چقدر قدم هایم خسته اند

زمین انگار چسب را به همنشینی خود خوانده

و من پای از پای نمی توانم بردارم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

و من در کشاکش بین زنده ماندن و مردن

دوئلی سخت را به نظاره نشسته ام

هوا سنگینی خود را بر دوشم انداخته و بار این سنگینی را به بودن و زنده ماندن به جان خریده ام

زمستان زمزمه ای ارام و بی صدا در گوشم می خواند و من کر شده ی این سرما

دهانم یخ کرده

راستی حرف زدن چگونه است؟

وای از این گم شدن

وای از زمستان

باید رفت تا بهار برایم جاودانه شود

چقدر قدم هایم سنگینند

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

عزیزان ! لطفا زیباترین جمله را در کامنت خود مشخص فرمایید. با سپاس از لطف شما

خدایا !  آدم های شهر من ...

... چه ساده دلیل گرفتاری هایشان را بی مهری تو می دانند. کاش کمی وقت بگذاریم تا بدانیم دلیل همه اتفاق های خوب زندگی مان به خاطر عشقی است که خداوند به تک تک ما نثار می کند.(ف.م)

... بهترین های زمین هستند. بهترین های آسمانت را به آنها بده! (الف.ج)

... دوست داشتن را نمی دانند و نمی دانند به آنهایی که می پندارند دوستشان دارند باید عشق بورزند. پس به آنها این را بیاموز! (م.ح.د)

... تو را دوست ندارند. در زمین جایی برای تو ندارند. یادی از تو نمی کنند. یا اگر هم یادی می کنند برای رفع نیازشان و قضای حاجاتشان است. اینها هیچکدام تو را برای خودت نمی خواهند. تو را برای بهشت می خواهند و بس. (الف . م)

... بی دلیل عاشق می شوند و خیلی بی دلیل تر معشوق را رها می کنند. ولی من می دانم که فقط یک عشق و یک نام است که تا همیشه ماندگار می ماند و آن نام حسین "ع" است، ارباب من. (ف.غ)

... مرا خسته کرده اند. خدایا خسته ام! به تو دست می دهند تا دستت را بشکنند، کفش هایت را درمی آورند تا به پابرهنگی ات بخندند. خدایا مردم شهر من نامردی را در نهایت مردانگی در حقت بجای می آورند. خدایا خسته ام... خسته . (ب.ذ)

... مرا نمی بینند. از فریادهای بیصدا گلویم خراشیده ولی باز نگاهی نمی اندازند. شاید با نگاهم بتوانم آنها را به خود آورم. شاید چشم تو چشم شدیم... (س.م)

... نمی خندند. زیرا می دانند بازی را برده اند. زیرا با هر کسی رقابت نمی کنند! زانو نمی زنند. حتی اگر تمام آدم های دنیا روی زانوانشان راه بروند! (الف.د)

... گرگ صفتانی هستند در لباس آدمی. به قول شاعر:

درونش مثل پشت آینه بود  ظاهر هر که صافتر دیدم (الف.ف)

... چه بی اندازه مهربانند! مانده ام اینهمه لطف و مهربانی را کجای دلم قرار دهم! (م.م)

... مثل جمعه می مانند. نه فردند و نه زوج. پر از ابهامند! (س.ص)

... و دیگر شهرهای سرزمینم، تن به ظلم و ستم داده اند. (م.س.ز)

... گناه را به حراج گذاشته اند. نمی دانم مست از کدامین باده، تباهی خویش را جشن گرفته اند! (؟)

                                               دلنوشته های دانشجویان ورودی 89

                                                     با سپاس ویژه از جناب آقای دکتر حسن زاده



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٦ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()