دیگر دلم اسیر مرامت نمی شود

دربست، دلسپرده و رامت نمی شود

دکتر امیرحیدری

با سپاس فراوان از دوستانی که پست را خوانده و نظر گذاشتند، بنا به پیشنهاد جناب دکتر امیرحیدری، سه بیت شعری را که از لحاظ وزن و قافیه با تک بیت موردنظر همخوانی دارند، در اینجا می آورم.

دیگر دلم اسیر مرامت نمی شود

دربست، دلسپرده و رامت نمی شود

بیخود برای صید دلم نقشه می کشی

هرگز شکار دانه و دامت نمی شود

عمری زمانه با دل من خوب تا نکرد

دل نیز مست باده ی جامت نمی شود

هرچند مرغ خسته دلم بیقرار توست

پابسته ی دوباره ی دامت نمی شود



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٦ | ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

من از دیار غربتم

به هیچکس کلام دوستی، به ارمغان نمی دهم

به هیچکس، ز باب آشنایی از پرنده ها، گلی به ارمغان نمی دهم

ز قصه های پرستاره  شبم، ستاره ای به یادگار نمی دهم

به رهگذر، به عابری، به فرد بی علاقه ای، به قصه ی بی غصه ای

از خواب پرستاره ام، به ارمغان ستاره ای نمی دهم

گذرکن ای نسیم از این خیال دشت

که این خیال ز هر غریبه ای جداست

و هرکه آشنای ماست

به دست او ستاره ای به یادگار

و یا گلی به ارمغان و یا  نگاهی آشناست

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٠ | ۸:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

ابرهایی قرمز

برگهایی قرمز

اشک می بارد از این گنبد مینایی ِ پُر نقش و نگار

بر سر ِ زردی ِ غمگین ِ خزان ِ دل ِ من

و ابرهای چشمم

که پر از بارانند

***

ماه آبان ِ تنم را

به مه ِ آذر این فصل

که سرماسوز است

و خودم را

به روان ِ پاییز

به صدای سخن توام عشق و اندوه

و به مرز ابدیت در دور

من خودم را به خداوندِ غمین ِرنجور

از چه نزدیک و قرین می بینم؟

***

پرده ها را به کناری بگذار

شیشه ی پنجره را با آه درونت تر کن

به سرانگشت ِ اشارت بنویس

"برگ پاییز به افتادن خود

زنگ آهنگ ِ خشاخش ها را

زیر پاهای بشر

فریاد است"

و تنت را

به نخستین وزش ِ باد سپر

تا به من پیوندی

من که

"آن زردترین برگ ِ به گل غلتانم"

فرامرز منگلی



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٢ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

دلم تنگ است، دلتنگ دلی که تو به من دادی

و با این دل به من دادن، به چاه عشق افتادی

اسیر چاه احساسی که من با دست خود کندم

و با این چاه افکندن، به ریش خویش می خندم

زمین گرد است  فهمیدم، ولی حالا دگر دیر است

مغنی ها ته چاهند، این قانون تقدیر است

شبیه حس موسایی که با گوساله در گیر است

منم با تو گلاویزم، ته این قصه غمگین است

 سوار بال اندیشه، کنارت اوج می گیرم

به لطف جاذبه بازم در آغوشت زمینگیرم

من اکنون حس نسلی را که تحریم است می دانم

که از لمس تو محرومم، که از چشم تو افتادم

کنارم نیستی اما من از دوری تو خسته م

برایت شعر می گویم ، بدانی یاد تو هستم

حمید سالاری



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()