانیم دلیل همه اتفاق های خوب زندگی مان به خاطر عشقی است که خداوند به تک تک ما نثار می کند.(ف.م)

... بهترین های زمین هستند. بهترین های آسمانت را به آنها بده! (الف.ج)

... دوست داشتن را نمی دانند و نمی دانند به آنهایی که می پندارند دوستشان دارند باید عشق بورزند. پس به آنها این را بیاموز! (م.ح.د)

... تو را دوست ندارند. در زمین جایی برای تو ندارند. یادی از تو نمی کنند. یا اگر هم یادی می کنند برای رفع نیازشان و قضای حاجاتشان است. اینها هیچکدام تو را برای خودت نمی خواهند. تو را برای بهشت می خواهند و بس. (الف . م)

... بی دلیل عاشق می شوند و خیلی بی دلیل تر معشوق را رها می کنند. ولی من می دانم که فقط یک عشق و یک نام است که تا همیشه ماندگار می ماند و آن نام حسین "ع" است، ارباب من. (ف.غ)

... مرا خسته کرده اند. خدایا خسته ام! به تو دست می دهند تا دستت را بشکنند، کفش هایت را درمی آورند تا به پابرهنگی ات بخندند. خدایا مردم شهر من نامردی را در نهایت مردانگی در حقت بجای می آورند. خدایا خسته ام... خسته . (ب.ذ)

... مرا نمی بینند. از فریادهای بیصدا گلویم خراشیده ولی باز نگاهی نمی اندازند. شاید با نگاهم بتوانم آنها را به خود آورم. شاید چشم تو چشم شدیم... (س.م)

... نمی خندند. زیرا می دانند بازی را برده اند. زیرا با هر کسی رقابت نمی کنند! زانو نمی زنند. حتی اگر تمام آدم های دنیا روی زانوانشان راه بروند! (الف.د)

... گرگ صفتانی هستند در لباس آدمی. به قول شاعر:

درونش مثل پشت آینه بود  ظاهر هر که صافتر دیدم (الف.ف)

... چه بی اندازه مهربانند! مانده ام اینهمه لطف و مهربانی را کجای دلم قرار دهم! (م.م)

... مثل جمعه می مانند. نه فردند و نه زوج. پر از ابهامند! (س.ص)

... و دیگر شهرهای سرزمینم، تن به ظلم و ستم داده اند. (م.س.ز)

... گناه را به حراج گذاشته اند. نمی دانم مست از کدامین باده، تباهی خویش را جشن گرفته اند! (؟)

                                               دلنوشته های دانشجویان ورودی 89

                                                     با سپاس ویژه از جناب آقای دکتر حسن زاده



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دیگر دلم اسیر مرامت نمی شود

دربست، دلسپرده و رامت نمی شود

دکتر امیرحیدری

با سپاس فراوان از دوستانی که پست را خوانده و نظر گذاشتند، بنا به پیشنهاد جناب دکتر امیرحیدری، سه بیت شعری را که از لحاظ وزن و قافیه با تک بیت موردنظر همخوانی دارند، در اینجا می آورم.

دیگر دلم اسیر مرامت نمی شود

دربست، دلسپرده و رامت نمی شود

بیخود برای صید دلم نقشه می کشی

هرگز شکار دانه و دامت نمی شود

عمری زمانه با دل من خوب تا نکرد

دل نیز مست باده ی جامت نمی شود

هرچند مرغ خسته دلم بیقرار توست

پابسته ی دوباره ی دامت نمی شود



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٦ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

من از دیار غربتم

به هیچکس کلام دوستی، به ارمغان نمی دهم

به هیچکس، ز باب آشنایی از پرنده ها، گلی به ارمغان نمی دهم

ز قصه های پرستاره  شبم، ستاره ای به یادگار نمی دهم

به رهگذر، به عابری، به فرد بی علاقه ای، به قصه ی بی غصه ای

از خواب پرستاره ام، به ارمغان ستاره ای نمی دهم

گذرکن ای نسیم از این خیال دشت

که این خیال ز هر غریبه ای جداست

و هرکه آشنای ماست

به دست او ستاره ای به یادگار

و یا گلی به ارمغان و یا  نگاهی آشناست

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ابرهایی قرمز

برگهایی قرمز

اشک می بارد از این گنبد مینایی ِ پُر نقش و نگار

بر سر ِ زردی ِ غمگین ِ خزان ِ دل ِ من

و ابرهای چشمم

که پر از بارانند

***

ماه آبان ِ تنم را

به مه ِ آذر این فصل

که سرماسوز است

و خودم را

به روان ِ پاییز

به صدای سخن توام عشق و اندوه

و به مرز ابدیت در دور

من خودم را به خداوندِ غمین ِرنجور

از چه نزدیک و قرین می بینم؟

***

پرده ها را به کناری بگذار

شیشه ی پنجره را با آه درونت تر کن

به سرانگشت ِ اشارت بنویس

"برگ پاییز به افتادن خود

زنگ آهنگ ِ خشاخش ها را

زیر پاهای بشر

فریاد است"

و تنت را

به نخستین وزش ِ باد سپر

تا به من پیوندی

من که

"آن زردترین برگ ِ به گل غلتانم"

فرامرز منگلی



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٢ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دلم تنگ است، دلتنگ دلی که تو به من دادی

و با این دل به من دادن، به چاه عشق افتادی

اسیر چاه احساسی که من با دست خود کندم

و با این چاه افکندن، به ریش خویش می خندم

زمین گرد است  فهمیدم، ولی حالا دگر دیر است

مغنی ها ته چاهند، این قانون تقدیر است

شبیه حس موسایی که با گوساله در گیر است

منم با تو گلاویزم، ته این قصه غمگین است

 سوار بال اندیشه، کنارت اوج می گیرم

به لطف جاذبه بازم در آغوشت زمینگیرم

من اکنون حس نسلی را که تحریم است می دانم

که از لمس تو محرومم، که از چشم تو افتادم

کنارم نیستی اما من از دوری تو خسته م

برایت شعر می گویم ، بدانی یاد تو هستم

حمید سالاری



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

من از اعماق این دره

که بارد بر سرم دشنام و خون و سنگ

من از این غمسرای سرد نفرین گشته ی بیرنگ

میان چاردیوار بلند ذهن ناپاکم

به دنبال گریزستم

در این تاریکی مطلق

اگرچه ساکتم، سردم

میان آسمان شب پی خورشید می گردم

در این خونین غروب عصر پاییزی

نگاهم را به رنگ این افق آلوده کردم تا

ببینم از پسش شاید

غباری از سواری، یا طلوعی از بهاری را

ندادم تن به این خاموشی جان سخت

و با این قلب پر دردم

میان این همه لعنت

محبت جست و جو کردم

محمد امین حدادی



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢۳ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

اتاق خلوتم امشب غبار می بارد

 کسی میان دلم غصه دار می بارد

 نشسته ام وسطِ التهاب و چشمانم

 دو کاسه پُر، عطش و انتظار می بارد

  

که عاشقانه گره خورده ای به بندِ دلم

 عزیزم! ای همه ی شور ِتلخ مستیِ من

 قشنگِ رنگِ نگاه تو نقش بسته فقط

 به روی دفتر و خودکار و زیردستی من

 

 تو  بی نظیر ترین آشنای مهتابی

 ستاره های مهاجر، ترا به شب دادند

 عروس آینه پوشم چه سحر و جادویی ست؟

 که سنگ و شیشه به نام تو لب به لب دادند

 

حصار خلوت خود را سیاه می گیرم

در انجماد نگاهت پناه می گیرم

چنان به کنج خیالم نشسته ای که مدام

نبود و بود ترا اشتباه می گیرم

 

و غصه می خورم از رفتن تو خوب اما

برو بدست خدا می سپارمت رعنا

قسم به لحظه ی داغ ِتولدِ این عشق

همیشه عاشقم و دوست دارمت رعنا

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٠ | ۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

چون برده ها می زیستم تا کس نداند کیستم

                         با هر کسی گفتم که من یک برده ی عمرانی ام

در خانه آوردی مرا، غرق بلا کردی مرا            

                 تو بر ملا کردی مرا کآن یوسف کنعانی ام

آنقدر درگیرم شدی رسوای تصویرم شدی         

                 شد ظاهر زیبای من اسباب سرگردانی ام

آوردی آن اشراف را تا پاک سازی گاف را                   

               انگشت و تیغ صاف را  من سوژه ی مهمانی ام

رفتی زلیخایی کنی، کاری که میخواهی کنی  

                 هم پاره شد پیراهنم، هم چاره شد زندانی ام

زندان و یک تعبیر خواب، آورد بیرون از نقاب      

                 آن سیرت درویشی و آن صورت سلطانی ام

سرگرم اعیانی شدم، آنی که می دانی شدم              

              غافل که در عیش و عزا، من بره ی قربانی ام

گفتم مرا بگذاشتی، دست از سرم برداشتی                  

                باز از کجا پیدا شدی؟ وای از من و پیشانی ام

گفتی جوان سازم تو را، چون دختران سازم تو را   

              گفتم که اعجازی کنم در عالم روحانی ام

تا ظاهرت تیمار شد، دیدار ما تکرار شد             

              کاخ دلم آوار شد بر سینه ی سندانی ام

حیران نگاهی کردی و حیران چشمانت شدم   

              دیدی که من حیران ترم خندیدی از حیرانی ام

حالا تو حاشا میکنی، ما را تماشا میکنی          

                احساس گرما میکنی از اینکه میسوزانی ام

باید بسوزد این گلم، تا آجری گردد دلم                      

            تا خاکی ام چون ارگ بم، محکوم این ویرانی ام

دکتر امیرحیدری



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢ | ۸:۳٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

روزگاری توی حیاط
کنار حوض کوچیک خونه ی مادربزرگ
خاطرات برامون رقم می خورد 
حرف هاش مثل نوشته های تخت جمشید روی دلمون حک می شد
قصه های فرشته و دیو

قصه ی دارا و ندار
خلاصه مادربزرگ شده بود خدامون
هرچی می گفت به دلمون می نشست
بعد ِ سالها اومدم به اون خونه
مادربزرگ که فقط یادی ازش مونده 
اما اون نیمکت چوبی حالا تنش پینه بسته
حوض هم لحاف برگ و خاک به تنش پوشونده
کاش مادربزرگ بود 
کاش هنوزم بچگی دست از سرمون برنمی داشت
یادش بخیر

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پدر روزی مراچوب و فلک زد

غروب آمد پدر پا بر فلک زد

پدر برگرد تا دستت ببوسم

دلم بر بوسه های چوب لک زد

پس از تو تازه گی از پیش ما رفت

پس از تو خانه همچون نان کپک زد

به چشمم خنده ها از جلوه افتاد

فلک با اخم شیرینت کلک زد

پریدن با تو شد چون آرزویی

فلک تا دانه بر چیدم الک زد

صدایت را شنیدم گرم نجوا در سحرگاهی

لبت گویی نفس در نی لبک زد

   " احمد زند وکیل کرمانی "



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٦ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دارد دیر می شود...
به وسعت آسمان غبطه می خورم
پر می کشم به بلندای آبی
پشت سرم قاب زمان بر دیوار خاطرات کج شده 
و من با زمین برای همیشه بدرودی تلخ خواهم گفت
زمین بی تو برایم سخت شده
از سنگ هم سخت تر

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٩ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

در وسعت ِ دشت ِ آرزوها

تک غنچه ی آرزوم هستی

یک جنگل ِ سبز ، دوری اما

آیینه ی روبروم ، هستی

***

لبخند دو صد بهار ِنارنج

از کنج لبان تو دمیده

آیینه ی آسمان ِ هفتم

در متن نگات، آرمیده

***

بر پنجره ی کبودِ غربت

چشمان ِ قشنگت عشق بارید

گفتی به گلوله های برفی

با خود سبدی عطش بیارید

***

با خود سبدی عطش بیارید

اینجا تب ِ یخ به لب نشسته

کو حسرت داغدار ِ یک عشق؟

کو پیرِهن ِ به تب نشسته؟

***

اینجا همه از ترانه دورند

قحطی ترنم است و بلبل

اینجا همه چیز هست غیر از

لالای لطیف ِمادر ِگل

***

گفتی به گلوله های برفی

باید سرِ ِ انتظار جان داد

این پنجره سردش است ، اما

باید به عطش کمی امان داد

***

من نیز به انتظار هستم

دور از گل و رقص و ماه و لبخند

ای آینه دارِ عشق برگرد!

برگرد عروس ِ خوبِ پیوند

***

دوری ِ ترا بهانه دارم

از غربت ِ جاودانه برگرد

بر کاغذ ِ نانوشته بنشین!

در هیئت یک ترانه برگرد

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

یک ساعتی است که به تقویم زل زده ام ؛ به صفحه ی ۵ شهریور و آن پانوشت صفحه که نوشته شده است :   روز بزرگداشت زکریای رازی - روز داروسازی.

دو سال است که این صفحه از تاریخ برای من معنی خاصی پیدا کرده است.

یادش بخیر توی دوران بچگی فقط یک آرزو بود ؛ خدایا امروز آرزوی دیگری دارم؛ احساس مسولیت و تعهد را هر چند وقت یکبار به ما یاداوری کن و گاهی به یادمان بیاور که خیلی از چیزهایی که اکنون داریم روزی بزرگترین آرزوی زندگیمان بود.

دکترهای داروساز حال و آینده روزتان مبارک!

فرزاد دوستی شعار 



تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٩ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۳۱ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

در شب ولادت قائم عجل الله ظهوره

شب مولود و جشن سرور دین     

ملایک عرش را بستند آذین

ظریفی این غزل را کرد تضمین 

به است آن یا زنخ یا سیب سیمین  

لب است آن یا شکر یا جان شیرین

شها ما از فراغت بی قراریم  

ز هجران جمالت اشکباریم

ذلیل و بی کس و بی غمگساریم 

تمام مرد و زن چشم انتظاریم   

بیا ای وارث ختم النبین

خدا کرده است مالک بر جهانت  

نبی خوانده است دارای زمانت

بود روح القدس از خادمانت     

 تعالی الله که چین ابروانت     

حکایت می کند بتخانه چین

بود معشوق من غائب ز دیده    

به بابلقای وحدت آرمیده

به جابلسای عالم خط کشیده    

کسی رنگ جمالش را ندیده       

کجا گنجشک گردد یار شاهین

بنازم قامت دلجوی او را  

  گهی والشمس خوانم روی او را

گهی واللیل گویم موی او را 

چو دیدم عارض نیکوی او را      

زچشمانم بیفتاده است پروین

دلم خواهد که دیدارش ببینم 

        گلی از گلشن وصلش بچینم

شد از روز ا زل قسمت چنینم      

     هر آن روزی که رویش را نبینم   

     جهانم تیره باشد بر جهان بین

به کویش کرده ام از عشق مسکن   

  که لطفش گردد آنجا سایه افکن

زبانم در ثنایش گشته الکن    

به خوابی آرزومندم ولیکن    

سر بی دوست چون باشد به بالین

دگر کارم به رسوایی کشیده است   

   به حلقم شربت عشقش چکیده است

زتن تاب و ز سر هوشم پریده است  

   زآب و گل چنین صورت که دیده است 

تعالی خالق انسان من طین

شها بنگر به حال مستمندان     

تفقد کن به جمعی دردمندان

در افشانی نما از لعل خندان   

 غرور نیکوان باشد نه چندان    

جفا بر عاشقان باشد نه چندین

به مژگان می زنی تیرت چه حاجت

به چین زلف زنجیرت چه حاجت

مرا داری تو نخجیرت چه حاجت 

نگارینا به شمشیرت چه حاجت  

مرا خود می کشد دست نگارین

شها جمعی زهجران تو مردند   

گروهی از فراقت جان سپردند

ولی بعضی شراب وصل خوردند     

زشعر شاعر ما تحفه بردند     

به تبریز و به کرمان و ورامین

با سپاس از آقای احمد حسینی



تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱٤ | ۱:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

عکس هایی از برگزاری اولین سالگرد راه اندازی وبلاگ " به 1001 بهانه"

22/3/91



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

با دیابت تلخ شیرین روزگاری داشتیم

همچو زخمش زخمه های بیشماری داشتیم

گاه گاهی زندگی غمگین و گاهی خنده بود

حال شمع مانده بر سنگ مزاری داشتیم

چشم ما هرگز پی دارو و درمانی نبود

یک دو داروخانه در چشم نگاری داشتیم

خنده های همچو قندش گو دریغ از ما مباد

گرچه ما با اخم شیرینش قراری داشتیم

سهم قند مادری از آن خواهرها نبود

از پی هر خواهری نقلی براری داشتیم

چشم ما لبخند نخ را بر لب سوزن ندید

گرچه با سوراخ تنگش گیرو داری داشتیم

بی خبر از کسب و کار عاشقی ها مانده ایم

یاد آن دوران که ما هم کسب و کاری داشتیم

پر فشاری های خون کاری به کار ما نداشت

دائماً در جیب خود قرص لوزاری*[1] داشتیم

خوش به حال ماه که با ما بود آن قرص قمر

کی برای قرص نان حال نزاری داشتیم

 داروی ضد فشار خون - *

 احمدزندوکیل کرمانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٢ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

امشب نمی دانم چرا دلم شاد است و پرستوها نیز که اندکی به غروب مانده، از سوی کعبه باز می آمدند، نغمه ای متفاوت از همیشه سر داده بودند ... و آسمان نیز نورافشانی می کند عجیب!! و مردمانی که به شتاب از سوی کعبه می آمدند با یکدیگر نجوا می کردند... گوش فرادادم، با دقت، و شنیدم که می گفتند گویا دیوار کعبه شکاف برداشته و فاطمه بنت اسد، به درون رفته است و هر که تلاش کرده که درکعبه بگشاید، به خانه دوست رهش نداده اند!!

شنیدم که فاطمه باری گران داشته و چون در حال طواف بوده، درد آغاز شده و او هم اکنون درون کعبه است!

شنیده بودم که از زیر پای اسماعیل زمزم جوشیده و برای مریم، از درخت خشکیده نخل، رطب شیرین فروافتاده...اما این خبر، عجیب تر از داستانهای قبلی است!! مگر فاطمه، چه باری را با خود داشته که رب المحبوب اذن داده است کعبه را که دیوار بشکافاند؟!

 ... و اما درون کعبه چه خبر است اکنون؟!

این پرسش در چهره همه ساکنین مکه معظمه مشهود است و همه درمانده از پاسخ!! ... ناگاه صدای شیون نوزادی از درون کعبه به گوش می رسد و نور است که پیرامون خانه نورانی خدا را فراگرفته... نور علی نور...

و شنیدم  ندای هاتف را، که علی آمد!!

 و این همان علی است که آمده تا عدالت، شجاعت، رأفت، عطوفت و هزار هزار دیگر نشانه های انسانیت معنی پیدا کند...

و امشب علی، در درون کعبه، پای به این جهان گذارده است و آسمانیان همه شاد و شیاطین همه درمانده که جمع اضداد، قدوم مبارک خویش را بر جایگاه خاکیان نهاده و عالم را به حضورش نورانی... و با آمدنش فصاحت کامل ، صبر جلوه گر،  بندگی عیان، راز و نیاز و پرستش تکمیل و عشق تطهیر شد و شجاعت معنا پیدا کرد! و علی کسی است که ضربتش، غضبش، مِهرش، سکوتش، نجوایش، قیامش، قعودش، شهودش و غیابش همه برای خداست و...

و این همان علی است که خداگون شد و متحیر ماندند مردم که چه نامند "شه ملک لافتی را"1... و سرودند "ها علیٌ بَشَرٌ کیف بشر"2

و من نیز درماندم!!...

وقتی که علی لب می گشود، افصح الناس بود و اکنون که طناب بر گردنش انداخته اند و به مسجد می کشانندش، سکوت کرده و مقتدرترین مظلومان3 عالم شده است... آنگاه که عَمر ابن عبدود رجز می خواند و مبارز می طلبید و همه لشکر اسلام سر به زیر انداخته بودند، چون داوود نبی، جالوتِ کوه پیکرِ لشکرکفر را به زیر پا در افکند و ضربتش افضل از عبادت ثقلین شد و اکنون که یتیمانِ سربازِ کشته شدۀ لشکرش را دیده، زانوانش خم شده است و طاقت ایستادن ندارد و روی به آتش تنور نزدیک می کند و خویشتن زنهار می دهد...

و من در شگفتم از "جاذبه و دافعه اش"4... که عده ای می پرستندش و عده ای کینه دیرینه اش را در دل دارند و عقده خویش در کربلا با ریختن خون حسینش گشودند و هنوز نیز!...عده ای بر دارِ آویخته بر تنه درخت خرما مدحش می گفتند و گروهی نیز مُهرِ سجده بر پیشانی هویدا و ذکر استغفار بر لب گویان، شمشیر بر فرقش فرود آوردند...عده ای با شنیدن فصاحت کلامش در وصف متّقین، جان به جان آفرین تسلیم کردند و گروهی نیز بر منبر ریا و در خطبه نماز لعنش کردند...    

 ... و تردید در کار علی راه ندارد که چون محبوبش، مولایش و پسر عمش، اقوام و خویشان به اسلام دعوت کرد، بدون شک و مکث از جای برخاست... آنگاه که پیامبر از توطئه قریش آگاه شد، علی بی تردید در بستری آرمید که مرگ بر آن سایه افکنده بود و تنش را به شمشیرهای برانی سپرد که به قصد کشتن بهترین خلق خدا تیز شده بودند و صیقلی! و علی جان خویش در خطر قرار داد و خداوند باز هم اسماعیل را به قربانی نپذیرفت! ... و چون برادرش عقیل با روی زرد و موی ژولیده سهم بیشتری از بیت المال طلب کرد، علی بدون شک وتردید و مصلحت اندیشی مرسوم، میله داغ به صورت برادر نزدیک کرد و او را بر حذر داشت از آتش دوزخ! 

و می گوید "علی تنهاست"5 ... که گویا همیشه باید چنین باشد چرا که علی در همه اعصار و قرون جاری است و مردمان هر عصری تنها بخشی از عظمتش را درک توانند کرد...

... و من امشب شوق و شعفی دارم بی حد و حصر، چرا که...

علی آمد!

 1.استاد شهریار    2. امام شافعی    3. مقام معظم رهبری    4. استاد شهید، مطهری    5. دکتر علی شریعتی

دکتر عباس پرداختی

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

زنده تر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم؟

مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم

هفت پشتِ عطش از نامِ زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگِ شما گریه کنیم



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

و اما در باب نگارش تذکره ی شیوخ ، عرفا و اولیاء این خطه به غایت اهتمام ورزیدم و آنچه می بایست به رشته ی تحریر در آوردم، ولیکن هرچه باخود کلنجار رفتم، دیدم بی ذکر سیره ی یک تن از آنان رساله ی ما باطل است و از ارزش و اعتبار ساقط... پس بر آن شدم تا فصل آخر را مزین به ذکر او نمایم و خلایق مستفیض گردانم؛ بخوانیم از شیخ الشیوخ ، سلطان العرفا ، ملک الشعرا و طبیب الاطبا، حکیم داروساز شیرازی...

آمده است حکیم در پیچاندن شیفت شهره ی عام بود و در وعظ مراجعین دواخانه کلامی شیوا داشت ، هرگز نبوده نسخه ای که عاجز از خواندن آن باشد و دوایی که افیکیسی و پوتنسی آن نداند و نبوده مریضی که دوا از وی نگیرد! و بر او دعایی نفرستد!!!

چون به فراغت وی از تحصیل چند ماهی بیش نمانده بود، برای مدتی خبر از ایشان نیافتیم و لاجرم جویای حال او شدیم و sms زنان،  وی را به حجره ی خویش دعوت نمودیم.

چندی بعد شیخ قدم رنجه کرد و تقاضا اجابت نمود ، چون داخل شد همه انگشت تحیر به دهان گرفتند و از تعجب درب لپ تاپ ببستند و موبایل بر زمین نهادند و در فکر غرقه شدند.... اشک در چشمانشان موج می زد و یکی پس از دیگری این پرسش از حلقشان فوران می کرد:  "شیخ تو را چه شده که اینچنین آشفته ای؟؟!" شیخ که دوستان را مضطرب یافت و دید ایشان جامه ی خویش بدرند و همی بر سر و صورت خویش زنند و دیگر تاب نیاورند، لب به سخن گشود و این طور بیان نمود:

چون سه شب از اتمام بهمن بگذشت و من از شیفت شب داروخانه ای فارغ آمدم،  ویبره وار و نفس زنان به میدان اصلی شهر که آزادی اش می شناسند رسیدم. همی در ذهن از حسابگری خویش لذت بردمی و به شکم صابونی از خواب طولانی فردایی که جمعه بود مالیدم، بی پروا و در عالم ریاست بر هستی، بر اولین و البته تنها خودرویی که سیر به سمت خانقاه می کرد سوار شدم و به ساعت خویش خیره گشتم، دقیق نه بود چهل و پنج دقیقه !! صدای موسیقی به عرش بود و آمپر سرعت به رعش!!

ده نفسی بیش نگذشته بود که سخت جسمی از پولاد بر تمپورال چپ این حقیر فرود آمدی و فریادم به هوا خاست و از پی آن ضربه ی دوم و سوم بر گونه و ابرو نشست و از دیگر سو مشت اول و دوم و سوم و الی آخر (که البته کدام آخر؟) بر سرم بارید و چشمانم با پارچه ای زمخت بسته شد!!!!... در این میان کورتیزول بود که لیتر لیتر آزاد می گشت و علامت سوال و تعجب بود که دفتر دفتر کتابت می شد!!

ناگهان ندای خوش آمد و خیر مقدم به باند قاچاق کلیه گوش مرا نوازش داد و مکالماتی با لهجه نامأنوس و خطابت رکیک الفاظی به عنوان نام تجار کلیه رد و بدل شد!!!!

باخود می اندیشیدم که چه کنم؟ استرس به خود راه دهم یا نه؟ از آنان بهراسم یا مثل همیشه خونسرد بمانم ؟! رنگ چهره تعویض نمایم یا چرت شبانه آغاز کنم؟!!...

( Relaxation قلبی بنده برشما کاملا بدیهی است!! و این از جمله صفات نیکویی است که از اجداد شیرازی ام به من رسیده و آن چنان است که بتابلاکر در نژاد ما بی فایده بوده و سرگردان از یافتن رسپتورها می ماند!! و در داروخانه های شیراز یافت می نشود و ضد اضطراب نیز هم!!!)

مخیله درگیر این افکار بود که فی المجلس یکی از تاجران کلیه!! هنگفت مقداری از وجوه رایج مملکت بجای کلیه بها مطالبه کرد! و دست در کیسه ی جامه ام فرو برد و کارت خود پرداز قاپید! و آنگاه استقرار دشنه زیر گلوی بنده همانا و طلب رمز همانا!!!...

چون به اولین خودپرداز رسیدند استعلام موجودی کرده و طی مکانیسم فیدبک مثبت اشتهایشان فزونی یافت و مطالبه ای مجدد گریبانگیر اینجانب!! از این لحظه عملیات به گروگان گیری مبدل گشت!! و امداد مالی فوق الجیشی! از منزل رسید و خوشبختانه بزاق این اراذل خشکانید!!!

 فی الغایت پس از گشت و گذاری دو، سه ساعته در معابر اصلی و فرعی دیار کریمان!! متبحرانه در یکی از پس کوچه های این وادی اسباب زحمت بنده از سر خویش گشودند و الفرار!!!

 من نیز با چهره ای آشفته و خونین، لنگان لنگان بازگشتم و تلخ ترین زمستان زندگی ام ، ازین شهر (که علیرغم شب درازش قلندرانی همیشه خفته دارد!!!) به خاطرات خویش سوغات بردم...

آنگاه شیخ آهی کشید و با خود زمزمه کرد : "ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش     بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش"

در این لحظه بود که همه دست سپاس به سوی آسمان بلند کرده و به نماز شکر ایستادند که ماجرا ختم به خیر گشته و بعد شیخ در آغوش کشیدند، اسفندها سوزاندند و نصایح او به گوش جان سپردند...

از آن پس چون 8 شب فرا رسید، کلهم اجمعین در خانقاه پناه گرفتند و جان خویش از گزند بی وجدانان روزگار حفظ نمودند و به سعادت رسیدند...

این بود فصل آخر........

مصطفی سبحانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٧ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دستهایم

تشنه ی نیازند
رود جاری گیسوانت را
نثارشان کن
................
از پختگیِ کلامت
حرف هایت
ته چین شده اند
خوشمزه ترین
کلام دنیا
.....................
شبنم
افتادن از مستی یک بوسه ی ناب درسپیده دم
بر حسادت یک برگ
شفاف ترین عشق یک ترنم با آفتاب
..........................
به خیال خود
دل آیینه را شکستم
نگاه که می کنم
این او بود
که مرا شکست
.............................
کِرمیت
کربیت
کِمریت
کبریت
Match
هر چه که تلفظش کنی
باز هم
وجودش کینه ای از آتش است
...........................
سیمای تو را
بر صفحه ی کاغذ کشیدم
نمیدانستم
قلمم عاشقت میشود
..........................

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

- یک جراح معروف اعتراف کرد که رتق و فتق امور مربوط به برج‌سازی باعث آن شده است که او در حین عمل فتق گرفتار خستگی و چرت زدن شود.

لذا از بیماری که به خاطر چرت زدن او به خواب ابدی فرو رفته بود عذرخواهی کرد. در ضمن او از همکارانش که جراحی‌های بزرگتر و مهمتری را انجام می‌دهند خواهش کرد که از نیرو و تخصص خود برای بیمارانشان هزینه کنند. زیرا آنها برج‌هایی هستند که سر به آسمان می‌سایند.

- رقیب کسی است که می‌تواند بدون مطرح کردن موضوع‌های دردناک، تولید دلهره ‌کند.

- معلوم نیست دنیا با چه ترفندی توانسته است ترس از آدم‌ها را جانشین ترس از خدا نماید.

- کسانی که در واقع بینی زیاده روی می‌کنند پیش آمدهای معمولی زندگی برایشان اغراق‌آمیز جلوه می‌نماید.

- «حالا نه» این وعدة‌ سر خرمن پاسخ ابدی دنیا در مقابل آخرین پرسش‌های ژرف و نیازمندی‌های آدمیزاد است.

- آنچه پرآکندگی می‌آورد از آنچه یگانگی می‌آورد نیرومندتر است.

- ثابت شده است نشخوارکنندگانی مانند گاو و گوسفند هرگز به امراض مخصوص معده از قبیل زخم معده، ورم معده و سوءهاضمه دچار نمی‌شوند و این امتیاز به دست نیامده است مگر در اثر نشخوار کردن بیگمان انسان‌هایی که افکار خود را نشخوار می‌کنند کمتر دچار انواع و اقسام سردردها می‌شوند چه آرامش می‌دهد نشخوار افکاری که همانند یونجة سبز با اشتهاء بلعیده شده باشند.

- بیشتر اوقات باید تنها باشم آنچه کامیابی به دست آورده‌ام از دولت سر تنهایی است.

- اگر کسی بتواند شکاف بین شرایط موجود و شرایط مطلوب را پر کند او زیرسازی بزرگترین سازه زندگی‌اش را به اتمام رسانده است.

- عده‌ای از دانشمندان اعتقاد دارند کار چانه از کار قلب و مغز مهمتر است زیرا تنها چانه می‌تواند قیمت‌ها را پایین و بالا کند و با پایین و بالا کردن قیمت‌ها می‌تواند مغزها را در اختیار داشته باشد.

                                                                                                                                                                  "احمد زند وکیل کرمانی "



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

به من گفتند بنویس!  ولی نوشتن نمیدانم. درست حرف زدن را بلد نیستم و این شاید از جفاکاری گوشهایم باشد. همه حرف می زنند و من فقط می بینم و این یعنی غرق در دنیایی از وحشت.

این مردم فقط لب می جنبانند و این برای من یعنی سکوت؛ نمیدانم چرا جواب که نمیدهم دوست دارند حرکت دست هایشان را نیز به حرکت لبهایشان پیوند دهند و این یعنی خنده دار ترین چیزی که من می بینم.

وقتی که حرف میزنم آنها به من می خندند و این یعنی آرامش! چون مطمئن می شوم این من نیستم که مشکل دارم بلکه آنهایند که حرف های مرا نمی فهمند.

شاید سکوت بهترین چیزی باشد که در پیش گرفته ام واین یعنی غرق در خود شدن و حالا بعد از گذشت چندین سال از آن سالها به خود می خندم و به افکار بچگانه ی خود؛ چون به یاری معلمانم هم می نویسم هم حرف می زنم و این یعنی دنیای ناشنوایی برایم دیگر گنگ و نازیبا نیست.

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

- شنیده بود که شوهرش آدم تیزبینی است به همین خاطر مرتب به خودش فلفل می‌زد.

- نتیجه یک تحقیق حاکی از آ است که سکة‌ قلب – سکتة‌ قلب می‌آورد.

- آرزومندم که شما هیچوقت تاج سلامتی را بر سر مردم سالم نبینید. زیرا فقط بیماران موفق به دیدن تاج سلامتی بر سر مردم سالم می شوند.

- اگر جراحی را دیدید که در بخش CCU بیمارستان بستری شـده است بـدانید که او سنگ کیسة صفرای بیماران را محکم به سینه زده است.

- یک جراح جوان در اولین آشنایی با دختر مورد علاقه‌اش خود را اینطور معرفی کرد. شما شانس آن را دارید که رایگان و بدون نوبت آپاندیستان را عمل کنید.

- یک پزشک کلکسیونر اعتقاد داشت که سنگ‌های کیسه صفرا جزء گرانبهاترین سنگ‌های قیمتی هستند. او اعلام داشت با بیرون آوردن چندتایی از این سنگ‌ها موفق شده است گرانترین سنگ‌های قیمتی را خریداری کند.

- بعضی از شخصیت‌های 50 سال پیش دنیا اگر چه خیلی بزرگ و پر ادعا بودند اما اکنون مثل دایناسورها منقرض شده‌اند.

- رابطه سنج زندگی بعضی از آدم‌ها در مدار دماسنج زندگی‌شان قرار گرفته است یا سرد سرد یا گرم گرم هیچ تعادل و حد وسطی وجود ندارد یا صفر صفر یا صد صد.

- زن و شوهرهای ناموفق اولیــن گــام‌های شکست را وقتی بر مــی‌دارند که مثـل دانش‌آموزان متقلب به زندگی بغل دستیشان نگاه می‌کند.

- افزایش قیمت بعضی از مواد مثل افزایش قیمت شیر و ماست می‌ماند هر چه ماست مالی‌اش کنی بالاتر می‌رود.

احمد زندوکیل کرمانی                                                                             



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٩ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

با تشکر از جناب دکتر حسن زاده

هنوزم عادت نکردم به دنیای آدم بزرگا. چقدر دلگیره .(ف.غ)

هنوز هم میشه بعد از خستگی های روزمره، شب زیر آسمون نشست و به خدا فکر کرد. هنوز هم میشه باور کرد آدمهایی هستن که بشه بخاطر اونا زندگی کرد... (ب.ذ)

هنوز هم خدا بزرگ است و ما کوچک و هنوز هم به خدا نرسیده ایم. (ف.ف)

هنوزم ... باید برای گذراندن ناپایداریهای زندگی و رفتن به پایداری ها تحمل واکنش اسیدی را داشت.

هنوز هم عشق، قربانی همیشه مظلوم غرور است.(ز.ح)

هنوز هم با اینکه اینهمه فرصتهای از دست رفته را نگاه می کنم و حسرت می خورم، باز هم نمی دانم چرا درس نمی گیرم؟ با همه ی نصیحت های دیگران به راه خودم ادامه می دهم و هنوز هم که هنوز است این راه ادامه دارد. شاید روزی... (ع.ح)

هنوز هم شک دارم. آرزوهایم هنوز محال است ؛ یا وقت برآورده شدنش فرا نرسیده . نه. خودم چند شب پیش دیدم که برگشتی! پس محال نیست خودت بودی پدر؛ می دانستم که می آیی... (م.ب)

هنوز بوی مواد موجود در آزمایشگاه آلی در حافظه ی ذهن من ماندگار است و با تمام سلول های وجودم آن  بوها را درک می کنم. (ا.پ)

هنوزم خوب نبودن شده عادت (س.ح)

هنوزم دلم میخواهد مانند کبوترها آزادانه به آسمان پرواز کنم و اوج بگیرم . شاید به خدا نزدیکتر شوم. این یکی از آرزوهای کودکی ام بود.(ن.ر)

دست نوشته های دانشجویان ورودی 89. کوئیز از درس شیمی آلی II- /// 28/1/91



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

باد در غبغبه انداخته ای تا چه شود؟

با رقیبان تو به هم ساخته ای تا چه شود؟

من که پر بودم از اندوه و تو می دانستی

اینچنین غم به دلم خواسته ای تا چه شود؟

دل ِ ما بود شکسته تو چرا می کوشی؟

به دل ِ خسته ی من تاخته ای تا چه شود؟

چشمهایم در پریشانی گیسوی تو گم

گم ترش کردی و مو بافته ای تا چه شود؟

من که خود آهوی سرگشته شدم در دامت

بیوفا خنجر ِ کین آخته ای تا چه شود؟

من همه عمر به دنبال خدا می گشتم

تو مرا بنده ی خود ساخته ای تا چه شود؟

محمد امین حدادی



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٩ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

شهید گمنام!

 مقدمت گلباران!

سه طایفه اند که شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا

پیامبر اکرم "ص"



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٥ | ٧:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 با سپاس ویژه از جناب دکتر حسن زاده

1– باورم هست تو از بارانی

                تو بیا

تو بیا

    سهم مرا

             از لب این باغچه پرواز بده

که دلم خوش باشد

یک نفر هست

      که به دست خودم

                  گلی از نسترن سرخ

                               برایش ببرم (آ. د)

2 – باورم نمیشه

    گفتم تو همون نوشته ای که می مونه همیشه با من

                فکر می کردم اگر نباشی

                            تنهاترین آدم آسمون و زمینم (ف. م)

3 – باورم نیست هنوزم

که پس از سالها ،

نگاه یار را می جویم. (ف . د)

4 – باورم این است که اگر می خواهی قله های موفقیت را زیر پای خود آوری، باید تلاش کنی و متکی به هوش خود نباشی و غرور را سرلوحه ی کارهای خود قرار ندهی و این ، راز موفقیت است. تلاش ، تلاش، تلاش. هرگز ناامید نشوی و توکل به خدا را هرگز فراموش نکنی. (م.ج)

5 – باورم این است که هیچ چیز در این جهان بیهوده خلق نشده و همه چیز در خود حکمتی دارد. پس، از هیچ چیز به سادگی نمی گذرم و به هیچ چیز نگاه متحیرانه ندارم. پس هرچیزی هدفی دارد و آن را دنبال می کند، جز این انسان خاکی . (س.ص)

6 – باورم شده که بزرگترین درس زندگی این است که گاهی احمقها راست میگویند."چرچیل".(ج.م)

7 – باورم این است که آیا روزی صلح در دنیا برقرار می شود که دیگر ملت ها به جان هم نیفتند و با دوستی کنار هم زندگی کنند. (ب.م)

8 – باورم کن ای بی نیاز بی نیازان! باورم کن ای چراغ راه گمراهان! (ح.ب)

9 – باورم این است که به خودم باور دارم که جهان را تغییر می دهم. (ش.ا)

10 – باورم شد ... امروز که می بینم شکوفه ها به شوق تو لب به خنده باز می کنند.

امروز که پرستوهای عشق هم به شوق عاشقی با تو می خوانند.

وقتی عطر نفسهایت مرا جانی دوباره بخشید.

باورم شد ..... با منی و تپش قلبت نجوای آشنای عشق را برایم می نوازد. (م.ج)

 دست نوشته های دانشجویان ورودی 89. کوئیز از درس شیمی آلی II- /// 28/1/91



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۳٠ | ۱:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

" غزل 41" از دفتر دوم -  برای دکتر مصطفی پورنامداری " دارو ساز "

*حسب و حالی ننوشتی و شد ایا می چند

محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

از اضافات بهاری و گلستان چه خبر سرو بلند

خبرش را خبرم دار به ارقامی چند

یاد و سجاده و باران همه شب می بارد

اشکها در طلبش گر برساند به لبم کامی چند

دل به آبی زده بودیم که جان شسته نمازی بکنیم

با تنی خیس عرق لنگ ببستیم به ناکامی چند

**دست ز جان شسته وضودار شدن بر تو مبارک بادا

گر بسازی تو در آن وادیه حمامی چند

پخته ای عطر خوشت مزه به ریحان دارد

ورنه ما لقمه نگیریم زهر خامی چند

پور نام آور آن مود کلنگ آوازم***

دیر نباشد که دلم صید کند نامی چند

 "احمد زند وکیل کرمانی"

 *= به استقبال حضرت حافظ رفته ام

 **=  کثیری دست شسته به استقبال نماز می روند

               و قلیلی دست ز جان شسته …..

 *** = مرد کلنگ آواز = استاد ، معمار ، پد



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٦ | ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دستی به یاد خاطره هامان تکان بده!

این آخری، صفای خودت را نشان بده

دیرت نمی شود، به شتاب از پی ام نرو

قدری به چشم های پُرآبم امان بده

خورشیده مرده، من پُرِ احساس ِ شرجی ام 

امشب به ابری ِ دل من، آسمان بده

می خواهم از تکیده ی غربت جدا شوم

گنجشک نازِ کوچ مرا، آشیان بده

از چوب خطِ زندگی ام هرچه مانده است

سهم مرا، بغل بغل اشک خزان بده

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 

سلام دوستان

عطر ِ بهارگونه ی شکوفه ها و لبخند ِ صمیمانه ی درختان که نشان از جوانه زدن ِ برگها دارد، فرارسیدن ِ نوروز ِ باستانی را نوید می دهد.

بر آن شدیم تا به یمن فرخنده عید ِ باستانی، در جشنی مشترک شعر بسازیم و سال جدید را با سروده هایمان جشن بگیریم.

لطفا با کلمات هر سطر، شعری بگویید یا نثری، داستان گونه ای و ...

بیصبرانه منتظر دلنوشته ها و جان سروده هایتان هستم.

1 – عید/ شکوفه/ لبخند/ داروسازی/ماهی قرمز

2 – شیرینی/ دانشگاه/ گردش/هفت سین

3 – بلبل/ دانشکده/ سبزه/ آجیل/تنگ بلور

4 – گل/ شکلات/ کلاس درس/ دانشجو/سکه

5 – شبنم/ هوا / نمره /کودکی

6 - سماق/دارو/بازی/نوروز

عباسی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پورِنامداری، دریا قلی بیگ نام، سفری ضرورت افتاد و با خدم و حشم عازم جابلقا گردید. در راه پیرِ شریفی فرا رویش قرار گرفت سپید روی و کمان کمر که در سایه سار دیواری مخروبه بر حصیری بافته از لیف خرما نشسته بود و مُصحفی می خواند با صوت حزین ؛ پیر، کاروان سالار را مقصدِ کاروان بپرسید و چون از مسیرِ قافله آگاه گردید آب در دیده گردانید و دریا قلی را  تعجب عارض گردید از این تغییرِحال و علت را جویا شد.  پیر مصحف را بوسه زد و در شال کشمیری پیچید  و با مهربانی  صحبت آغاز کرد و  بگفتا: "... من در جابلقا نقیبیِ قنات می کردم و در زیر خاک سوزان کویر، آب را چون دُّری گرانقدر، با شکیباییِ بسیار به سوی دشتِ تشنه راه می بردم و بر خود می بالیدم که چونان امیرحیدری کَرّار مایه حیات را دریایی نموده ام خلایق را مفید فایده...! دهقانِ این دشت را عزم من لازم آید و حسن، زادهِ اکبر که سقّایی می کند در چهار سوق، نان شب را من فراهم آورم و حسین خزائلی آسیابان را من، آب در آسیاب آبی همی رسانم و ... القصه، نفسِ فروتن فراموش کرده بودم و در ظلمات جهالت خویش غرق!" ... در این هنگام پیر را تشنگی عارض گشت و جرعه ای آب همی نوشید و با دستاری عرق از پیشانی پاک کرد...

و در یا قلی را سخت کنجکاوی غالب آمد تا ادامه گفتار بشنود و پندِ ماندگاری از این پیر روشن ضمیر فرا چنگ گیرد! دریاقلی را شعری از شیخ شهاب الدین یحیای سهروردی بخاطر آمد که اندر وصف حال پیر همی بر زبان جاری سازد که پیر ادامه سخن آغاز کرد وآن شعر به باد نسیان سپرد!...

 " باری، در این شطِ غرور شطحاتی چند بر می آوردم به ایام جوانی، تا روزی در کوهستان بارانی سخت باریدن گرفت و سیلی عظیم سوی دشت روان و من در بُنِ چاهی به کندن مشغولکه آب با غرشی رعدآسا چون حیدری که بر صف دشمن هزیمت همی آورد از بالای سر و از تحتِ قدوم جاری گشت و من را به سان خَسی بر آب روان کرد..."

پیر را آبِ دیده بر چهره جاری گشت و از این حال که داشت محبتش در دل کاروانیان موکد افتاد. و آن پیر سپیدموی ادامه داد:" رود مرا گاهی به زیر و گاهی بر روی آبِ گل آلود بالا و پائین نمودی و نزدیک بود که جان از کف بشدی، که جامه در بُن خاری بی مقدار که ریشه دوانیده بود سالها در خاک برهوت، گیر افتادی و آن خار چون اسدی که پورِ خویش از جمع کفتاران دندان تیز دل تیره بیرون کشد، مرا به ساحل نجات پیوند دادی و تن من اگرچه رنجور و گِل آلود، اما رضائی فراکسب نمودی به غایت وصف ناشدنی. من از آن روز به خویش نهیب زدم نفس را که تو اگر انصاری نباشی مرا در کسب رضای حق، آبِ مایه حیات به هلاکت رساند توی مدعیِ آب نوشانی را ... و این خارِ بی مقدار ریشه دار را اسوه ساز خویشتن را که بی ادعا دست گیری می کند خلایق را و کم می نوشد و کم می خورد و فراوان نجات می دهد انسانهای مغروق در سیل جهالت و غرور را... چون در جوانی به حال خویش پرداختی، تو را توشه ای خواهد بود از برای آخرت که این را همه کس دانند و هیچ عمل نمی کنند! پس ای دریاقلی! آنچه تورا گفتمی، به سّیدی نورِ محمدی رخسار نیز بگفتم و او به لبخندی بگفتا که ای پیر، دل جوان کردی و جلا دادی باطن را بدین غرق شدن که از خود بریدی و رّب خویش چنگ در آویختی که ... راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ...."

 ... و دریاقلی سر بر سجده گذارد و یزدان را سپاس همی گفت هم از آن روی که این پیر جهاندیده بدید و هم از این سبب که اساتید مکتب خانه داروسازی را دوعُشر بیش نباشد و گرنه سفر را خداحافظی گفتندی و فرصت انجام آن مهم از کف بشدی!!

 ... و مرا نیز شکری دیگر واجب آمد که کتابت این مهم پیش از بر آمدن سالِ نو به پایان رسید و ...

 ... این، مخزن الاساتید بود!   

دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

تصاویری از دومین مراسم شب شعر "به 1001 بهانه"- 10/12/90

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دلش پر میزد برای دیدنش.

همیشه اتفاقاتی می افتاد و اون نمی تونست ببیندش، اما امسال دیگه از اون سالها نبود. باید می نشست و بهش می گفت که چقدر عاشقش شده و چقدر دوست داره ببیندش و باهاش حرف های تو دلش مونده رو بزنه. باید آماده می شد. دیگه کم کم داشت به روز موعود نزدیک می شد. باید با خودش تمرین کنه که کلمات رو درست و حسابی بیان کنه.

اینجوری شروع کرد: سلام نازنینم حرف های زیادی برات دارم که باید بشینی و بشنوی. از سردی من اگر چیزی به دل داری اونو ندید بگیر؛ آخه این ذات منه. اگه درست حرف هام رو بیان نمی کنم اینو به حساب کمرویی و گوشه نشینی من بذار. سالهاست مردم از تو تعریف میکنن و من اما به یک دل نه صد دل عاشقت شدم ولی هر وقت تو میومدی من رفته بودم. نمی دونم شاید دست سرنوشت برام اینجوری رقم زده اما این بار می مونم تا همه بدونن عشق یعنی چی.

راستی بهت حسودیم میشه که همه دوسِت دارن و همش از تو و اومدنت حرف می زنن و ای کاش من اینجوری بودم

و وقتی که ساعت از نیمه گذشت اون خوابش برد و فردا که آفتاب زده بود، روز اول بهار بود و زمستون نتونست حرف های عاشقونش رو بزنه...

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

... و ظلمت، عالم را فراگرفته بود!

در کلیسا، انجیل را تحریف کرده بودند و آیت خدا، عیسای مبشر، که سلام خدا بر او باد، پسرخدا شده بود و شراب سرخ، خون متبرکش!

در کنیسه، کلمات و عبارات تورات مقدس را که موسی کلیم الله بر الواحی از گِل، پس از چهل شبانه روز راز و نیاز در کوه طور، با خویشتن آورده بود، به حدی تحریف کرده بودند که خدای آسمانها محدود و محصور در جسمی خاکی،  در زورآزمایی اش با داوود مغلوب گردیده و پشت بر خاک می ساید... که این قوم پیش از این نیز، پشت به آیات نورانی تورات کرده بودند و گوساله سامری را ربّ خویش نامیده بودند و پیشانی در پیشگاهش به خاک سائیده بودند!

و در سرزمین حجاز، اعراب عاشق شعر و شراب و شمشیر، دخترانِ بی گناه نوکِ نیزه در گلو فروشده را در زیر خاک و شن صحرای سوزان، زنده به گور می کردند و کعبه، خانه توحید، به بتکده تبدیل شده و لات و هبل و عُزی را خدای خدایان می انگاشتند...

و در مصر...ایران... روم...نیز!!

... و انسانیت، محبت، سعه صدر، اخلاق کریمه، کرامت، عدالت و ... چون بیمارانی رو به موت در بیغوله ها و پستوها، با ترس  و احتیاط رو به انحطاط بودند وعدم!

آری عزیز، اینچنین بود! ...

 تا اینکه چونان امشبی فرا رسید و آسمان نور باران شد و پیران مجرب را مایه تعجب و کودکان خردسال را باعث شادی و جوش وخروش!! که بر درختان و کوهها و مهر و ماه نیز بیقراری حکمفرما... خداوندگارا! امشب چه خبر است؟! راهبان دائم الذکر و آشنای به آیات راستین انجیل را امشب دلشوره ای آمیخته با امید و آرزو به محراب کشانده است و آیاتی را می بینند که از واقعه ی امشب خبر می دهد و اصحاب کهفِ این زمان را شوری فراگرفته بی حد و حصر...

و در آسمان غوغا بر پاست و جبرائیل نازل شده است بر زمین و میکائیل نیز...

و آتشکده ی پارس پس از هزار و اندی سال خاموش می شود و موبدان سپیدمویِ سپیدپوشِ عود بر دست را دهشتی سخت فرا می گیرد به گمان اینکه اهورا را امشب هزیمتی است در برابر اهریمن! که این آتش خود اهریمنی است که در لباس اهورایی خود را پنهان نموده و هیمه اش، گمراهی هزاران هزار انسانی است که آتش را آتشکده ساخته اند و آتشکده را پرستشگاه کرده اند ...

... ونزدیک بود که قلب انسانیت در اثر زهر شرک و ظلم وستم، از حرکت بازایستد، که نوشداروی آبِ حیات گونه از آسمان بر این کالبد در حال احتضار فرودآمد ...

... و اینک او آمد! او آمد تا با روی گشاده و خُلق عظیمش، مردمان را تا ابد شیفته سازد...

او آمد تا با لبخند همیشگی اش، مردم کوچه و بازار را مسحور نماید و حتی او را که هر روز بر سر و رویش آشغال می ریخت شرمنده و مفتون نماید...

او آمد تا دست دخترش را ببوسد و او را پاره ی تن خویش نامد...

وه که او چگونه نوه هایش را می بوید و می بوسد و به آنها مهر می ورزد! کودکان، مجذوب مهرش بودند و بزرگان،  شگفت زده ی روح بلندش...

او آمد تا با گذرش از هر معبری بوی عطر را در هوا پراکنده سازد و برکت را نازل، که هنوز هم در رهگذر تاریخ، این بوی عطر و این برکت با حضور فرزندش، مهدی موعود تداوم دارد،  ...

او آمد تا نبوت را به آخر ِمنزل رساند و امامت را پایه گذاری، دین را کامل و نعمت را اتمام کند...

او آمد تا کودکان طائف بر سر و رویش سنگ اندازند و دندان بشکانند تا غلامی را در باغ انگوری به راه حق رهنمون شود!

او آمد تا قلبش سنگین ترین امانت تاریخ بشریت، از ازل تا ابد را دریافت نماید که حتی بدن او نیز به گاه انزال این امانت، قرآن، به لرزه می افتاد و عرق بر چهره بی مثالش جاری ...

او آمد تا علی، فاطمه، حسن وحسین را به خلایق بشناساند و تحت کساء، جایگاهی را پدید آورد تا جبرائیل را نیز اذن دخول در ورود به این مقام لازم آید ...

...و امشب محمد، که صلوات خدا بر او باد، با نور چهره اش، خورشید را در نیمه شب در آسمان مکه
برمی افروزد!!

... و امشب، شب میلاد نور است...

دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()