دلش پر میزد برای دیدنش.

همیشه اتفاقاتی می افتاد و اون نمی تونست ببیندش، اما امسال دیگه از اون سالها نبود. باید می نشست و بهش می گفت که چقدر عاشقش شده و چقدر دوست داره ببیندش و باهاش حرف های تو دلش مونده رو بزنه. باید آماده می شد. دیگه کم کم داشت به روز موعود نزدیک می شد. باید با خودش تمرین کنه که کلمات رو درست و حسابی بیان کنه.

اینجوری شروع کرد: سلام نازنینم حرف های زیادی برات دارم که باید بشینی و بشنوی. از سردی من اگر چیزی به دل داری اونو ندید بگیر؛ آخه این ذات منه. اگه درست حرف هام رو بیان نمی کنم اینو به حساب کمرویی و گوشه نشینی من بذار. سالهاست مردم از تو تعریف میکنن و من اما به یک دل نه صد دل عاشقت شدم ولی هر وقت تو میومدی من رفته بودم. نمی دونم شاید دست سرنوشت برام اینجوری رقم زده اما این بار می مونم تا همه بدونن عشق یعنی چی.

راستی بهت حسودیم میشه که همه دوسِت دارن و همش از تو و اومدنت حرف می زنن و ای کاش من اینجوری بودم

و وقتی که ساعت از نیمه گذشت اون خوابش برد و فردا که آفتاب زده بود، روز اول بهار بود و زمستون نتونست حرف های عاشقونش رو بزنه...

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ | ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()