ای کاش بیایی قلب من جانی بگیرد

با دیدنت دلم سامان بگیرد

تو نیستی و دوست داری من نگریم

این دل چگونه هجر را در بر بگیرد؟

میخواهم از سفر برگردی اما

یارم تو میخواهی سفر پایان بگیرد؟

باید بیایی روشنی را من ببینم

چیزی نمانده مرغ جانم پر بگیرد

با وفا این از رمق افتاده تا کی

باید نشانت را از این و آن بگیرد

دکتر شکیبایی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

بر جای آن به نم نم اشکت نمک بپاش

کین زخم تشنه است به درد مدام خود

ای چشم من ببار خدا را چه دیده ای؟

شاید به گل نشست فلک بر مدار خود

وقتی که هرزگی ست نفهمیدن و سکوت

فریاد به ز دولت و مرهم به کام خود

وقتی که آتش است سزای سیاوشان

عزلت حرام باشد و خلوت به رام خود

تا کی به نان و سفره ی اغیار خم شدن

تا کی به چاه جهل فتادن به دام خود

آه ای خدا غریب شدی روی این زمین

زاهد ریای عشق کند در ظلام خود

ما چون حسین تیغ زبان را برآوریم

در نینوای حال زمان از نیام خود

سام است در قبیله ی ما پور رستیم

چون ما نزاد گیتی دوران ز مام خود

هرگز حدیث گل نرود از میان ما

پرپر کنید باغ وطن را به نام خود

فرامرز منگلی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()