همیشه ی خدا جلو جلو میرفت

هیچ وقت پای اون دو تای دیگه نمی موند

با همه ی بزرگی هیچ وقت هوای برادر کوچیکی و وسطی رو نداشت

خودش نمی خواست اینجوری باشه

روزگار و گردش زمین مجبورش کرده بود

همش کارش شده بود به این و اون نشون بده که من سریعترم

از همه جلوترم

بیچاره اون برادر وسطیه که برعکس این برادر بزرگه آروم بود

و کارهاش رو سرِ فرصت انجام میداد

امان از کوچیکه که دیگه خیلی تنبل بود

چی بگم از زندگی این سه  برادر

که هیچ وقت فرصت دیدن هم و نداشتن

مگه تو یه وقت خاص و ساعت های خاص

هر وقت نگاهشون می کنم

یاد لحظه های از دست رفته م میفتم

نمی دونم اگه این عقربه های ساعت نبودند

ما چه جوری گذشت زمان رو می فهمیدیم

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ | ۸:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()