ای کاش بیایی قلب من جانی بگیرد

با دیدنت دلم سامان بگیرد

تو نیستی و دوست داری من نگریم

این دل چگونه هجر را در بر بگیرد؟

میخواهم از سفر برگردی اما

یارم تو میخواهی سفر پایان بگیرد؟

باید بیایی روشنی را من ببینم

چیزی نمانده مرغ جانم پر بگیرد

با وفا این از رمق افتاده تا کی

باید نشانت را از این و آن بگیرد

دکتر شکیبایی



تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٩ | ۸:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()