چقدر قدم هایم خسته اند

زمین انگار چسب را به همنشینی خود خوانده

و من پای از پای نمی توانم بردارم

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

و من در کشاکش بین زنده ماندن و مردن

دوئلی سخت را به نظاره نشسته ام

هوا سنگینی خود را بر دوشم انداخته و بار این سنگینی را به بودن و زنده ماندن به جان خریده ام

زمستان زمزمه ای ارام و بی صدا در گوشم می خواند و من کر شده ی این سرما

دهانم یخ کرده

راستی حرف زدن چگونه است؟

وای از این گم شدن

وای از زمستان

باید رفت تا بهار برایم جاودانه شود

چقدر قدم هایم سنگینند

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٢٥ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()