برمی خیزم و چشمان خود را با پشت دو دست می مالم.

نگاه که می کنم باغی پر از رنگ های بیشمار در اطرافم نقاب بر چهره زمین کشیده و خودنمایی می کند.

نیم خیز شده باز نگاه می کنم.

شاید هنوز هم خواب باشم.

مات و مبهوت هر گل و بوته ی این باغ با درختان زیبا و بلبلان بسیار که آواز قشنگشان بر منقار مانده مرا می برد به آسمان آبی بر بلندای درختی.

پیچک های بسیار قد علم کرده سر به آسمان برده اند.

آهویی که هیچگاه در عمر ندیده ام جستان از من می گریزد.

مردی نشسته ساز می نوازد و من در هر کدام نشانی از نوازش دستی خلاق را می بینم.

هنوز منگم. کدام هنرمندی است که اینگونه زیبا خلق می کند و باز که دقیق می شوم بیشتر و بیشتر غرق این همه زیبایی می گردم. دوباره رو به آسمان آبی دراز کشیده  چشم در چشم او می دوزم که صدای مادر مرا به خود می آورد.

"پاشو پسر الان پدربزرگ میاد، اگه ببینه روی قالی دست بافش دراز کشیدی ناراحت میشه"

و من هنوز در فکر دستان پینه بسته ی پدربزرگم که بسی سخن ها گفته با این تار و پود قالی...

 حافظ داروسازی- واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()