چقدر سخت است که خورشید را نبینی
زهول ابرها ماتم بگیری
چقدر سخت است که در گرمای مرداد، سراغ از بهمن و دی ماه بگیری
چقدر سخت است که در آبی ترین روز، به دست چتر جدایی را بگیری
چه بی امید رفت آن مرد به باران، بدون هیچ خبر از زن که تنهاست
چقدر سخت است که هنگام دویدن، به ظن زخم ازراهت بمانی
چه سرد است رنگ نقاشی که ترسید
سیاهی زد به جای رنگ خورشید
چه شاد است کودکی کز آب نترسید
بدون هر هراس خندید و لرزید
چه شاد است ماه فروردین که بارید
و هروقت خواست هم شد آفتابی
خوشا ابری که بارید گاه غم هاش
و سایبانی شده وقت نفس هاش
خوشا بودن میان بودنی ها
ویاد کردن گهی از رفتنی ها
خوشا خندیدن و بی  ترس بودن
به گرمای دلی دلگرم بودن

ندا احمدی



تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۸ | ٩:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()