دم غروبهای تابستون که می شد می رفتم رو پشت بام و دراز می کشیدم روی گنبدهای آجری که کاهگل آنها با باران شسته شده بود و چشم می دوختم به اسپریچوهایی (پرستوها در لهجه کرمونی) که صفیر کشان و با سرعت شیرجه می زدند و تو عالم بچگی آنها را به شکل هواپیما می دیدم و از پروازشان لذت می بردم. پشت خانه ما یک باغ بزرگ بود با درختهای بلند کاج که تنه دیلاغ و کشیده شان با برگهای درشت پیچهایی که تکیه داده بودند به تنه درختها، پوشیده شده بود و تابستون و بهار لباس سبز داشتند و پاییز، رنگهای تند و شاد می دوید توی این لباس و زمستان تن می سپردند به سوز و سرمای آن روزها که هنوز لایه اوزون سالم بود و زمین گرم نشده بود مثل حالا!! و این درختان، خانه صدها چغوک (گنجشک) پر جنب و جوش بود که با غروب خورشید برمی گشتند به لانه و جیک جیک بی امانشان، شاید ذکر تسبیحشون بود و شکر گزاری گذر یک روز دیگر!

باد که می آمد، چرخهای بزرگ تلمبه بادی توی باغ با سروصدای کهنگی لولاهای زنگ زده شان می چرخید و بعد که ستاره ها تو گرگ و میش آسمان خودشان را نشان می دادند و  سروصدای اسپریچوها و چغوکها خاموش می شد، با یک پارچ پلاستیکی آب می پاشیدیم روی شاخه و برگهای درختان انار و موردونه (مورد) باغچه های دور حوض؛  نسیم خنک و بوی آجرهای خیس شده، همراه همیشگی شبهای تابستون کویر بود و صدای جیکو ها (جیرجیرکها) لالایی آن شبها. مادر خدا بیامرز، پته بزرگ و خوشرنگی رو که عمه کبری گل و بوته های خمیده و قشنگی روی آن کشیده بود را بر می داشت و انگشتانه میشد محافظ انگشتهایش و تند و تند  سوزن می زد و پته رنگارنگ می شد از هنر مادر!

شام را که می خوردیم، زیلوها پهن می شد کف مهتابی و لحاف و تشک ها را باز می کردیم تا خنکی شبهای کویر میهمان لحاف شود و کِیف می کردیم وقتی می خوابیدیم روی تشک خنک!... عاشق شبهایی بودم که ماه بالای سرمان و در دل آسمان پر ستاره کویر، بازی چشم گیریو (قایم موشک) می کرد با ابرهایی که لابد از بارانهای موسمی هندوستان جا مانده بودند و گاهی نم نم باران مجبورمان می کرد سر زیر لحاف ببریم و بوی کاهگل پخش می شد توی هوا و دم هوا گرفته می شد با نم باران تابستان! البته بعضی وقتها نم باران می شد رگبار و الفرار به سوی تالار کنار سه دری و گرنه خیس می شدیم اساسی!

البته همه شبهای تابستان به این خوشی نبود و ماجراها داشت شبهای کویر! یک شب امیر، داداش بزرگم پرید توی لحاف و هنوز جا خوش نکرده بود که دادش به هوا رفت و فریاد زد "سوختم!" . لامپ رو که روشن کردیم، عقربی زرد رنگ با دم حلقه زده روی پشتش قصد فرار داشت که دمپایی شد آلت قتلش و تقاص نیش زدنش مردن بود و امیر هم با دوچرخه بابا به سمت بهداری اعزام!! فردای آن روز از جسد عقرب یک پا مانده بود و بقیه اش قوت زمستان مور چه های سواری روی حیاط!

... و این، شبی از شبهای تابستان کویر بود! 

دکتر عباس پرداختی

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()