همیشه تو دلم یه چیزی مونده بود که می خواستم بهش بگم، تصمیمم رو گرفتم و روانه ی خونه شدم.

آخه همیشه اون  بود که سایه سرم بود، اون بود که وقتی رو پاش دراز می کشیدم بدون هیچ چشم داشتی بهم لبخند می زد و دستش رو رو صورتم می گرفت که آفتاب اذیتم نکنه تا راحت بخوابم.

نسیم هر وقت صورتش رو نوازش می کرد دلم می خواست دراز بکشم و نگاهش کنم. از اون حالت صورتش خوشم میومد؛ تنها کسی که پرنده ها باهاش دوست بودن و رو دست هاش می نشستن اون بود.

واقعا دلش مهربونی بود و صفا همیشه کنارجوی آب خونمون نشسته بود و من نگاهش میکردم و حالا دیگه برف پیری تو چهره اش نمایان بود.

دیگه توانی براش نمونده بود. دلم براش می سوخت. از بچگی باهاش بزرگ شده بودم. همیشه دست هام رو می گرفت و منو تاب می داد.

بازی های بچگانه و از سروکولش بالا رفتن با اون بود و قصه ها و غصه های دلم رو اون شنیده بود و حالا پدر می خواست از خونه بندازدش بیرون

نمی دونم چرا جلوی اینکار پدر رو نگرفتم. وقتی به خونه رسیدم دیگه دیر شده بود و درخت خاطراتم رو قطع کرده بودند و من موندم و حرف های  نگفته ام .....

محمدرضا گرجی- داروسازی-واحد رایانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۱ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()