امروز کوچه کوچه ی دلم را که گذر کنی

 

همه دلتنگی ست

 

جیک جیک  گنجشگ های بازیگوش هم نمی تواند این سکوت را بشکند

 

حتی حرف باد پیر

 

که پای در کفش برگ ها کرده

 

نمی تواند گوشم را زمزمه ی نصیحتش کند

 

امروز روز باران آسمانی نیست

 

روز باران نگاه من است

 

به گوشه ی اتاقکی تاریک

 

که نور خورشید هم سخت می تواند بشکافد پنجره اش را

 

می خزم

 

و مات آن جیرجیرکی می شوم

 

که در تاریکی این اتاق

 

روزگار می گذراند

 

و باز ترانه ی امید می خواند

 

مانده ام در این سکوت

 

چرا که دیگر فریادی نیست

 

که از خاموشی حنجره ام  برخیزد

 

آخر .... من ...

 

قاب عکس کهنه ی همیشگی این دیوارم 

 

 محمدرضاگرجی- داروسازی-واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۳٠ | ٧:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

سلام و خدا قوت    

از اولین پست ادبی این وبلاگ چهل روز می گذرد. دهخدای بزرگ یکی از معانی واژه ی "چله" را چهل روز اول زندگی نوزاد می داند و برای چهل روزگی، مراسمی مرسوم است؛ از آن جمله حمام است که با کاسه ی چهل کلید، روی سرش آب می‌ریزند، (یک کاسه برنجی که دور تا دورش چهل کلید کوچک آویزان است)، ولیمه می‌دهند، برای سلامتی و آینده ی خوش نوزاد، دعا و نیایش می‌کنند و شعر می‌خوانند. شاید قدیم ها اگر نوزادی تا چهل روز دوام می‌آورده یعنی اینکه به سلامتی رفت تا چهل سالگی!  و مشکل جدی نخواهد داشت و برای همین، چهل روزگی مهم بوده  است. چله نشینی هم رسمی است و برای خود حکایت ها دارد و آن چهل روز گوشه گیری و عبادت است.

اما هرچه باشد...

تو چهل روز دوام آوردی و در این مدت 17 پست و 294 نظر به کار قشنگت جلب کردی.

این، یعنی اینکه نسیمی ملایم می تواند در لابلای درختان ِ یک باغ، وزیدن آغاز کند؛ با برگهای درختان، سر به سر بگذارد، آنها را بجنباند و بر سرعتِ خویش بیافزاید. آنگاه از لای درزِ دیوارِ باغ، دزدکی نگاهی به کوچه بیاندازد و روزِ بعد با شیطنت، قدم به کوچه بگذارد. اینک نسیم سبکبال ما، سفر دورانی خود را به بیرون از مرزهای باغ آغازیده است. او می تواند حالا دیگر به هر پستویی سرک بکشد و به هر کوچه ای گذر کند. از قول من به او سلام برسان تا سلام مرا به هر که دید برساند. تنها به او بگو: نسیم نمی تواند بایستد"  که اگر چنین پیش آید، دیگر نسیم نه، که "منسی" خواهد بود. پس: .... باش تا باشی

دکتر امیرحیدری داروسازی عضو هیئت علمی 



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢۳ | ٢:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

... و رب العظیم بر ملائک فخر می فروشد که فتبارک الله احسن الخالقین و امر بر سجده می کند جمیع آنان را در پیش پای آدم!

ولوله ای به پا می شود و نجوا می کنند که یا رب العرش العظیم، آیا بر او سجده کنیم که فرزندانش در زمین خونریزی می کنند و فساد
می گسترانند؟!..

ندایی برآمد که انی اعلم ما لا تعلمون و ...

 ناگاه پرده ها کنار رفت و ملائک، حسین را دیدند که مخیر است بین نابودی همه دشمن و پیروزی و یا تقدیم کردن هر آنچه که دارد؛ علی اصغرش، علی اکبرش، عباسش، ... و نفسش! و عشقبازی ...

و شمر را می بینند، چهره به حیوانی درنده تبدیل شده و دو چشم چون کاسه خون! خنجر از نیام بر کشیده ...

وحسین به ذکر مشغول و خنجر، راه گشای وصال یار است و راه ورود به جنت معشوق مطلق...

و این قابیل است که باز بر قربانی هابیل رشک می برد که این بار قربانی، جان حسین است، آخرین یاور لشکر کم شمارش و والاترین هدیه به پیشگاه رب العظیم در همه اعصار و قرون!..

و باز ندا به گوش می رسد: فتبارک الله احسن الخالقین...

 نفس ملائک حبس گردیده و دیدن این صحنه را باور ندارند... و جملگی بر خاک می افتند و سبوح قدوس گویان بر صبر حسین و حیرت زده، پروردگار را اجازت می طلبند که تا قیام قیامت بر آن قتلگاه فرود آیند و بال خویش به تربتش مشک فشان نمایند و سرمه چشم حوریان جنت الماوی را  آرام و با احتیاط به سر در بهشت برند و بهشتیان را سرمست آن می ِ ناب سازند...

... و زهرا را می بینند که  جسم خونین حسین، ثمره قلب مطهرش را، در آغوش گرفته و اشک است که از دو چشم یاس بر گلبرگ صورتش می لغزد و علی را، مظهر العجایب، که سر به زیر افکنده و زیر لب زمزمه اندوه سر داده است... و محمد را، رحمه للعالمین، دست بر کمر، خمیده ایستاده است و ملائک، انبیاء و شهدا، صف در صف ایستاده، جهت عرض تسلیت بر یکدیگر پیشی می گیرند...

و این روز عاشورا بود...

دکتر عباس پرداختی- داروسازی - عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱۸ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پشت خط نقطه چین ِ زندگی

می نشینم در کمینِ زندگی

می چکد از ارتفاع ِ آرزو

قطره ای تا بر جبین ِ زندگی

دست من دزدانه بیرون می زند

از درون ِ آستین زندگی

در رگ امید ، جاری می شوم

لابه لای چین چین ِ زندگی

هرشب از مهتاب بالا می روم

تا ورای سرزمین زندگی

صبح می آیم سوار ِ آفتاب

باز می بوسم زمین زندگی

زنده خواهم بود و گرم و بیقرار

مست ِ هرم آتشین زندگی

لحظه ای آرام بودن مردن است

زیر موج سهمگین زندگی

زندگی رودی ست جاری تا خدا

من سوارم روی زین زندگی

 دکتر باقر امیر حیدری- داروسازی - عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٤ | ٧:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

سلامم را جوابی نیست، می دانم عزیز ِ دل

بیا بگشای لب شاید، نمانَد پایِ دل در گِل

منم ! آنکس که اوج ِ آسمان را پیشِ  تو خم کرد

و معجونِ صفا را در نگاه ِ سرد تو دم کرد

چه شد آن کوهِ احساسی،که می گفتی ز  پهنایش؟

چگونه بردی از یاد و ، سپردی دستِ فردایش؟

که می دانی که می دانم نگاهت با که درگیر است

و می دانم که می دانی، وجودم سرد و دلگیر است

اگر حال مرا جویی، که می دانم نمی جویی

زبانم سرخ و سرسبزم ، دلم محتاجِ دل جویی

مرا جایی ببر ساقی، که یادِ یار هم کم برد

بریز آن جامِ نابی را، که از روی زمین غم برد

بزن نی ناله هایت را،که امشب با تو همدردم

به آتش کش وجودم را، که امشب مثل ِ یخ سردم

که دود و مِی ، بَرَد شاید، غبار ِ یار را از دل

مرا خالی کند از تو، بَرَم جایی دگر منزل

حمید سالاری داروسازی- ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۸ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

در میان آسمان گر تکه ابری باشی و تنها

بس است

گر شوی تو سایبانِ یک دل غمگین

بس است

گر بباری بر لبی خشکیده حتی اندکی

آن هم بس است

گر شوی ریگی به صحرای وجودت نیز

بس است

ممکن است اشکی شوی بر صورتی خشکیده

باران شو ! ببار !

گر که لبخندی شدی

بر جان بتاب !

گر شدی یک جاده

تا مقصد بران !

از همه بهتر بشو یک عشق تا در هر دلی مهمان بمان

ممکن است اندوه بارانی شوی بر بارشش در هُرم صحرا و کویر

یا که تنها سایه بر داغِ کویر

ممکن است بغضی شوی در سینه ای

یا که فریادی درونِ بیشه ای

گر شدی باران بر آن تنها ببار

گر شدی تنها میان بادیه اما بمان

گرکه بغضی

بشکن ! اما بیصدا

گر که فریادی شدی از جان برآ !

دیدنی ها را به چشم سر

هیچگاه دیده نیست

آنچه را باید شنید با گوشها

امکان نیست

چشم نیرنگ می کند گوش ها فریب

آنچه را خود می پسندند می کنند در خود اسیر

چشم دل باید برای دیدنی

گوش جان می خواهد این حرف و حدیث

در میان بیشه ی این زندگی

گاه باران باید

گاهی کویر

گاه یک شاخه گل و گاهی خسی

در میان بطن این بیشه پر است از دیدنی

هرکه هر نقشی که دارد گفتنی ست

بودن ما در  میان  لحظه ها  نادیدنیست

 

ندا احمدی - داروسازی - ورودی 86



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٤ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 برمی خیزم و چشمان خود را با پشت دو دست می مالم.

نگاه که می کنم باغی پر از رنگ های بیشمار در اطرافم نقاب بر چهره زمین کشیده و خودنمایی می کند.

نیم خیز شده باز نگاه می کنم.

شاید هنوز هم خواب باشم.

مات و مبهوت هر گل و بوته ی این باغ با درختان زیبا و بلبلان بسیار که آواز قشنگشان بر منقار مانده مرا می برد به آسمان آبی بر بلندای درختی.

پیچک های بسیار قد علم کرده سر به آسمان برده اند.

آهویی که هیچگاه در عمر ندیده ام جستان از من می گریزد.

مردی نشسته ساز می نوازد و من در هر کدام نشانی از نوازش دستی خلاق را می بینم.

هنوز منگم. کدام هنرمندی است که اینگونه زیبا خلق می کند و باز که دقیق می شوم بیشتر و بیشتر غرق این همه زیبایی می گردم. دوباره رو به آسمان آبی دراز کشیده  چشم در چشم او می دوزم که صدای مادر مرا به خود می آورد.

"پاشو پسر الان پدربزرگ میاد، اگه ببینه روی قالی دست بافش دراز کشیدی ناراحت میشه"

و من هنوز در فکر دستان پینه بسته ی پدربزرگم که بسی سخن ها گفته با این تار و پود قالی...

 حافظ داروسازی- واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()