سلام دوستان

عطر ِ بهارگونه ی شکوفه ها و لبخند ِ صمیمانه ی درختان که نشان از جوانه زدن ِ برگها دارد، فرارسیدن ِ نوروز ِ باستانی را نوید می دهد.

بر آن شدیم تا به یمن فرخنده عید ِ باستانی، در جشنی مشترک شعر بسازیم و سال جدید را با سروده هایمان جشن بگیریم.

لطفا با کلمات هر سطر، شعری بگویید یا نثری، داستان گونه ای و ...

بیصبرانه منتظر دلنوشته ها و جان سروده هایتان هستم.

1 – عید/ شکوفه/ لبخند/ داروسازی/ماهی قرمز

2 – شیرینی/ دانشگاه/ گردش/هفت سین

3 – بلبل/ دانشکده/ سبزه/ آجیل/تنگ بلور

4 – گل/ شکلات/ کلاس درس/ دانشجو/سکه

5 – شبنم/ هوا / نمره /کودکی

6 - سماق/دارو/بازی/نوروز

عباسی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ | ۸:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پورِنامداری، دریا قلی بیگ نام، سفری ضرورت افتاد و با خدم و حشم عازم جابلقا گردید. در راه پیرِ شریفی فرا رویش قرار گرفت سپید روی و کمان کمر که در سایه سار دیواری مخروبه بر حصیری بافته از لیف خرما نشسته بود و مُصحفی می خواند با صوت حزین ؛ پیر، کاروان سالار را مقصدِ کاروان بپرسید و چون از مسیرِ قافله آگاه گردید آب در دیده گردانید و دریا قلی را  تعجب عارض گردید از این تغییرِحال و علت را جویا شد.  پیر مصحف را بوسه زد و در شال کشمیری پیچید  و با مهربانی  صحبت آغاز کرد و  بگفتا: "... من در جابلقا نقیبیِ قنات می کردم و در زیر خاک سوزان کویر، آب را چون دُّری گرانقدر، با شکیباییِ بسیار به سوی دشتِ تشنه راه می بردم و بر خود می بالیدم که چونان امیرحیدری کَرّار مایه حیات را دریایی نموده ام خلایق را مفید فایده...! دهقانِ این دشت را عزم من لازم آید و حسن، زادهِ اکبر که سقّایی می کند در چهار سوق، نان شب را من فراهم آورم و حسین خزائلی آسیابان را من، آب در آسیاب آبی همی رسانم و ... القصه، نفسِ فروتن فراموش کرده بودم و در ظلمات جهالت خویش غرق!" ... در این هنگام پیر را تشنگی عارض گشت و جرعه ای آب همی نوشید و با دستاری عرق از پیشانی پاک کرد...

و در یا قلی را سخت کنجکاوی غالب آمد تا ادامه گفتار بشنود و پندِ ماندگاری از این پیر روشن ضمیر فرا چنگ گیرد! دریاقلی را شعری از شیخ شهاب الدین یحیای سهروردی بخاطر آمد که اندر وصف حال پیر همی بر زبان جاری سازد که پیر ادامه سخن آغاز کرد وآن شعر به باد نسیان سپرد!...

 " باری، در این شطِ غرور شطحاتی چند بر می آوردم به ایام جوانی، تا روزی در کوهستان بارانی سخت باریدن گرفت و سیلی عظیم سوی دشت روان و من در بُنِ چاهی به کندن مشغولکه آب با غرشی رعدآسا چون حیدری که بر صف دشمن هزیمت همی آورد از بالای سر و از تحتِ قدوم جاری گشت و من را به سان خَسی بر آب روان کرد..."

پیر را آبِ دیده بر چهره جاری گشت و از این حال که داشت محبتش در دل کاروانیان موکد افتاد. و آن پیر سپیدموی ادامه داد:" رود مرا گاهی به زیر و گاهی بر روی آبِ گل آلود بالا و پائین نمودی و نزدیک بود که جان از کف بشدی، که جامه در بُن خاری بی مقدار که ریشه دوانیده بود سالها در خاک برهوت، گیر افتادی و آن خار چون اسدی که پورِ خویش از جمع کفتاران دندان تیز دل تیره بیرون کشد، مرا به ساحل نجات پیوند دادی و تن من اگرچه رنجور و گِل آلود، اما رضائی فراکسب نمودی به غایت وصف ناشدنی. من از آن روز به خویش نهیب زدم نفس را که تو اگر انصاری نباشی مرا در کسب رضای حق، آبِ مایه حیات به هلاکت رساند توی مدعیِ آب نوشانی را ... و این خارِ بی مقدار ریشه دار را اسوه ساز خویشتن را که بی ادعا دست گیری می کند خلایق را و کم می نوشد و کم می خورد و فراوان نجات می دهد انسانهای مغروق در سیل جهالت و غرور را... چون در جوانی به حال خویش پرداختی، تو را توشه ای خواهد بود از برای آخرت که این را همه کس دانند و هیچ عمل نمی کنند! پس ای دریاقلی! آنچه تورا گفتمی، به سّیدی نورِ محمدی رخسار نیز بگفتم و او به لبخندی بگفتا که ای پیر، دل جوان کردی و جلا دادی باطن را بدین غرق شدن که از خود بریدی و رّب خویش چنگ در آویختی که ... راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش ...."

 ... و دریاقلی سر بر سجده گذارد و یزدان را سپاس همی گفت هم از آن روی که این پیر جهاندیده بدید و هم از این سبب که اساتید مکتب خانه داروسازی را دوعُشر بیش نباشد و گرنه سفر را خداحافظی گفتندی و فرصت انجام آن مهم از کف بشدی!!

 ... و مرا نیز شکری دیگر واجب آمد که کتابت این مهم پیش از بر آمدن سالِ نو به پایان رسید و ...

 ... این، مخزن الاساتید بود!   

دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ٩:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

تصاویری از دومین مراسم شب شعر "به 1001 بهانه"- 10/12/90

 

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۱ | ۸:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()