او خنده می کرد و من گریه

 

به سرما می خندید

 

من اما اشک هایم یخ زده بود

 

این کار همیشه اش بود که فقرم را به رخم بکشد

 

مرا به تمسخری دیرینه عادت داده بود

 

اما خنده اش انگار تمامی نداشت

 

دست بر دهانش گذاشتم شاید سردی دستم، ساکتش کند

 

کلافه و منگ بودم

 

 او می خندید و من می لرزیدم

 

مجبور شدم

 

به دست پینه دوزی پیر بسپارمش تا دهانش را

 

برای همیشه بدوزد

 

حافظ- داروسازی واحد رایانه

 



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()