سلامم را جوابی نیست، می دانم عزیز ِ دل

بیا بگشای لب شاید، نمانَد پایِ دل در گِل

منم ! آنکس که اوج ِ آسمان را پیشِ  تو خم کرد

و معجونِ صفا را در نگاه ِ سرد تو دم کرد

چه شد آن کوهِ احساسی،که می گفتی ز  پهنایش؟

چگونه بردی از یاد و ، سپردی دستِ فردایش؟

که می دانی که می دانم نگاهت با که درگیر است

و می دانم که می دانی، وجودم سرد و دلگیر است

اگر حال مرا جویی، که می دانم نمی جویی

زبانم سرخ و سرسبزم ، دلم محتاجِ دل جویی

مرا جایی ببر ساقی، که یادِ یار هم کم برد

بریز آن جامِ نابی را، که از روی زمین غم برد

بزن نی ناله هایت را،که امشب با تو همدردم

به آتش کش وجودم را، که امشب مثل ِ یخ سردم

که دود و مِی ، بَرَد شاید، غبار ِ یار را از دل

مرا خالی کند از تو، بَرَم جایی دگر منزل

حمید سالاری داروسازی- ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۸ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()