و اما در باب نگارش تذکره ی شیوخ ، عرفا و اولیاء این خطه به غایت اهتمام ورزیدم و آنچه می بایست به رشته ی تحریر در آوردم، ولیکن هرچه باخود کلنجار رفتم، دیدم بی ذکر سیره ی یک تن از آنان رساله ی ما باطل است و از ارزش و اعتبار ساقط... پس بر آن شدم تا فصل آخر را مزین به ذکر او نمایم و خلایق مستفیض گردانم؛ بخوانیم از شیخ الشیوخ ، سلطان العرفا ، ملک الشعرا و طبیب الاطبا، حکیم داروساز شیرازی...

آمده است حکیم در پیچاندن شیفت شهره ی عام بود و در وعظ مراجعین دواخانه کلامی شیوا داشت ، هرگز نبوده نسخه ای که عاجز از خواندن آن باشد و دوایی که افیکیسی و پوتنسی آن نداند و نبوده مریضی که دوا از وی نگیرد! و بر او دعایی نفرستد!!!

چون به فراغت وی از تحصیل چند ماهی بیش نمانده بود، برای مدتی خبر از ایشان نیافتیم و لاجرم جویای حال او شدیم و sms زنان،  وی را به حجره ی خویش دعوت نمودیم.

چندی بعد شیخ قدم رنجه کرد و تقاضا اجابت نمود ، چون داخل شد همه انگشت تحیر به دهان گرفتند و از تعجب درب لپ تاپ ببستند و موبایل بر زمین نهادند و در فکر غرقه شدند.... اشک در چشمانشان موج می زد و یکی پس از دیگری این پرسش از حلقشان فوران می کرد:  "شیخ تو را چه شده که اینچنین آشفته ای؟؟!" شیخ که دوستان را مضطرب یافت و دید ایشان جامه ی خویش بدرند و همی بر سر و صورت خویش زنند و دیگر تاب نیاورند، لب به سخن گشود و این طور بیان نمود:

چون سه شب از اتمام بهمن بگذشت و من از شیفت شب داروخانه ای فارغ آمدم،  ویبره وار و نفس زنان به میدان اصلی شهر که آزادی اش می شناسند رسیدم. همی در ذهن از حسابگری خویش لذت بردمی و به شکم صابونی از خواب طولانی فردایی که جمعه بود مالیدم، بی پروا و در عالم ریاست بر هستی، بر اولین و البته تنها خودرویی که سیر به سمت خانقاه می کرد سوار شدم و به ساعت خویش خیره گشتم، دقیق نه بود چهل و پنج دقیقه !! صدای موسیقی به عرش بود و آمپر سرعت به رعش!!

ده نفسی بیش نگذشته بود که سخت جسمی از پولاد بر تمپورال چپ این حقیر فرود آمدی و فریادم به هوا خاست و از پی آن ضربه ی دوم و سوم بر گونه و ابرو نشست و از دیگر سو مشت اول و دوم و سوم و الی آخر (که البته کدام آخر؟) بر سرم بارید و چشمانم با پارچه ای زمخت بسته شد!!!!... در این میان کورتیزول بود که لیتر لیتر آزاد می گشت و علامت سوال و تعجب بود که دفتر دفتر کتابت می شد!!

ناگهان ندای خوش آمد و خیر مقدم به باند قاچاق کلیه گوش مرا نوازش داد و مکالماتی با لهجه نامأنوس و خطابت رکیک الفاظی به عنوان نام تجار کلیه رد و بدل شد!!!!

باخود می اندیشیدم که چه کنم؟ استرس به خود راه دهم یا نه؟ از آنان بهراسم یا مثل همیشه خونسرد بمانم ؟! رنگ چهره تعویض نمایم یا چرت شبانه آغاز کنم؟!!...

( Relaxation قلبی بنده برشما کاملا بدیهی است!! و این از جمله صفات نیکویی است که از اجداد شیرازی ام به من رسیده و آن چنان است که بتابلاکر در نژاد ما بی فایده بوده و سرگردان از یافتن رسپتورها می ماند!! و در داروخانه های شیراز یافت می نشود و ضد اضطراب نیز هم!!!)

مخیله درگیر این افکار بود که فی المجلس یکی از تاجران کلیه!! هنگفت مقداری از وجوه رایج مملکت بجای کلیه بها مطالبه کرد! و دست در کیسه ی جامه ام فرو برد و کارت خود پرداز قاپید! و آنگاه استقرار دشنه زیر گلوی بنده همانا و طلب رمز همانا!!!...

چون به اولین خودپرداز رسیدند استعلام موجودی کرده و طی مکانیسم فیدبک مثبت اشتهایشان فزونی یافت و مطالبه ای مجدد گریبانگیر اینجانب!! از این لحظه عملیات به گروگان گیری مبدل گشت!! و امداد مالی فوق الجیشی! از منزل رسید و خوشبختانه بزاق این اراذل خشکانید!!!

 فی الغایت پس از گشت و گذاری دو، سه ساعته در معابر اصلی و فرعی دیار کریمان!! متبحرانه در یکی از پس کوچه های این وادی اسباب زحمت بنده از سر خویش گشودند و الفرار!!!

 من نیز با چهره ای آشفته و خونین، لنگان لنگان بازگشتم و تلخ ترین زمستان زندگی ام ، ازین شهر (که علیرغم شب درازش قلندرانی همیشه خفته دارد!!!) به خاطرات خویش سوغات بردم...

آنگاه شیخ آهی کشید و با خود زمزمه کرد : "ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش     بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش"

در این لحظه بود که همه دست سپاس به سوی آسمان بلند کرده و به نماز شکر ایستادند که ماجرا ختم به خیر گشته و بعد شیخ در آغوش کشیدند، اسفندها سوزاندند و نصایح او به گوش جان سپردند...

از آن پس چون 8 شب فرا رسید، کلهم اجمعین در خانقاه پناه گرفتند و جان خویش از گزند بی وجدانان روزگار حفظ نمودند و به سعادت رسیدند...

این بود فصل آخر........

مصطفی سبحانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٧ | ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()