همیشه ی خدا جلو جلو میرفت

هیچ وقت پای اون دو تای دیگه نمی موند

با همه ی بزرگی هیچ وقت هوای برادر کوچیکی و وسطی رو نداشت

خودش نمی خواست اینجوری باشه

روزگار و گردش زمین مجبورش کرده بود

همش کارش شده بود به این و اون نشون بده که من سریعترم

از همه جلوترم

بیچاره اون برادر وسطیه که برعکس این برادر بزرگه آروم بود

و کارهاش رو سرِ فرصت انجام میداد

امان از کوچیکه که دیگه خیلی تنبل بود

چی بگم از زندگی این سه  برادر

که هیچ وقت فرصت دیدن هم و نداشتن

مگه تو یه وقت خاص و ساعت های خاص

هر وقت نگاهشون می کنم

یاد لحظه های از دست رفته م میفتم

نمی دونم اگه این عقربه های ساعت نبودند

ما چه جوری گذشت زمان رو می فهمیدیم

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

اربعین حسینی بر همه سوگواران تسلیت باد



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

می سوزم از ترانه و تبخیر می شوم

باران ترین ترنم ِ دلگیر می شوم

می سوزی ام به شعله ی ساکن ترین سکوت

هرلحظه صدهزار نفس، پیر می شوم

با شیره ی عسل که چکاندی به چشم هات

تنها به چشمکی عسلی، سیر می شوم

زنجیر می کشی به نگاهی و ناگهان-

در استوای داغ ِ تو، انجیر می شوم

لبخند می زنی، دلت آیینه می شود

در قاه قاه ِ آینه تکثیر می شوم

باران که می شوی و تلنگر که می زنی-

می سوزم از ترانه و تبخیر می شوم

 

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٤ | ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

وای خدا باز آب داغ ریخت

آخه من چه گناهی کردم که هر روز ِ خدا باید یا تحمل آب سرد و داشته باشم

یا آب داغ و

مگه من بازیچه ی دست شمام ؟

مگه آزار دارین که اینهمه منو اذیت می کنین ؟

 دیگه خسته شدم از لیوان بودن

 دلم می خواد سینی باشم

آخه اون هیچ وقت داخلش آب داغ و سرد نمی ریزن

اون همیشه راحته

لیوان ها  همه به اتفاق، حرفشو تائید کردند

اما سینی آروم آروم رفت و حرفی نزد

و هیچکس نفهمید که سینی

علاوه بر سنگینی لیوان ها

باید داغی اونا رو هم تحمل کنه !

محمدرضا گرجی- داروسازی-واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ | ٩:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

انگشت هایت در دستان من بود

آن هنگام

که در رد شدن از ازدحام خیابانی

به عرض شادی لمس دستانت

قهرمان تو بودم

انگشتهایت در دستان من بود

آن هنگام

که در جنگ حجمه ی سرما

گرمای خون رگهایم

پیاده نظامِ دستان تو شد

انگشتهایت در دستان من بود

آن هنگام

که ماهیچه ای خُرد

وسعت یک جوی را برای تو پل زد

انگشتهایت در دستان من بود

آن هنگام

که عبور بی تفاوت سگی ولگرد از کنار قدمهایت

مرا شجاع ترین مرد روی زمین ساخت

زنده باد خیابان

زنده باد سرما

زنده باد سگهای ولگرد

زنده باد تمامی جوی های بی پل

زنده باد شب

که شیرین بود

انگشتهایت در دستان من بود!

فرامرز منگلی- داروسازی- ورودی 88



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٤ | ٩:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()