1 )

دریا همیشه خروش داره و همیشه خروشانی خودش رو به رخ ما می کشه ولی حیف که دریای درون ما هیچ وقت صدای خروشش به گوش کسی نمی رسه حتی اونایی که تو ساحل دلت قدم می زنن ممکنه ردی از خودشون به جا بذارن که دلخوشت کنه یا ناراحت؛ ولی هر دوشون با موج احساست شسته می شه و میره و پیوند می خوره به خاطراتت و تو دلت دریایی می مونه عین همیشه...

 

2 )

عصا فروشی در گوشه ی خیابان عصا می فروخت و عصا را بر زمین می زد و راه می رفت. عصاهایش نقش پینه ی دستانش را بر خود حک کرده بود و بسی درد دل داشت و حال آنکه پیرمرد، خود، روشن دلی بود که وسیله ی راهش را می فروخت...

 

3 )

دیروز صدای پای باران می آمد تک تک لحظات آمدنش به خاطرم هست؛ آنگاه که بر سطح صیقلین شیشه، صدای عبورش را  می شنیدم  گامهایش گاه تند می شد و گاه کند و من بودم و خاموشی.

سکوتی که فقط صدای پای باران آنرا می شکست...

صدایی قشنگ داشت هنگامی که از دل کلماتش سخن گفتن آغاز کرد  من نیز عاشق تر از پیش شدم . چقدر قشنگ است عشق باران با ترنمش

 

4 )

شاید اگر آیینه ی دلمان مثل کودکی معصوم، صاف و صیقلی بود، هیچگاه تیرگی برایمان مفهومی پیدا نمی کرد. دعایم را کودکانه می گویم شاید قسمتی از این بزرگ شدن را فراموش کنم.

 

5 )

نمی دانم چرا...
تو مرا دوست داری نمی دانم چرا ؟
شاید این طبیعت ساده و بی آلایش من ، حد و مرزی برای دوست داشتن تو قائل نیست .
ولی سخت در این فکر فرو رفته ام، چه کسی مرا دوست می دارد ؟
ای نور نازل شده بر قلبم در تاریکترین لحظاتم ای تنها ستاره آسمان قلبم در تنهاییم
ای زیباترین زیبا، ای بهانه خواب شبهایم آنگاه که دلم گرفته است ، ای تنها نیاز زنده بودنم
ای آغاز روز بودنم، ای نیمه پنهان من
تو را با تمام وجود دوست دارم چون تو دوستم داری چون تو پروردگارم هستی و می دانم تو هم مرا دوست داری چون آفریده ی دست توام...

 

محمدرضا گرجی  داروسازی واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٧ | ٧:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()