دلم تنگ است، دلتنگ دلی که تو به من دادی

و با این دل به من دادن، به چاه عشق افتادی

اسیر چاه احساسی که من با دست خود کندم

و با این چاه افکندن، به ریش خویش می خندم

زمین گرد است  فهمیدم، ولی حالا دگر دیر است

مغنی ها ته چاهند، این قانون تقدیر است

شبیه حس موسایی که با گوساله در گیر است

منم با تو گلاویزم، ته این قصه غمگین است

 سوار بال اندیشه، کنارت اوج می گیرم

به لطف جاذبه بازم در آغوشت زمینگیرم

من اکنون حس نسلی را که تحریم است می دانم

که از لمس تو محرومم، که از چشم تو افتادم

کنارم نیستی اما من از دوری تو خسته م

برایت شعر می گویم ، بدانی یاد تو هستم

حمید سالاری



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٦ | ۸:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()