مخزن الاساتید دویّم!

... داستان تا بدانجا پیش رفت که دریاقلی بیگ را در سفر جابلقا پیر سپیدمویی راه بربست و از این طریق جوان را معرفتی جدید حاصل آمد و اینک دنباله ماجرا...

صباحی چند بگذشت و کاروان را لاجرم طی مسیر لازم. در روزی گرم و بیابانی داغ، واحه ای پدیدار گشت و کاروانیان را غم از چهره بزدود، پنداری که هاجر را بهر اسماعیلی در تشنگی فرورفته، آب فراهم همی گشت. کاروانیان خاک و خستگی با آب گوارای جوشیده از چشمه ای زلال در دل کویر از تن خویش زدودند و عارفی از آن جمع یاد کرد پور نبی، حسین را، که کوفیان و آلودگان دنیای فانی تشنه لب سر بریدند و از آب گوارا محروم که لعنشان باد الی الابد...

ازاین یادآوری، جمیع کاروانیان را اشک از چشمان جاری گشت ... که حسین را قتیل العبرات خوانند و همان عارف از پدر حسین، علی گفت، همان اسدی که پورِ خویش را وصیت همی کرد "...که قاتل من چو اسیرتوست اکنون،  به اسیر کن مدارا1"! او باز هم از صبرِ علی گفت و علمِ علی و معرفتِ علی، و ... گفت: "علی عرب را پادشه بود و این ملک پورِ خویش در جای دیگر وصیت همی کرد به اقامه نماز که واسط است بین خداوندگار و بنده و چون نباشد، مخلوق را از وادی السلام عبد خدا بودن به برهوتِ بنده ابلیس شدن کشاند و هذا خسرانٌ مبین!  علی را شمشیری بود ذوالفقار نام که سیف الدینی بود بُرَّان و ضربت برکسی نزد با این تیغ مگر آنکه به هلاکت و درکات جهنم گرفتار نمود زخم خورده خویش را..."

 چندی نگذشت که عارف را نفس بند آمد و زبان قاصر ... که اقیانوس وجود علی را چون با قطره کلام بتوان ستود؟!

باری، صحبت که بدین جا رسید در آسمان موجی تیره پدیدار شد از انواع مرغان که از بیابان به سوی واحه پرّان بودند و بر منقار بسیاری از آنان قوتی بود برای جوجه هایِ در لانه منتظر و محشر عظمایی  شد و غوکان در واحه آواز سر دادند و سنجاقکها به دنبال پشه های بر سطح آب در حال پرواز... که ناگه فغان برآمد از آن جوانک ژولیده و رو به بیابان گذارد که داستان آن همی دانید .... که همه عالم در حال تسبیح بدید و بر خود جایز ندانست سکوت، صبوری و شکیبی

 را و نعره زد بر حال خویش و به دو گوش خویش و با صدای فصیحی بشنید ندایِ سبحان الله دشت و سنگ و جماد و نبات و هر صاحب حیات را!... و او بصیری بود در میان غافلان ... و جاهلان او را مجنون می پنداشتند!

... نسیم غروب و خنکی شبهای کویر کاروانیان را حول آتش گرد آورد و کم کم سکوت بر دشت و واحه مستولی. گاه نعره وحوش نگاهها را به اعماق تاریکی، جایی که برق چشم درنده ای یا جاندار شب گردی دل را می لرزاند، می کشانید؛ با این وجود نرم نرمک خواب بر چشمها غالب آمد، زمزمه یاران به خاموشی گرائید و دریاقلی بیگ نیز در خواب ناز فرورفت و این بنده حقیر داستان را مطّول نکنم به آنچه که در خواب بدید!!

... صبحگاهان چون موذن خلایق را به نمازگزاردن دعوت نمود و جمیع کاروانیان با دو گانه ای زنگار از دل بزدودند، داعی همگان را  به طی مسیر فراخواند و کوس الرحیل بلند شد و شتران را بند از پا بگشودند و استران را بار همی کردند و کاروان را حرکت آغازیدن گرفت. از میان کاروانیان، مردی بازرگان و نیک نفس سوار بر اسبی سپید، فقیری درویش مقدمِ خود بدید و بر حال زار او رحمش آمد و درویش را بر اسب نشانید و خود پیاده طی مسیر نمود. دریاقلی بیک را این عمل بسیار خوش آمد و به بازرگان گفت: "آیا تو را مرادی باشد تا تورا اجابت نماییم؟" بازرگان تبسمی نمود و یزدانی را سپاس همی گفت که جمیع بندگان را از سر مهر همه گونه نوازد و فقیر زادهِ مسکین را به قوتی اندک سیر و ملک زادهِ غنی را با قوتی فراوان نیز گرسنه نگه دارد که دویمی را چشم اندازی به مُلک و مِلک دیگران هماره گرسنگی و حرص همراه باشد. بازرگان افزود:" من این عمل را نیز از خود ندانم  که مال و قوت و قوّت و پای سالم را همگی خداوندگار عنایت فرموده و به آنی همه را بگیرد یا ببخشاید و من حقِ دوستی او را چون بجای آورم که جمالش عالم را شیفته و جلالش هر گردنکشی را بر جای نشانده و ..." این سخن به کمال نرسیده بود که دباغ زاده ای زردروی و تن رنجور مرد بازرگان را به ریاکاری متهم کرد و نیک ورزی را در این دنیای ناجوانمرد مضحکه دانست و به تمسخر بگفتا: "سالهاست که مدعیان دین، معیشت خویش بر ستون شریعت استوار نموده اند و ظاهرپرستان، رستگاری را در تقّرب و تملّق صاحبان زر و زور می جویند و مرا مرگ واجب آید اگر تزویر این مرد بازرگان بازنشناسم و تشت رسوایی اش از بام در نیندازم و ...!". ... به عظمت رب العالمین هنوز جمله آخر از دهان آن مفلوک بیرون نیامده بود که ماری پنهان در زیر رمل پای مرد را به نیشی زهرآگین سوراخ نمود و جان وی در دم بیرون شدی و کاروانیان را بر آنچه گذشت انگشت حیرت بر دهان!

این نقل بیاوردم تا آدینگان بدانند خلایق را حسن ظن باید که آئین خِلقت بر محور نکویی بوده و نیک نامی است که می ماند و "مُرده آن است که نامش به نکویی نبرند"2.  

باری، این سخن را به پایان می برم تا بدانجا که حصار قریه ای از دور پدیدار گشت و والی شهر چون از قدم رنجه فرمایی دریا قلی بیک شنیدن گرفت، با عده ای از مردمان به استقبال از شهر برون شد. در آن دیار چه گذشت، وعده ما تا مخزن الاساتید سیُّم اگر نَفَس برقرار باشد و نام اساتید مزید!!

.... و این مخزن الاساتید دویّم بود!

1. مرحوم شهریار     2. سعدی شیرین سخن

 دکتر عباس پرداختی



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٢٥ | ٦:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()

از خدا می خواهم که دلم رنگ سیاهی باشد - 

مثل یک ابر بهار...-

تا مرا مظهر ظلمت بنمایند-

                             اما....-

پاکی و روشنی و عشق ببارم برخلق...

چه بسا غنچه ای از حسرت آب -

 به نهان خانه ی گل زندانی است-

و به یک قطره ی آب-

بنمایند رهایش از غم-

و زمانی که از آن غمکده آزاد شود-

بنوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.

و چه بسیار از این غنچه ی در حسرت آب.........

از خدا می خواهم-

که ببارم بر خاک-

تا بجوشد چشمه-

چه بسا بلبلی از جور خلایق عطشان-

خوش بنوشد آبی-

پر بشوید چالاک...

و چو گردد سیراب برود بر سر یک شاخه ی دور-

و بخواند با جان-

و بدین گونه نوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.....

و سپس جسم ضعیف خود را-

به دم باد بهاری بسپارم خوشنود....

این همان قصه ی یک انسان بود........

محسن خاکی



تاريخ : ۱۳٩۳/۳/٧ | ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()