دلش پر میزد برای دیدنش.

همیشه اتفاقاتی می افتاد و اون نمی تونست ببیندش، اما امسال دیگه از اون سالها نبود. باید می نشست و بهش می گفت که چقدر عاشقش شده و چقدر دوست داره ببیندش و باهاش حرف های تو دلش مونده رو بزنه. باید آماده می شد. دیگه کم کم داشت به روز موعود نزدیک می شد. باید با خودش تمرین کنه که کلمات رو درست و حسابی بیان کنه.

اینجوری شروع کرد: سلام نازنینم حرف های زیادی برات دارم که باید بشینی و بشنوی. از سردی من اگر چیزی به دل داری اونو ندید بگیر؛ آخه این ذات منه. اگه درست حرف هام رو بیان نمی کنم اینو به حساب کمرویی و گوشه نشینی من بذار. سالهاست مردم از تو تعریف میکنن و من اما به یک دل نه صد دل عاشقت شدم ولی هر وقت تو میومدی من رفته بودم. نمی دونم شاید دست سرنوشت برام اینجوری رقم زده اما این بار می مونم تا همه بدونن عشق یعنی چی.

راستی بهت حسودیم میشه که همه دوسِت دارن و همش از تو و اومدنت حرف می زنن و ای کاش من اینجوری بودم

و وقتی که ساعت از نیمه گذشت اون خوابش برد و فردا که آفتاب زده بود، روز اول بهار بود و زمستون نتونست حرف های عاشقونش رو بزنه...

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

... و ظلمت، عالم را فراگرفته بود!

در کلیسا، انجیل را تحریف کرده بودند و آیت خدا، عیسای مبشر، که سلام خدا بر او باد، پسرخدا شده بود و شراب سرخ، خون متبرکش!

در کنیسه، کلمات و عبارات تورات مقدس را که موسی کلیم الله بر الواحی از گِل، پس از چهل شبانه روز راز و نیاز در کوه طور، با خویشتن آورده بود، به حدی تحریف کرده بودند که خدای آسمانها محدود و محصور در جسمی خاکی،  در زورآزمایی اش با داوود مغلوب گردیده و پشت بر خاک می ساید... که این قوم پیش از این نیز، پشت به آیات نورانی تورات کرده بودند و گوساله سامری را ربّ خویش نامیده بودند و پیشانی در پیشگاهش به خاک سائیده بودند!

و در سرزمین حجاز، اعراب عاشق شعر و شراب و شمشیر، دخترانِ بی گناه نوکِ نیزه در گلو فروشده را در زیر خاک و شن صحرای سوزان، زنده به گور می کردند و کعبه، خانه توحید، به بتکده تبدیل شده و لات و هبل و عُزی را خدای خدایان می انگاشتند...

و در مصر...ایران... روم...نیز!!

... و انسانیت، محبت، سعه صدر، اخلاق کریمه، کرامت، عدالت و ... چون بیمارانی رو به موت در بیغوله ها و پستوها، با ترس  و احتیاط رو به انحطاط بودند وعدم!

آری عزیز، اینچنین بود! ...

 تا اینکه چونان امشبی فرا رسید و آسمان نور باران شد و پیران مجرب را مایه تعجب و کودکان خردسال را باعث شادی و جوش وخروش!! که بر درختان و کوهها و مهر و ماه نیز بیقراری حکمفرما... خداوندگارا! امشب چه خبر است؟! راهبان دائم الذکر و آشنای به آیات راستین انجیل را امشب دلشوره ای آمیخته با امید و آرزو به محراب کشانده است و آیاتی را می بینند که از واقعه ی امشب خبر می دهد و اصحاب کهفِ این زمان را شوری فراگرفته بی حد و حصر...

و در آسمان غوغا بر پاست و جبرائیل نازل شده است بر زمین و میکائیل نیز...

و آتشکده ی پارس پس از هزار و اندی سال خاموش می شود و موبدان سپیدمویِ سپیدپوشِ عود بر دست را دهشتی سخت فرا می گیرد به گمان اینکه اهورا را امشب هزیمتی است در برابر اهریمن! که این آتش خود اهریمنی است که در لباس اهورایی خود را پنهان نموده و هیمه اش، گمراهی هزاران هزار انسانی است که آتش را آتشکده ساخته اند و آتشکده را پرستشگاه کرده اند ...

... ونزدیک بود که قلب انسانیت در اثر زهر شرک و ظلم وستم، از حرکت بازایستد، که نوشداروی آبِ حیات گونه از آسمان بر این کالبد در حال احتضار فرودآمد ...

... و اینک او آمد! او آمد تا با روی گشاده و خُلق عظیمش، مردمان را تا ابد شیفته سازد...

او آمد تا با لبخند همیشگی اش، مردم کوچه و بازار را مسحور نماید و حتی او را که هر روز بر سر و رویش آشغال می ریخت شرمنده و مفتون نماید...

او آمد تا دست دخترش را ببوسد و او را پاره ی تن خویش نامد...

وه که او چگونه نوه هایش را می بوید و می بوسد و به آنها مهر می ورزد! کودکان، مجذوب مهرش بودند و بزرگان،  شگفت زده ی روح بلندش...

او آمد تا با گذرش از هر معبری بوی عطر را در هوا پراکنده سازد و برکت را نازل، که هنوز هم در رهگذر تاریخ، این بوی عطر و این برکت با حضور فرزندش، مهدی موعود تداوم دارد،  ...

او آمد تا نبوت را به آخر ِمنزل رساند و امامت را پایه گذاری، دین را کامل و نعمت را اتمام کند...

او آمد تا کودکان طائف بر سر و رویش سنگ اندازند و دندان بشکانند تا غلامی را در باغ انگوری به راه حق رهنمون شود!

او آمد تا قلبش سنگین ترین امانت تاریخ بشریت، از ازل تا ابد را دریافت نماید که حتی بدن او نیز به گاه انزال این امانت، قرآن، به لرزه می افتاد و عرق بر چهره بی مثالش جاری ...

او آمد تا علی، فاطمه، حسن وحسین را به خلایق بشناساند و تحت کساء، جایگاهی را پدید آورد تا جبرائیل را نیز اذن دخول در ورود به این مقام لازم آید ...

...و امشب محمد، که صلوات خدا بر او باد، با نور چهره اش، خورشید را در نیمه شب در آسمان مکه
برمی افروزد!!

... و امشب، شب میلاد نور است...

دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

به پاس تولد مهربانترین ترنم باران

 شقایق شقایق بوسه بر یاسمین عطر مریم می نشانیم

  تا جشن بودنش را گلباران کنیم.

 میلاد فرخنده ی حضرت رسول اکرم  و امام جعفرصادق مبارک



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٠ | ۸:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دم غروبهای تابستون که می شد می رفتم رو پشت بام و دراز می کشیدم روی گنبدهای آجری که کاهگل آنها با باران شسته شده بود و چشم می دوختم به اسپریچوهایی (پرستوها در لهجه کرمونی) که صفیر کشان و با سرعت شیرجه می زدند و تو عالم بچگی آنها را به شکل هواپیما می دیدم و از پروازشان لذت می بردم. پشت خانه ما یک باغ بزرگ بود با درختهای بلند کاج که تنه دیلاغ و کشیده شان با برگهای درشت پیچهایی که تکیه داده بودند به تنه درختها، پوشیده شده بود و تابستون و بهار لباس سبز داشتند و پاییز، رنگهای تند و شاد می دوید توی این لباس و زمستان تن می سپردند به سوز و سرمای آن روزها که هنوز لایه اوزون سالم بود و زمین گرم نشده بود مثل حالا!! و این درختان، خانه صدها چغوک (گنجشک) پر جنب و جوش بود که با غروب خورشید برمی گشتند به لانه و جیک جیک بی امانشان، شاید ذکر تسبیحشون بود و شکر گزاری گذر یک روز دیگر!

باد که می آمد، چرخهای بزرگ تلمبه بادی توی باغ با سروصدای کهنگی لولاهای زنگ زده شان می چرخید و بعد که ستاره ها تو گرگ و میش آسمان خودشان را نشان می دادند و  سروصدای اسپریچوها و چغوکها خاموش می شد، با یک پارچ پلاستیکی آب می پاشیدیم روی شاخه و برگهای درختان انار و موردونه (مورد) باغچه های دور حوض؛  نسیم خنک و بوی آجرهای خیس شده، همراه همیشگی شبهای تابستون کویر بود و صدای جیکو ها (جیرجیرکها) لالایی آن شبها. مادر خدا بیامرز، پته بزرگ و خوشرنگی رو که عمه کبری گل و بوته های خمیده و قشنگی روی آن کشیده بود را بر می داشت و انگشتانه میشد محافظ انگشتهایش و تند و تند  سوزن می زد و پته رنگارنگ می شد از هنر مادر!

شام را که می خوردیم، زیلوها پهن می شد کف مهتابی و لحاف و تشک ها را باز می کردیم تا خنکی شبهای کویر میهمان لحاف شود و کِیف می کردیم وقتی می خوابیدیم روی تشک خنک!... عاشق شبهایی بودم که ماه بالای سرمان و در دل آسمان پر ستاره کویر، بازی چشم گیریو (قایم موشک) می کرد با ابرهایی که لابد از بارانهای موسمی هندوستان جا مانده بودند و گاهی نم نم باران مجبورمان می کرد سر زیر لحاف ببریم و بوی کاهگل پخش می شد توی هوا و دم هوا گرفته می شد با نم باران تابستان! البته بعضی وقتها نم باران می شد رگبار و الفرار به سوی تالار کنار سه دری و گرنه خیس می شدیم اساسی!

البته همه شبهای تابستان به این خوشی نبود و ماجراها داشت شبهای کویر! یک شب امیر، داداش بزرگم پرید توی لحاف و هنوز جا خوش نکرده بود که دادش به هوا رفت و فریاد زد "سوختم!" . لامپ رو که روشن کردیم، عقربی زرد رنگ با دم حلقه زده روی پشتش قصد فرار داشت که دمپایی شد آلت قتلش و تقاص نیش زدنش مردن بود و امیر هم با دوچرخه بابا به سمت بهداری اعزام!! فردای آن روز از جسد عقرب یک پا مانده بود و بقیه اش قوت زمستان مور چه های سواری روی حیاط!

... و این، شبی از شبهای تابستان کویر بود! 

دکتر عباس پرداختی

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

از  قشنگِ  نگاهِ غمگینت

 می شود صد غزل، غزال نوشت

 می شود با غزال چشمانت

 رفت تا انتهای سبز ِ بهشت

 ***

 آفتاب لطیف ِ پاییزی!

 به دلم التهاب می رویی

 هم مرا می بری از اینجا، هم

 "عین" و "شین" را به "قاف" ِ جادویی

 ***

 کافرم بی وضوی چشمانت

 تو برایم پیامبر هستی

 من ته ِ چاه و چهره ای چون ماه

 یوسفانه رهاندم از پستی

 ***

 حضرت بی نهایت ِ آبی!

 عشق، تنهاترین گناه ِ من است

 آسمانگرد باشی یا ته ِ چاه

 بوی پیراهنت، پناه من است

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()