می خوام قصه ی خوب خواب تو باشم

سرت، سیب سرخ طلایی بپاشم

می خوام دستِ دلتنگیام و بگیری

از اینجا به هفت آسمون، جابجا شم

می خوام سایه سایه، کنارم بمونی

بشینی پیشم،  پا به پای تو پا شم

کمک کن رها شم تو ایوونِ سازت

پریدن پریدن، پُر از انتها شم

نمی خوام دیگه هیچی از کلِ دنیا

به مستیِ چشمات اگه مبتلا شم

 

فهیمه عباسی داروسازی- واحد دبیرخانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٥ | ۱:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

اگر مغشوش، اگر تنها

اگرتنها و سرگردان

اگر بی غم، اگر بی حرف

اگر خیره به دیروزها

اگر بر پنجره، چشمی

اگر بر جاده، امیدی

اگر از هر "اگر" خسته

اگر بیمار و دلخسته

اگر بر پوچی اش هیچ است

اگر تنها و خاموش است

اگر مغموم و در فکر است

رها داریدش از دوزخ

ز هر پرسش، ز هر پاسخ

کلام در کام وی خفته است

مجال دارید خودیابد

مجال داریدکه آگه گردد از آنچه که بیمار کرده روح پرزاحساسش

تلنگر بر ظریف جام دلش ظلم است

روا دارید سکوت وی

به خاموشی گرفتار است

به خاموشی کنید درمان

که این وادی تقدس از سکوت دارد

مرنجانیدکه حرمت دارد این صحبت

نگویید خانه خاموش است

چراغِ خانه افکنده

او پُر گشته در احساسِ تنهایی

مجالی بر تنش بگذاشته، پیدا کند روحش

که او در بی کلامی می دهد تسکین به غم هایش

مرنجانید مرنجانید

بلورین بغض این کامش

                

 ندا احمدی - داروسازی ورودی 86



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢٤ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ببین چگونه لبه ی کاغذ

   انگشت خط خطی هایم را

        هی می بُرد

         هی خون می چکاند

و چطور

      پرسه های قلمت در من

            مدتی ست

-    نیامده ،

             می رود!!!

همهمه ی زنی ست در من

زنی که پشت ِ سر ِ هم، جفنگ می بافد

و گندِ قصه ی خود را، قشنگ می بافد

زنی که صورتکی صورتی به چهره ی اوست

و طرح ِ قامت ِ خود را پلنگ می بافد

خدا و خلوت و مشتی سروده های خفن

نخ ِ خیال ِ بلندای تو ته ِ سوزن

انار ِ سرخ ِ بهشتی، لب و تب ِ قرمز

و سیب های خیالی ، نچیده در دامن

زنی بخاطر تو، پشت می کند به همه

ترا نشانده به شعر و ترانه و کلمه

زنی که جنس ِ وجودش، ردیف ِ دلتنگی ست

نبود ِ توست که هی می زند به او صدمه

در من

    دغدغه ی زنی ست-

        با خیال کوچ

       پیش از آنکه طعم ِ تیغ ِ نگاهت

                 مغزش را

                            تلخ

                                   بُرش دهد!!!

 

فهیمه عباسی داروسازی واحد دبیرخانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/٢۱ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پایان دوران کودکی 

خداحافظ خداحافظ تو ای کودکی من

خداحافظ آی خرس کوکی من

خداحافظ زمانِ با کبوترها پریدن

دویدن روی طاق آسمان را خواب دیدن

زمان گفتگوهای شبانه با ستاره

جهانی ساختن با ابرهای پاره پاره

خداحافظ زمان آدمکهای خیالی

زمان چیدن گلهای سرخ باغ قالی

خداحافظ تمام لحظه های مهربانی

زمان دوستی های قشنگ آسمانی

زمان خوب قهر و آشتی

خداحافظ زمان سفرهای خیالی

سفر تا بام دنیا با خیال اسب چوبی

خداحافظ بی بهانه شاد بودن

پر از شوق و پر از عشق و پر از فریاد بودن

خداحافظ تمام خاطرات خوب و شیرین

خداحافظ بلور خاطرات ترد و رنگین

خداحافظ تمام سالهای خوب و زیبا

تو یک سوی و تمام سالها آنسوی دنیا

خداحافظ ... خداحافظ  ... خداحافظ   ...

 

سعید عزیزی- داروسازی- ورودی 87



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٩ | ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

1 )

دریا همیشه خروش داره و همیشه خروشانی خودش رو به رخ ما می کشه ولی حیف که دریای درون ما هیچ وقت صدای خروشش به گوش کسی نمی رسه حتی اونایی که تو ساحل دلت قدم می زنن ممکنه ردی از خودشون به جا بذارن که دلخوشت کنه یا ناراحت؛ ولی هر دوشون با موج احساست شسته می شه و میره و پیوند می خوره به خاطراتت و تو دلت دریایی می مونه عین همیشه...

 

2 )

عصا فروشی در گوشه ی خیابان عصا می فروخت و عصا را بر زمین می زد و راه می رفت. عصاهایش نقش پینه ی دستانش را بر خود حک کرده بود و بسی درد دل داشت و حال آنکه پیرمرد، خود، روشن دلی بود که وسیله ی راهش را می فروخت...

 

3 )

دیروز صدای پای باران می آمد تک تک لحظات آمدنش به خاطرم هست؛ آنگاه که بر سطح صیقلین شیشه، صدای عبورش را  می شنیدم  گامهایش گاه تند می شد و گاه کند و من بودم و خاموشی.

سکوتی که فقط صدای پای باران آنرا می شکست...

صدایی قشنگ داشت هنگامی که از دل کلماتش سخن گفتن آغاز کرد  من نیز عاشق تر از پیش شدم . چقدر قشنگ است عشق باران با ترنمش

 

4 )

شاید اگر آیینه ی دلمان مثل کودکی معصوم، صاف و صیقلی بود، هیچگاه تیرگی برایمان مفهومی پیدا نمی کرد. دعایم را کودکانه می گویم شاید قسمتی از این بزرگ شدن را فراموش کنم.

 

5 )

نمی دانم چرا...
تو مرا دوست داری نمی دانم چرا ؟
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ، حد و مرزی برای دوست داشتن تو قائل نیست .
ولی سخت در این فکر فرو رفته ام، چه کسی مرا دوست می دارد ؟
ای نور نازل شده بر قلبم در تاریکترین لحظاتم ای تنها ستاره آسمان قلبم در تنهاییم
ای زیباترین زیبا، ای بهانه خواب شبهایم آنگاه که دلم گرفته است ، ای تنها نیاز زنده بودنم
ای آغاز روز بودنم، ای نیمه پنهان من
تو را با تمام وجود دوست دارم چون تو دوستم داری چون تو پروردگارم هستی و می دانم تو هم مرا دوست داری چون آفریده ی دست توام...

 

محمدرضا گرجی  داروسازی واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٧ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

... و حسین احرام بر تن کرد و حجی گزارد خاصِ خویش، که ان الله شاء ان یراک قتیلا ...

و اکنون این حسین است که بین صفای گودالِ قتلگاه و مروه ی نهرِ علقم، لبیک گویان و هروله کنان در آمد و شد است و اکنون باید تقصیر کند به کفین عباس. آب ِ فرات،  تشنه ی آن دو دستِ  بریده، خود را به ساحل می کوبد و شرمنده ی لبانِ خشک یارانِ خورشید، می خروشد و بر سر و سینه می زند! و حسین پیش از قربان شدن، این دو دست را از زمین برداشته و بر آن بوسه زده و بر چشم نهاده است... که دستان عباس، همیشه غم از دلش زدوده است...

و علی اصغر، این کوچکترین حاجیِ دشت نینوا و این بزرگترین مظلومِ حج حسینی، بر بالای دستانِ نور، لبیک می گوید با گریه ای تمام ناشدنی، و به آوایی جاودان!

و در این صحرای سوزان، مگر سنگی وجود دارد که رجم کند شیطان را با آن؟! پس دست، زیر گلوی علی اصغر می گیرد و خونش را به آسمان می پاشد تا رجم شوند همه ی شیاطین... و شیطان روسیاه است و خشمگین که حسین، حج نمی گزارد... عشقبازی می کند با رب المحبوب ...

و مگر ابراهیم او را با سنگ نراند که مانع از اطاعتِ پروردگارش شود و اکنون، حسین، اسماعیلِ کوچکش را قربان کرده است در مسلخِ عشق؛... و جن و انس و حور و ملک و زمین و آسمان و زمان همگی مبهوتند از این نحو غزلسرایی!

و اکنون گاهِ نماز است و راز و نیاز، که حسین هماره به نماز و ذکر مشغول و از دنیا و ما فیها بریده! پس حسین بر خاک می افتد و چهره بر این رملِ سوزان می گذارد... سبحان رب الاعلی و بحمده... اما چرا این نماز با خون عجین است و این تیر چیست که بر سینه ی عشقِ عالمین نشسته است؟!

 و جملگی موجوداتِ عالم دانستند که چرا حسین، نماز را بدون رکوع خواند و سر به سجده گزارد!

 و حاجی را، حجِ مقبول بدون قربانی نشاید!... پس ذبحِ عظیم این حج، حسین است که سرش بالای نیزه می رود وخنجر شمرِ دون به خونش سیراب...

و این قربانی در مسلخِ خورشید تقدیم می شود و این قربانی، بس عظیم است که ثمره ی قلبِ  نازنین ریحانه ی رسول خدا و فرزند علی، شیرِ خداست... و محمد، اشرف مخلوقاتِ عالمین غیب و شهود، بس بوسه زده است بر محلی که خنجرِ شمر دیوانه وار می بُرد و خون، فوران می زند به سوی آسمان که این ثار الله است و خونِ خدا همیشه در جوشش است!

راستی! این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟!...و انا مجنون الحسین !

دکتر عباس پرداختی- داروسازی- عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٦ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

نگاهم کن

که خویشتن خویش را در تو به نظاره نشسته ام

که یادآور خاطرات ِ چین خورده ی سالهای صورت منی

به من نگاه کن !

کودکی ام را در تو به نظاره نشسته ام

آنروزها قدم نمی رسید نگاهت کنم

اینک انعکاس پیری آن کودک با سالها گذشت زمان را بنگر

بنگر که چگونه شکسته ام در نگاه تو

که چگونه مانده ام خیره به برق نگاه تو

دوستت دارم

که همه ی خاطرات جوانی منی

اما تو در من،  فقط و فقط "همان که ایستاده نگاهت میکند".

تو آیینه ی روزگاران منی ...

 

محمدرضا گرجی  داروسازی- واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٦ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

یکی تو راس میگی، یکی، قلبای پاره پاره مون

یکی تو راس میگی، یکی، شبهای بی ستاره مون

یکی تو همدمم شدی، یکی شبای بی سحر

یکی تو محتاجی به من، یکی گدای پشت در

صداتو میشنیدم و عشق، ریشه میزد تو باورم

صداتو میشنوم الان، رعشه میفته به تنم

میون شک و باورم، قبول کنم حرف کی و؟

سوگند روباه و؟ یا اون شاهد دم خروسی و؟

یادم که میافتی بگو، یادش بخیر، چه ساده بود

ما دونه پاشیدیم و اون تو داممون افتاده بود

حمید سالاری- داروسازی ورودی 85

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٦ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 انگار کسی از ته کوچه باز صدایم می زد

من کمی ترسیدم

زانوهایم لرزید، اما

بند کفشم شل بود

او نگاهم می کرد

و به ایما و اشاره سوی من می آمد

باز مبهوت سر جایم ماندم

قدمش آرام شد

نفسش تند می زد

گل سرخش اندکی پرپر بود

سه قدم مانده به من

سرجایش خشک شد

ابروهایش گره خورد به هم

چهره اش غمگین شد

وقتی دید...

صورتم بد جور کبود است هنوز

از دو چشمم فهمید

این همان دسته گلی است که پدر

در پی شاخه گل هفته ی پیش

به من اهدا کرده !!

اشکهایش افتادند

و کمی بعد از آن

 شاخه گل هم افتاد

و من این بار خودم

شاخه گل را می بردم...

مصطفی سبحانی داروسازی ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

نفسش بوی مرگ می پاشــید

دست هایش تگرگ می پاشـید

با زمـستانی از تـب ِ کابــوس

بهت یخ، روی برگ می پاشـید

 

کلبه ی گرم و کوچکم شد سرد

بودنم، کوچـه پرسـه ی ولـگرد

عشق را جابجا زد و خفـه کـرد

با تلنـگـر° تمسـخری نـامــرد

 

نقشِ کابوس، در نگاهش داشت

شعله ی اژدها، در آهش داشـت

آســـمـانــی غــبارآلــــوده

-  در شب ِ شوم ِ بی پگاهش داشت

 

و برای همیــشه در من مـُرد

او کــه روح  ِ ترانــه را آزرد

شب خاکســتری ِ بی تابوت

- همه ی آنچه بود، با خود برد

 

فهیمه عباسی داروسازی - دبیرخانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

او خنده می کرد و من گریه

 

به سرما می خندید

 

من اما اشک هایم یخ زده بود

 

این کار همیشه اش بود که فقرم را به رخم بکشد

 

مرا به تمسخری دیرینه عادت داده بود

 

اما خنده اش انگار تمامی نداشت

 

دست بر دهانش گذاشتم شاید سردی دستم، ساکتش کند

 

کلافه و منگ بودم

 

 او می خندید و من می لرزیدم

 

مجبور شدم

 

به دست پینه دوزی پیر بسپارمش تا دهانش را

 

برای همیشه بدوزد

 

حافظ- داروسازی واحد رایانه

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

کوچه لبریز است از عطرِ گلاب                     خاک ِ خود را شسته با جارو و آب

با گلی در دست می آیی ز دور                     خواندم این مصراع را در یک کتاب

پای تا سر، راه را گل کاشتم                       با دوصد وسواس و یکصد آب و تاب

هرچه دیوان بود کردم زیر و رو                     بلکه تقدیمت کنم یک شعرِ ناب

منتظر در کوچه ما را دیده بود                      چشم ِ خورشید و نگاه ِ ماهتاب

دیر کردی، شعر و گل از دست رفت               نقشه هایم شد همه نقش ِ بر آب

یار می آید ولی کِی؟ با خداست                   شاید از مغرب که آید آفتاب

 

 خیال و زندگی

 آفتاب خیالت

            هرآن بلند تر می شود

تو بر طلوع ، حتی

                           سایه انداخته ای

  چشم هایم می سوزند

 

من از تراس رویا

                  قامتت را حظ می برم

                      و کودکانه

                                  دستهایت را

                                                 به آسیاب بگرد دعوت می کنم

 تو نگاهم می کنی

                    بلندتر از تاریخ

                                    به دست و پا زدن افتاده ام

 حالا بیدارم

     و همه ی خوابم را

                     به زندگی نشسته ام

 

فهیمه عباسی



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()