دستهای دخترک خشکیده ی این بیابان بود

روزها از پی هم می گذشت

او به یاد می آورد کودکی خویش را

او

کودک کار بود

و همیشه این بود سرنوشتش که باید می ساخت و می سوخت

پینه دستهای مادربزرگ هم کار زیاد را به یاد می آورد

پیله ور ده گفته بود دارویی دارد که پینه های دست مادربزرگ را شفا می دهد

منتظر و چشم به راه بود تا پیله ور از راه برسد

ناگهان در نگاهش برقی هویدا شد

پیله ور را دید. پماد را گرفت و به مادربزرگ رساند

چند روزی است که دستهای مادربزرگ التیام یافته است

دستهای خودش نیز

اینک دخترک منتظرِ التیام ِ ترک های بیابان است

او همه ی پماد را به  تن بیابان هدیه داده است...

محمدرضا گرجی- داروسازی



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/۳ | ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()