چشم هایت

       شرقی ترین سبزینه ی گیاهی ست

               که در حاشیه ی طلایی ِ خورشید

                                    رقص ِ شعر ، می نوازد

 حیف که من مرده ام

        در خاکستر ِ یک غروب

                         و خاک شده ام

                                زیر ِ خروارها نگاه

دیگر این دل نمی شود عاقل

راه ِ چاره ، ندارد این مشکل

جای سبز ِ نگاه ِ تو خالی ست

پای بی تو، نمی رود منزل

تو که دریا نشسته در چشمت

جسدی گم شده ست در ساحل

به خدای دو چشم ِ تو سوگند

دیگر این دل نمی شود عاقل

 و خیابان

    تنها بیراهه ای ست

            که به اعتبار ِ قدم های تو رفته ام

با چشم های روشنت پلک زده ام

            و به شاخه ی رهای دستانت، آویزان

و تو هرگز نیامدی و من مُردم

        در خاکستری ترین غروب ِ بی ستاره

                                  پوسیده و چروکیده

                                                  از هرآنچه سرگردانی

                                                                  در هوای ِ بی تو

 

من و تو مثل باد و خاکستر

مثلِ  باران ِ نم نم و تندر

عاقلانه به عشق می خندیم

عاشقانه، به یادِ یکدیگر

تو که هستی ترین تمنایی

من بدون ِ تو، باز می میرم

دو هزار سال و اندی پیش

در دعای نماز، می میرم

جز نگاه ِ دو چشم ِ تو این بار

همه را قتل ِعام خواهم کرد

مثلِ آقا محمد قاجار

معرفت را تمام خواهم کرد

فهیمه عباسی - داروسازی



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢۸ | ٧:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ظهرِ یک روز ِگرم ِ خردادی

بعد از آنی که امتحان دادی

از پس ِ یک ناهار ِ مامان پز    

یاد قیلوله ی خود افتادی

در دل ِ سایه سار ِ آن انجیر    

آرمیدی که تا وزد  بادی

بی خبر از قضا قَدَر ، یکهو

زین طرف تا به اونور افتادی

جونوری در لباس ِ خود دیدی

ناسزا ها به بخت ِ خود دادی

کاش می شد بدون ِ پیراهن     

لختکی تن به خواب می دادی

مار و عقرب که نیست لا مصب

پس بود کرپویی و لیزادی

چندشت می شود از آن هیکل  

نه صد و پانزهی نه امدادی

گر شود سر فراز، واویلا      

 گر رود سر به زیر، آبادی!

جراتی کو که ول کنی او را 

یا که از دل کِشی تو فریادی

می چقاری جناب ِکرپو را       

در چقاریدنش چه استادی!

بختِ بد را ببین که بابایت  

 در زمانی که جاااان می دادی

خوابِ ده پادشاه را می دید    

 در سفر،  بینِ بیست آبادی

جراتی خرج اگر نمی دادی  

 جان به جان آفرین می دادی

خوب کردی که با پدر گفتی  

کارِ خود را به کاردان دادی

او که هم سرد و گرم را دیده 

هم رسیده به سنِّ استادی

گفت بچه ولش بکن بینم !

"همطو مث میخ، ایجو  واسّادی"

تا که ول می کنی معما را   

می چشی مزه ای ز آزادی

گندِ تو تازه بر ملا گردد  

می کشد او ز خشم ، فریادی

دست خود می بَرد به دمپایی

 میکنی الفرار ، چون بادی

زان که کرپو شده قلم ، کوکی

زان کتک چون نخورده ای شادی

داستانِ ِ توهُّمی گفتی         

 قصه ای را به خوردِ  ما دادی

قصه ی یک  مداد و یک خودکار

 لولویی در لباسِ ِ استادی !

[a] * Lizard   مارمولک (با کمی تغییر!)  =

دکتر باقر امیرحیدری- داروسازی- عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٢ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

من آمده ام دشمنِ انکارِ تو باشم

تک نقطه ای از آنهمه آثار تو باشم

امشب به فرات، این تنِ آشفته بشستم

تا توبه کنم بنده ی دربار تو باشم

دیریست که رنگین شده این جام قنوتم 

فردا همه ازحشمت احرار تو باشم

نومید نگردم دگر از جود کریمت   

چون مشتری ِ بخشش ِ بازار تو باشم

تا بهر نمازم همه از ره نرسیدند      

چشمی بده تا لایق دیدار تو باشم

نزدیک وصال است، وصال گلِ  نرگس 

فرصت  بدهی، همره سردارِ تو باشم

کوفی نشوم در طربِ بزم ِحسینت  

آزاده شوم، شاهد اشعارِ تو باشم

سید مصطفی سبحانی – داروسازی- ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۸ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پاچه  خواری را گفتند که حکمت بعضی از کارهایت را بر ما آشکار کن گفت بی ادبی است که من برای لقمان حکمت آموزی کنم.

 

از یک معتاد پرسیدند چگونه زندگی کردی  گفت زندگی ما خواب پریشانی بود که به بیداری گذشت.

 

تنگستن از وانادیم  پرسید می دانی چرا جیوه یک عمر است که همچنان می لرزد وانادیم جواب داد خوب او مادر است. مادر آیینه هاست.

تنگستن گفت اینکه نگرانی ندارد او مدام بچه ها را پشتیبانی می کند وانادیم گفت پشتیبانی تنها کافی نیست او از اینکه نمی تواندآنها را راهنمایی کند رنج می برد و دائم در ترس و لرز زندگی می کند

 

 وقتی می خواست تزکیه  نفس کند نفس را در سینه حبس می کرد

 

کبریت زندگی از کبر خفته در سرش آتش می گیرد و با آز درون سینه اش شعله ور می شود

 

استاد طب سنتی داشت می گفت اگر مقداری جوشانده  رازیانه به حیوان آزمایشگاهی خورانده شود. در حیوان حالت ترس ایجاد می شود

دانشجویی پرسید در مورد انسان چطور- استاد گفت در مورد انسان نیازی به رازیانه نیست. راز خود حالت ترس ایجاد می کند

 

  در برخورد با آدم ها باید حریم " فاصله ی قانونی" را رعایت کرد . اما در برخورد با آیینه ها هم باید فاصله ی قانونی هم فاصله ی کانونی را رعایت کرد

 

 درد یک حالت حسی و نمایانگر اختلال در بدن می باشد . آنکس که " دیس کریپشن " ( نسخه)  می نویسد می خواهد معنی درد را عوض کند زیرا او می داند که درد را نمی توان معنی کرد

 

اما آنکس که طنز می نویسد می خواهد درد را کمی بخنداند زیرا او می داند درد را می توان خنده دار معنی کرد و آنگاه درد خنده دار را نه تنها  می توان تحمل کرد بلکه میتوان آنرا هدیه کرد

احمد زندوکیلی-داروسازی-کارشناس آزمایشگاه



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱٥ | ۸:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

همیشه تو دلم یه چیزی مونده بود که می خواستم بهش بگم، تصمیمم رو گرفتم و روانه ی خونه شدم.

آخه همیشه اون  بود که سایه سرم بود، اون بود که وقتی رو پاش دراز می کشیدم بدون هیچ چشم داشتی بهم لبخند می زد و دستش رو رو صورتم می گرفت که آفتاب اذیتم نکنه تا راحت بخوابم.

نسیم هر وقت صورتش رو نوازش می کرد دلم می خواست دراز بکشم و نگاهش کنم. از اون حالت صورتش خوشم میومد؛ تنها کسی که پرنده ها باهاش دوست بودن و رو دست هاش می نشستن اون بود.

واقعا دلش مهربونی بود و صفا همیشه کنارجوی آب خونمون نشسته بود و من نگاهش میکردم و حالا دیگه برف پیری تو چهره اش نمایان بود.

دیگه توانی براش نمونده بود. دلم براش می سوخت. از بچگی باهاش بزرگ شده بودم. همیشه دست هام رو می گرفت و منو تاب می داد.

بازی های بچگانه و از سروکولش بالا رفتن با اون بود و قصه ها و غصه های دلم رو اون شنیده بود و حالا پدر می خواست از خونه بندازدش بیرون

نمی دونم چرا جلوی اینکار پدر رو نگرفتم. وقتی به خونه رسیدم دیگه دیر شده بود و درخت خاطراتم رو قطع کرده بودند و من موندم و حرف های  نگفته ام .....

محمدرضا گرجی- داروسازی-واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۱ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

                  

به استقبال شعر مصطفی سبحانی

اعترافاتی که کردی جانِ من

آشنا هستند با وجدانِ من

بوده ام شاگرد، در این مدرسه

پس خبر دارم ز شاگردان من

یادِ آن روزی که بعد از امتحان

جزوه ها پَر می زد از دستانِ من

هر ورق با باد، سویی در سفر

الفرار از ترسِ انگشتانِ من

الخداحافظ کتاب پارسال   

مهربان یار” ِ همه دورانِ من 

آی راحت می شدم  اِند ِ بهار     

وا مصیبت، اِندِ  تابستان من

هر چه بود اما به خوبی ختم شد  

دستِ من در دست استادانِ من

آن زمان ها کامپیوتر هم نبود 

گیم و اس ام اس کجا جانان من ؟

هر چه امکانات نو تر می شود   

 لاجرم نوتر شود امکان من

گوشی ام هر روز به از روزِ پیش   

نوکیا و سونی اریکسان من

با دو تا سیم کارت کانتکت می کنم  

فرق دارد بیزِنس با فانِ من!

حال، اس ام اس شده کارِ همه    

درس، دیگر چیست دلداران من ؟

جسم مظلومِ شما اندر کلاس  

روحتان در ناکجا ای جانِ من

یا کوئیز و یا حضور و یا غیاب    

تا بمانی زنده در زندانِ من

ظاهراَ مشغول در جزویدنی     

در عمل،  نقاش استادان من

می کشی نقاشی استاد  را      

"صد هنر دارد سر انگشتان من"

درس؟ دور از جان والایِ شما  

نمره؟ دور از جان انگشتانِ من!

نیست فرقی بین درسِ این و آن

بی خیالی شیوه ی یکسان من

چین، جلو خواهد زد از ژاپن – بله؟ 

غرب، رام شرق گردد – جان من؟

آی کیو در "ای کیو سان" بود و بس 

ما کجا و او کجا  ایمان من ؟

امتحان را با تقلب پاس کن !

گر توانستی در امتحان من

این زبانِ حالِ بعضی ها شده     

"بی خیالش جانِ من جانان من"

شعر خوبی بود شعرِ مصطفی    

کاش بیدارم کند مهمانِ من

من هم از شوخی، جوابت میدهم     

سید محمد، مصطفی، سبحان من

دکتر امیرحیدری- دانشکده داروسازی- عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٧ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

با شروع بهار، درخت هلوی توی باغچه حیاط، شکوفه های قشنگ صورتی می داد و بوی سمنو پر می کرد فضای خونه قدیمی ما رو که دور تا دور اون، اتاق و تالار بود و وسط حیاط یک حوض بزرگ!    اون روزها، علاوه بر شور و شوق بهار و سمنو و عیدی و لباس نو، یک چیز خاص توی اون حوض بزرگ، ذهن من رو مشغول می کرد و مایه تعجب من می شد! اون چیز عجیب یک موجود زنده بود که ما بهش می گفتیم " کرم جیکو" که در لهجه کرمونی به معنی کرمی با حرکات سریع بود و از بهار تا اواخر آبان ماه مهمان حوض بود و توی فصل سرما غیبش می زد! تا اینکه بهار اون سال، تصمیم گرفتم ببینم این کرم جیکو چیه و از کجا میاد و به کجا می ره! یک شیشه خالی مربایی، پر شد از آب حوض و شد خونه پنج شش تا کرم جیکو و کار هر روز من نشستن و تماشا کردن و نقاشی و ثبت وقایع اتفاقیه! کرمها در حالی که سرشون رو به پایین بود و اریب ته بدنشون رو به سطح آب می چسبوندند، ثابت می موندن و به نظر می رسید با این کار نفس می کشند. این ثبت رفتار و مشاهده ادامه داشت تا اینکه بعد چند روز کرم جیکو ها تغییر شکل دادند!! شکل جدید مثل یک ویرگول بود و حرکات کندتر! اما بازم به سطح آب اومدن و نفس کشیدن ادامه داشت....

حالا دیگه برگهای سبز پسته ای از لا بلای شکوفه های هلو خودشون رو نشون می دادند و بوی نم بارونهای بهاری روی کاه گلهای محله قدیمی ما که نزدیک آتشکده زرتشتیها بود و توی عید و بهار بوی عودی که زرتشتیان لای خشتهای در خونه هاشون می سوزوندند، با بوی کاهگل های خیس همراه می شد و اون حس عجیب  و خوش بهار رو توی محله پخش می کرد. از دید و بازدید خونه عمه زهرا که برگشتم رفتم توی اتاق دودری و نگاهم که به خونه کرم جیکوها افتاد از تعجب خشکم زد!.... ویرگولها نبودند!! یا دود شده بودند و رفته بودن تو آسمون یا اینکه حل شده بودند تو آب حوض داخل شیشه مربایی! حیرونی من ادامه داشت که یکهو تنها ویرگول باقیمانده به سطح آب نزدیک شد و ثابت اونجا موند! پوسته شفاف ویرگول کم کم ترک خورد و یه بدن ظریف با دو تا بال خیلی نازک از تو ویرگول اومد بیرون و شروع کرد به بال زدن در جا و خشک کردن اون بالها...... بله عزیز! یه پشه از توی ویرگول پرکشید و چرخی دور سرم زد و وزوز آشنایی که شبهای تابستون مجبورمون می کرد داخل پشه بند بخوابیم، اون موجود رو معرفی کرد!!

بعدها فهمیدم که کرم جیکو" لارو"و ویرگول، "شفیره" نامیده می شه و توی خرطوم (نیش) اون پشه ظریف هفت تا مجرای مجزا با کارآیی های متفاوت وجود داره و فقط پشه های ماده خون می مکند!! و باز فهمیدم که چرا سنجاقک ها توی ظهرو عصر تابستون با چهار تابال و بدن شبیه چرخ بال (همون هلیکوپتر خودمون!!) نزدیک سطح آب حوض خونه مون پرواز می کردند و پشه های تازه متولد شده را ناکام، از این دنیا جدا می کردند و نوش جان!! و باز فهمیدم که چرا این کار رو دم غروب انجام نمی دن چرا که خفاشهای تیزرو سنجاقک و پشه های توی شکمش رو دم دمای غروب شکار می کردند و حوض خونه ما خودش اکوسیستمی بود به جان عزیزت!!!

 و بالاخره این عجیب بود که داستان من از بهار، که نشونه زندگیه شروع شد و با مرگ پشه، که لابد برای خودش حکمتی داره، به پایان رسید!

.... و این یک کشف علمی بود!!

دکتر عباس پرداختی- داروسازی-عضو هیئت علمی 



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

برآسمان دل خوش مکن، گهگاه طوفان می شود

غرش کنان چون شیردشت، گهگاه غران می شود

بر کهنه چرخ این زمان تکیه مده، ناگه رهایت می کند

 او چون رفیق نیمه راه ، پشتش به سویت می کند

بر عشقِ همنوعت ببال، اما دو چشمت باز ِ باز

بر هر سلامِ  تازه ای ، چشم بسته ایمانی نیار

این دار دنیا ماندنی ست، انسان در اینجا رفتنی ست

بر هر بدی که دیده ای

بر هر ستم بغض کرده ای

بر هرکسی باریده ای

 تنها به یاد آر این سخن

هیچ کس نمانده است تا ابد

لبخندزنان کن تو گذر، هر چیز پیش آید خوش است...

ندا احمدی – داروسازی- ورودی 86



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱ | ٧:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()