مغفرت بازیچه ی افکارمان شد

 مصلحت ها پشتبند لافمان شد

 آرزومان چشم عالم بین بود

 چشم های هیز، هر دم ، یارمان شد

 آرزوی آسمان را داشتیم

 گوشه ای از این زمین هم جایمان شد

 دم ز مستی الهی می زدیم

 گوشه ای از میکده مآوایمان شد

 ثروت دنیا که چرک دست بود

 جای تقوا، توشه ی فردایمان شد

 شبچراغ ِ آرزومان کور بود

 هرکه از ره سررسید ، حوایمان شد

 روبرو حرمت نگه می داشتیم

 پشت سر،  ابلیس، سردمدارمان شد

 بارالها!  بگذر از تقصیرمان !

 کاین تناقض زاده از دنیایمان شد

 نی طریق بندگی گم کرده ایم

 فکرمان بازیچه ی رویایمان شد

 حمید سالاری – داروسازی – ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/٦/٢٤ | ٧:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()