در میان آسمان گر تکه ابری باشی و تنها

بس است

گر شوی تو سایبانِ یک دل غمگین

بس است

گر بباری بر لبی خشکیده حتی اندکی

آن هم بس است

گر شوی ریگی به صحرای وجودت نیز

بس است

ممکن است اشکی شوی بر صورتی خشکیده

باران شو ! ببار !

گر که لبخندی شدی

بر جان بتاب !

گر شدی یک جاده

تا مقصد بران !

از همه بهتر بشو یک عشق تا در هر دلی مهمان بمان

ممکن است اندوه بارانی شوی بر بارشش در هُرم صحرا و کویر

یا که تنها سایه بر داغِ کویر

ممکن است بغضی شوی در سینه ای

یا که فریادی درونِ بیشه ای

گر شدی باران بر آن تنها ببار

گر شدی تنها میان بادیه اما بمان

گرکه بغضی

بشکن ! اما بیصدا

گر که فریادی شدی از جان برآ !

دیدنی ها را به چشم سر

هیچگاه دیده نیست

آنچه را باید شنید با گوشها

امکان نیست

چشم نیرنگ می کند گوش ها فریب

آنچه را خود می پسندند می کنند در خود اسیر

چشم دل باید برای دیدنی

گوش جان می خواهد این حرف و حدیث

در میان بیشه ی این زندگی

گاه باران باید

گاهی کویر

گاه یک شاخه گل و گاهی خسی

در میان بطن این بیشه پر است از دیدنی

هرکه هر نقشی که دارد گفتنی ست

بودن ما در  میان  لحظه ها  نادیدنیست

 

ندا احمدی - داروسازی - ورودی 86



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٤ | ۸:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()