ریزش برگی تکانم می دهد  

یاد بودی از خزانم می دهد

می خراشد دانه ی ریگی مرا  

سوزشی در استخوانم می دهد

آن قدَر نازک شده تارِ دلم     

لرزه هایش را به جانم می دهد

احتیاجت دارم ای معنای من     

بودنت با من، توانم می دهد

پیری ام را می برد نو می کند    

قامتی رعنا جوانم می دهد

جراتی شیرانه پیدا می کنم    

اعتمادی جاودانم می دهد

می دمی از شرق آئورت دلم

خونِ گرمی مژدگانم می دهد

با طلوعت بر می آید آفتاب 

وه چه گرمایی به جانم می دهد

چشم ِ شبخواب مرا وا می کند

کهکشانی را نشانم می دهد

می بری من را به معراج ِ وصال

این چنینت، آن چنانم می دهد

مشکلاتم ناگهان حل می شود   

غفلتی این ناگهانم می دهد

خوش خیالی خام ِ خامم می کند  

در کنار ِ تو مکانم می دهد

سر به سر تا می گذارم با لبت!   

اخم تندت بد گمانم می دهد

تیغ ابرویت که بالا می رود    

حکم ِ اعدامی نشانم می دهد

پلک پائینی ضمانت می کند     

پلک بالایت، امانم می دهد

رای محرومیتی این بار هم   

از تنعم در جنانم می دهد

"میوه ی ممنوعه" بار ِ دومی     

کار،  دست ناتوانم می دهد

باز وامی گیرد از دستم تو را 

بی تو جا در لامکانم می دهد

من که یک بار از طناب افتاده ام 

بار دیگر ریسمانم می دهد

روز پائیزی چه کوتاه است وای 

طول شبهایش فغانم می دهد

کاش آسان بگذرد اسفند و دی   

بهمن آیا این زمانم می دهد؟

بار دیگر انتظار و انتظار     

تیر می گیرد، کمانم می دهد

باد ، دست رهگذر های غریب    

نسخه ای از داستانم می دهد

می شود عبرت برای دوستان    

سوژه، دست دشمنانم می دهد

باب توبه  گر که وا باشد هنوز

راه برگشتی نشانم می دهد

گر رسد پایم به پای نردبان     

بار، سوی آسمانم می دهد

درس می گیرم به رسم تجربه  

پند، این  پیر ِ مغانم می دهد

می کنم این بار بیش از احتیاط 

نقشه ای دارم که نانم می دهد

عکس می گیرم من از لبهای تو 

لمس عکست هم همانم میدهد؟

 دکتر باقر امیرحیدری – داروسازی – عضو هیئت علمی



تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢۳ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()