ابرهایی قرمز

برگهایی قرمز

اشک می بارد از این گنبد مینایی ِ پُر نقش و نگار

بر سر ِ زردی ِ غمگین ِ خزان ِ دل ِ من

و ابرهای چشمم

که پر از بارانند

***

ماه آبان ِ تنم را

به مه ِ آذر این فصل

که سرماسوز است

و خودم را

به روان ِ پاییز

به صدای سخن توام عشق و اندوه

و به مرز ابدیت در دور

من خودم را به خداوندِ غمین ِرنجور

از چه نزدیک و قرین می بینم؟

***

پرده ها را به کناری بگذار

شیشه ی پنجره را با آه درونت تر کن

به سرانگشت ِ اشارت بنویس

"برگ پاییز به افتادن خود

زنگ آهنگ ِ خشاخش ها را

زیر پاهای بشر

فریاد است"

و تنت را

به نخستین وزش ِ باد سپر

تا به من پیوندی

من که

"آن زردترین برگ ِ به گل غلتانم"

فرامرز منگلی



تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٢ | ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()