عکس هایی از برگزاری اولین سالگرد راه اندازی وبلاگ " به 1001 بهانه"

22/3/91



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

با دیابت تلخ شیرین روزگاری داشتیم

همچو زخمش زخمه های بیشماری داشتیم

گاه گاهی زندگی غمگین و گاهی خنده بود

حال شمع مانده بر سنگ مزاری داشتیم

چشم ما هرگز پی دارو و درمانی نبود

یک دو داروخانه در چشم نگاری داشتیم

خنده های همچو قندش گو دریغ از ما مباد

گرچه ما با اخم شیرینش قراری داشتیم

سهم قند مادری از آن خواهرها نبود

از پی هر خواهری نقلی براری داشتیم

چشم ما لبخند نخ را بر لب سوزن ندید

گرچه با سوراخ تنگش گیرو داری داشتیم

بی خبر از کسب و کار عاشقی ها مانده ایم

یاد آن دوران که ما هم کسب و کاری داشتیم

پر فشاری های خون کاری به کار ما نداشت

دائماً در جیب خود قرص لوزاری*[1] داشتیم

خوش به حال ماه که با ما بود آن قرص قمر

کی برای قرص نان حال نزاری داشتیم

 داروی ضد فشار خون - *

 احمدزندوکیل کرمانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٢ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ٤:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

امشب نمی دانم چرا دلم شاد است و پرستوها نیز که اندکی به غروب مانده، از سوی کعبه باز می آمدند، نغمه ای متفاوت از همیشه سر داده بودند ... و آسمان نیز نورافشانی می کند عجیب!! و مردمانی که به شتاب از سوی کعبه می آمدند با یکدیگر نجوا می کردند... گوش فرادادم، با دقت، و شنیدم که می گفتند گویا دیوار کعبه شکاف برداشته و فاطمه بنت اسد، به درون رفته است و هر که تلاش کرده که درکعبه بگشاید، به خانه دوست رهش نداده اند!!

شنیدم که فاطمه باری گران داشته و چون در حال طواف بوده، درد آغاز شده و او هم اکنون درون کعبه است!

شنیده بودم که از زیر پای اسماعیل زمزم جوشیده و برای مریم، از درخت خشکیده نخل، رطب شیرین فروافتاده...اما این خبر، عجیب تر از داستانهای قبلی است!! مگر فاطمه، چه باری را با خود داشته که رب المحبوب اذن داده است کعبه را که دیوار بشکافاند؟!

 ... و اما درون کعبه چه خبر است اکنون؟!

این پرسش در چهره همه ساکنین مکه معظمه مشهود است و همه درمانده از پاسخ!! ... ناگاه صدای شیون نوزادی از درون کعبه به گوش می رسد و نور است که پیرامون خانه نورانی خدا را فراگرفته... نور علی نور...

و شنیدم  ندای هاتف را، که علی آمد!!

 و این همان علی است که آمده تا عدالت، شجاعت، رأفت، عطوفت و هزار هزار دیگر نشانه های انسانیت معنی پیدا کند...

و امشب علی، در درون کعبه، پای به این جهان گذارده است و آسمانیان همه شاد و شیاطین همه درمانده که جمع اضداد، قدوم مبارک خویش را بر جایگاه خاکیان نهاده و عالم را به حضورش نورانی... و با آمدنش فصاحت کامل ، صبر جلوه گر،  بندگی عیان، راز و نیاز و پرستش تکمیل و عشق تطهیر شد و شجاعت معنا پیدا کرد! و علی کسی است که ضربتش، غضبش، مِهرش، سکوتش، نجوایش، قیامش، قعودش، شهودش و غیابش همه برای خداست و...

و این همان علی است که خداگون شد و متحیر ماندند مردم که چه نامند "شه ملک لافتی را"1... و سرودند "ها علیٌ بَشَرٌ کیف بشر"2

و من نیز درماندم!!...

وقتی که علی لب می گشود، افصح الناس بود و اکنون که طناب بر گردنش انداخته اند و به مسجد می کشانندش، سکوت کرده و مقتدرترین مظلومان3 عالم شده است... آنگاه که عَمر ابن عبدود رجز می خواند و مبارز می طلبید و همه لشکر اسلام سر به زیر انداخته بودند، چون داوود نبی، جالوتِ کوه پیکرِ لشکرکفر را به زیر پا در افکند و ضربتش افضل از عبادت ثقلین شد و اکنون که یتیمانِ سربازِ کشته شدۀ لشکرش را دیده، زانوانش خم شده است و طاقت ایستادن ندارد و روی به آتش تنور نزدیک می کند و خویشتن زنهار می دهد...

و من در شگفتم از "جاذبه و دافعه اش"4... که عده ای می پرستندش و عده ای کینه دیرینه اش را در دل دارند و عقده خویش در کربلا با ریختن خون حسینش گشودند و هنوز نیز!...عده ای بر دارِ آویخته بر تنه درخت خرما مدحش می گفتند و گروهی نیز مُهرِ سجده بر پیشانی هویدا و ذکر استغفار بر لب گویان، شمشیر بر فرقش فرود آوردند...عده ای با شنیدن فصاحت کلامش در وصف متّقین، جان به جان آفرین تسلیم کردند و گروهی نیز بر منبر ریا و در خطبه نماز لعنش کردند...    

 ... و تردید در کار علی راه ندارد که چون محبوبش، مولایش و پسر عمش، اقوام و خویشان به اسلام دعوت کرد، بدون شک و مکث از جای برخاست... آنگاه که پیامبر از توطئه قریش آگاه شد، علی بی تردید در بستری آرمید که مرگ بر آن سایه افکنده بود و تنش را به شمشیرهای برانی سپرد که به قصد کشتن بهترین خلق خدا تیز شده بودند و صیقلی! و علی جان خویش در خطر قرار داد و خداوند باز هم اسماعیل را به قربانی نپذیرفت! ... و چون برادرش عقیل با روی زرد و موی ژولیده سهم بیشتری از بیت المال طلب کرد، علی بدون شک وتردید و مصلحت اندیشی مرسوم، میله داغ به صورت برادر نزدیک کرد و او را بر حذر داشت از آتش دوزخ! 

و می گوید "علی تنهاست"5 ... که گویا همیشه باید چنین باشد چرا که علی در همه اعصار و قرون جاری است و مردمان هر عصری تنها بخشی از عظمتش را درک توانند کرد...

... و من امشب شوق و شعفی دارم بی حد و حصر، چرا که...

علی آمد!

 1.استاد شهریار    2. امام شافعی    3. مقام معظم رهبری    4. استاد شهید، مطهری    5. دکتر علی شریعتی

دکتر عباس پرداختی

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

زنده تر از تو کسی نیست چرا گریه کنیم؟

مرگمان باد و مباد آن که تو را گریه کنیم

هفت پشتِ عطش از نامِ زلالت لرزید

ما که باشیم که در سوگِ شما گریه کنیم



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ٧:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

و اما در باب نگارش تذکره ی شیوخ ، عرفا و اولیاء این خطه به غایت اهتمام ورزیدم و آنچه می بایست به رشته ی تحریر در آوردم، ولیکن هرچه باخود کلنجار رفتم، دیدم بی ذکر سیره ی یک تن از آنان رساله ی ما باطل است و از ارزش و اعتبار ساقط... پس بر آن شدم تا فصل آخر را مزین به ذکر او نمایم و خلایق مستفیض گردانم؛ بخوانیم از شیخ الشیوخ ، سلطان العرفا ، ملک الشعرا و طبیب الاطبا، حکیم داروساز شیرازی...

آمده است حکیم در پیچاندن شیفت شهره ی عام بود و در وعظ مراجعین دواخانه کلامی شیوا داشت ، هرگز نبوده نسخه ای که عاجز از خواندن آن باشد و دوایی که افیکیسی و پوتنسی آن نداند و نبوده مریضی که دوا از وی نگیرد! و بر او دعایی نفرستد!!!

چون به فراغت وی از تحصیل چند ماهی بیش نمانده بود، برای مدتی خبر از ایشان نیافتیم و لاجرم جویای حال او شدیم و sms زنان،  وی را به حجره ی خویش دعوت نمودیم.

چندی بعد شیخ قدم رنجه کرد و تقاضا اجابت نمود ، چون داخل شد همه انگشت تحیر به دهان گرفتند و از تعجب درب لپ تاپ ببستند و موبایل بر زمین نهادند و در فکر غرقه شدند.... اشک در چشمانشان موج می زد و یکی پس از دیگری این پرسش از حلقشان فوران می کرد:  "شیخ تو را چه شده که اینچنین آشفته ای؟؟!" شیخ که دوستان را مضطرب یافت و دید ایشان جامه ی خویش بدرند و همی بر سر و صورت خویش زنند و دیگر تاب نیاورند، لب به سخن گشود و این طور بیان نمود:

چون سه شب از اتمام بهمن بگذشت و من از شیفت شب داروخانه ای فارغ آمدم،  ویبره وار و نفس زنان به میدان اصلی شهر که آزادی اش می شناسند رسیدم. همی در ذهن از حسابگری خویش لذت بردمی و به شکم صابونی از خواب طولانی فردایی که جمعه بود مالیدم، بی پروا و در عالم ریاست بر هستی، بر اولین و البته تنها خودرویی که سیر به سمت خانقاه می کرد سوار شدم و به ساعت خویش خیره گشتم، دقیق نه بود چهل و پنج دقیقه !! صدای موسیقی به عرش بود و آمپر سرعت به رعش!!

ده نفسی بیش نگذشته بود که سخت جسمی از پولاد بر تمپورال چپ این حقیر فرود آمدی و فریادم به هوا خاست و از پی آن ضربه ی دوم و سوم بر گونه و ابرو نشست و از دیگر سو مشت اول و دوم و سوم و الی آخر (که البته کدام آخر؟) بر سرم بارید و چشمانم با پارچه ای زمخت بسته شد!!!!... در این میان کورتیزول بود که لیتر لیتر آزاد می گشت و علامت سوال و تعجب بود که دفتر دفتر کتابت می شد!!

ناگهان ندای خوش آمد و خیر مقدم به باند قاچاق کلیه گوش مرا نوازش داد و مکالماتی با لهجه نامأنوس و خطابت رکیک الفاظی به عنوان نام تجار کلیه رد و بدل شد!!!!

باخود می اندیشیدم که چه کنم؟ استرس به خود راه دهم یا نه؟ از آنان بهراسم یا مثل همیشه خونسرد بمانم ؟! رنگ چهره تعویض نمایم یا چرت شبانه آغاز کنم؟!!...

( Relaxation قلبی بنده برشما کاملا بدیهی است!! و این از جمله صفات نیکویی است که از اجداد شیرازی ام به من رسیده و آن چنان است که بتابلاکر در نژاد ما بی فایده بوده و سرگردان از یافتن رسپتورها می ماند!! و در داروخانه های شیراز یافت می نشود و ضد اضطراب نیز هم!!!)

مخیله درگیر این افکار بود که فی المجلس یکی از تاجران کلیه!! هنگفت مقداری از وجوه رایج مملکت بجای کلیه بها مطالبه کرد! و دست در کیسه ی جامه ام فرو برد و کارت خود پرداز قاپید! و آنگاه استقرار دشنه زیر گلوی بنده همانا و طلب رمز همانا!!!...

چون به اولین خودپرداز رسیدند استعلام موجودی کرده و طی مکانیسم فیدبک مثبت اشتهایشان فزونی یافت و مطالبه ای مجدد گریبانگیر اینجانب!! از این لحظه عملیات به گروگان گیری مبدل گشت!! و امداد مالی فوق الجیشی! از منزل رسید و خوشبختانه بزاق این اراذل خشکانید!!!

 فی الغایت پس از گشت و گذاری دو، سه ساعته در معابر اصلی و فرعی دیار کریمان!! متبحرانه در یکی از پس کوچه های این وادی اسباب زحمت بنده از سر خویش گشودند و الفرار!!!

 من نیز با چهره ای آشفته و خونین، لنگان لنگان بازگشتم و تلخ ترین زمستان زندگی ام ، ازین شهر (که علیرغم شب درازش قلندرانی همیشه خفته دارد!!!) به خاطرات خویش سوغات بردم...

آنگاه شیخ آهی کشید و با خود زمزمه کرد : "ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش     بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش"

در این لحظه بود که همه دست سپاس به سوی آسمان بلند کرده و به نماز شکر ایستادند که ماجرا ختم به خیر گشته و بعد شیخ در آغوش کشیدند، اسفندها سوزاندند و نصایح او به گوش جان سپردند...

از آن پس چون 8 شب فرا رسید، کلهم اجمعین در خانقاه پناه گرفتند و جان خویش از گزند بی وجدانان روزگار حفظ نمودند و به سعادت رسیدند...

این بود فصل آخر........

مصطفی سبحانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٧ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دستهایم

تشنه ی نیازند
رود جاری گیسوانت را
نثارشان کن
................
از پختگیِ کلامت
حرف هایت
ته چین شده اند
خوشمزه ترین
کلام دنیا
.....................
شبنم
افتادن از مستی یک بوسه ی ناب درسپیده دم
بر حسادت یک برگ
شفاف ترین عشق یک ترنم با آفتاب
..........................
به خیال خود
دل آیینه را شکستم
نگاه که می کنم
این او بود
که مرا شکست
.............................
کِرمیت
کربیت
کِمریت
کبریت
Match
هر چه که تلفظش کنی
باز هم
وجودش کینه ای از آتش است
...........................
سیمای تو را
بر صفحه ی کاغذ کشیدم
نمیدانستم
قلمم عاشقت میشود
..........................

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢ | ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()