روزگاری توی حیاط
کنار حوض کوچیک خونه ی مادربزرگ
خاطرات برامون رقم می خورد 
حرف هاش مثل نوشته های تخت جمشید روی دلمون حک می شد
قصه های فرشته و دیو

قصه ی دارا و ندار
خلاصه مادربزرگ شده بود خدامون
هرچی می گفت به دلمون می نشست
بعد ِ سالها اومدم به اون خونه
مادربزرگ که فقط یادی ازش مونده 
اما اون نیمکت چوبی حالا تنش پینه بسته
حوض هم لحاف برگ و خاک به تنش پوشونده
کاش مادربزرگ بود 
کاش هنوزم بچگی دست از سرمون برنمی داشت
یادش بخیر

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

پدر روزی مراچوب و فلک زد

غروب آمد پدر پا بر فلک زد

پدر برگرد تا دستت ببوسم

دلم بر بوسه های چوب لک زد

پس از تو تازه گی از پیش ما رفت

پس از تو خانه همچون نان کپک زد

به چشمم خنده ها از جلوه افتاد

فلک با اخم شیرینت کلک زد

پریدن با تو شد چون آرزویی

فلک تا دانه بر چیدم الک زد

صدایت را شنیدم گرم نجوا در سحرگاهی

لبت گویی نفس در نی لبک زد

   " احمد زند وکیل کرمانی "



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٦ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دارد دیر می شود...
به وسعت آسمان غبطه می خورم
پر می کشم به بلندای آبی
پشت سرم قاب زمان بر دیوار خاطرات کج شده 
و من با زمین برای همیشه بدرودی تلخ خواهم گفت
زمین بی تو برایم سخت شده
از سنگ هم سخت تر

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٩ | ٢:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

 



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱ | ۸:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()