نفسش بوی مرگ می پاشــید

دست هایش تگرگ می پاشـید

با زمـستانی از تـب ِ کابــوس

بهت یخ، روی برگ می پاشـید

 

کلبه ی گرم و کوچکم شد سرد

بودنم، کوچـه پرسـه ی ولـگرد

عشق را جابجا زد و خفـه کـرد

با تلنـگـر° تمسـخری نـامــرد

 

نقشِ کابوس، در نگاهش داشت

شعله ی اژدها، در آهش داشـت

آســـمـانــی غــبارآلــــوده

-  در شب ِ شوم ِ بی پگاهش داشت

 

و برای همیــشه در من مـُرد

او کــه روح  ِ ترانــه را آزرد

شب خاکســتری ِ بی تابوت

- همه ی آنچه بود، با خود برد

 

فهیمه عباسی داروسازی - دبیرخانه



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()