زندگی یک آه بر یک پنجره

می دمیم با هر نفس بر پنجره

می کشیم با صد هزار نقش امید، ما سرانگشتی به روی پنجره

خسته از باریدن چشمانمان ، خسته از تاریکی دل هایمان، خسته از کم سویی  شب هایمان

می کشیم آهی و رنگش می کنیم

با لبان خسته از هر شیشه ای، با دمی، درخواست بودن می کنیم

می نویسیم نام و گاهی عکس دل

می کشیم خطی که پایانی نداشت

گاه راست بود و دهن کج کرده بر سر درگمی، گاه مارپیچی که پایانی نداشت...

ازکنار طرح امیدی به آه پنجره

نقش اشکی نیز گریان می شود

گوییا این پنجره بر فکر ما، گاه گریان و گهی گم می شود

کاش می شد تا که رنگارنگ  کنیم، بازی دست و دل و این شیشه را

کاش می شد رنگ بودن می زدیم، برتمام شیشه های این جهان

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()