ظهرِ یک روز ِگرم ِ خردادی

بعد از آنی که امتحان دادی

از پس ِ یک ناهار ِ مامان پز    

یاد قیلوله ی خود افتادی

در دل ِ سایه سار ِ آن انجیر    

آرمیدی که تا وزد  بادی

بی خبر از قضا قَدَر ، یکهو

زین طرف تا به اونور افتادی

جونوری در لباس ِ خود دیدی

ناسزا ها به بخت ِ خود دادی

کاش می شد بدون ِ پیراهن     

لختکی تن به خواب می دادی

مار و عقرب که نیست لا مصب

پس بود کرپویی و لیزادی

چندشت می شود از آن هیکل  

نه صد و پانزهی نه امدادی

گر شود سر فراز، واویلا      

 گر رود سر به زیر، آبادی!

جراتی کو که ول کنی او را 

یا که از دل کِشی تو فریادی

می چقاری جناب ِکرپو را       

در چقاریدنش چه استادی!

بختِ بد را ببین که بابایت  

 در زمانی که جاااان می دادی

خوابِ ده پادشاه را می دید    

 در سفر،  بینِ بیست آبادی

جراتی خرج اگر نمی دادی  

 جان به جان آفرین می دادی

خوب کردی که با پدر گفتی  

کارِ خود را به کاردان دادی

او که هم سرد و گرم را دیده 

هم رسیده به سنِّ استادی

گفت بچه ولش بکن بینم !

"همطو مث میخ، ایجو  واسّادی"

تا که ول می کنی معما را   

می چشی مزه ای ز آزادی

گندِ تو تازه بر ملا گردد  

می کشد او ز خشم ، فریادی

دست خود می بَرد به دمپایی

 میکنی الفرار ، چون بادی

زان که کرپو شده قلم ، کوکی

زان کتک چون نخورده ای شادی

داستانِ ِ توهُّمی گفتی         

 قصه ای را به خوردِ  ما دادی

قصه ی یک  مداد و یک خودکار

 لولویی در لباسِ ِ استادی !

[a] * Lizard   مارمولک (با کمی تغییر!)  =

دکتر باقر امیرحیدری- داروسازی- عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٢ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()