به من گفتند بنویس!  ولی نوشتن نمیدانم. درست حرف زدن را بلد نیستم و این شاید از جفاکاری گوشهایم باشد. همه حرف می زنند و من فقط می بینم و این یعنی غرق در دنیایی از وحشت.

این مردم فقط لب می جنبانند و این برای من یعنی سکوت؛ نمیدانم چرا جواب که نمیدهم دوست دارند حرکت دست هایشان را نیز به حرکت لبهایشان پیوند دهند و این یعنی خنده دار ترین چیزی که من می بینم.

وقتی که حرف میزنم آنها به من می خندند و این یعنی آرامش! چون مطمئن می شوم این من نیستم که مشکل دارم بلکه آنهایند که حرف های مرا نمی فهمند.

شاید سکوت بهترین چیزی باشد که در پیش گرفته ام واین یعنی غرق در خود شدن و حالا بعد از گذشت چندین سال از آن سالها به خود می خندم و به افکار بچگانه ی خود؛ چون به یاری معلمانم هم می نویسم هم حرف می زنم و این یعنی دنیای ناشنوایی برایم دیگر گنگ و نازیبا نیست.

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٤ | ۸:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()