امشب نمی دانم چرا دلم شاد است و پرستوها نیز که اندکی به غروب مانده، از سوی کعبه باز می آمدند، نغمه ای متفاوت از همیشه سر داده بودند ... و آسمان نیز نورافشانی می کند عجیب!! و مردمانی که به شتاب از سوی کعبه می آمدند با یکدیگر نجوا می کردند... گوش فرادادم، با دقت، و شنیدم که می گفتند گویا دیوار کعبه شکاف برداشته و فاطمه بنت اسد، به درون رفته است و هر که تلاش کرده که درکعبه بگشاید، به خانه دوست رهش نداده اند!!

شنیدم که فاطمه باری گران داشته و چون در حال طواف بوده، درد آغاز شده و او هم اکنون درون کعبه است!

شنیده بودم که از زیر پای اسماعیل زمزم جوشیده و برای مریم، از درخت خشکیده نخل، رطب شیرین فروافتاده...اما این خبر، عجیب تر از داستانهای قبلی است!! مگر فاطمه، چه باری را با خود داشته که رب المحبوب اذن داده است کعبه را که دیوار بشکافاند؟!

 ... و اما درون کعبه چه خبر است اکنون؟!

این پرسش در چهره همه ساکنین مکه معظمه مشهود است و همه درمانده از پاسخ!! ... ناگاه صدای شیون نوزادی از درون کعبه به گوش می رسد و نور است که پیرامون خانه نورانی خدا را فراگرفته... نور علی نور...

و شنیدم  ندای هاتف را، که علی آمد!!

 و این همان علی است که آمده تا عدالت، شجاعت، رأفت، عطوفت و هزار هزار دیگر نشانه های انسانیت معنی پیدا کند...

و امشب علی، در درون کعبه، پای به این جهان گذارده است و آسمانیان همه شاد و شیاطین همه درمانده که جمع اضداد، قدوم مبارک خویش را بر جایگاه خاکیان نهاده و عالم را به حضورش نورانی... و با آمدنش فصاحت کامل ، صبر جلوه گر،  بندگی عیان، راز و نیاز و پرستش تکمیل و عشق تطهیر شد و شجاعت معنا پیدا کرد! و علی کسی است که ضربتش، غضبش، مِهرش، سکوتش، نجوایش، قیامش، قعودش، شهودش و غیابش همه برای خداست و...

و این همان علی است که خداگون شد و متحیر ماندند مردم که چه نامند "شه ملک لافتی را"1... و سرودند "ها علیٌ بَشَرٌ کیف بشر"2

و من نیز درماندم!!...

وقتی که علی لب می گشود، افصح الناس بود و اکنون که طناب بر گردنش انداخته اند و به مسجد می کشانندش، سکوت کرده و مقتدرترین مظلومان3 عالم شده است... آنگاه که عَمر ابن عبدود رجز می خواند و مبارز می طلبید و همه لشکر اسلام سر به زیر انداخته بودند، چون داوود نبی، جالوتِ کوه پیکرِ لشکرکفر را به زیر پا در افکند و ضربتش افضل از عبادت ثقلین شد و اکنون که یتیمانِ سربازِ کشته شدۀ لشکرش را دیده، زانوانش خم شده است و طاقت ایستادن ندارد و روی به آتش تنور نزدیک می کند و خویشتن زنهار می دهد...

و من در شگفتم از "جاذبه و دافعه اش"4... که عده ای می پرستندش و عده ای کینه دیرینه اش را در دل دارند و عقده خویش در کربلا با ریختن خون حسینش گشودند و هنوز نیز!...عده ای بر دارِ آویخته بر تنه درخت خرما مدحش می گفتند و گروهی نیز مُهرِ سجده بر پیشانی هویدا و ذکر استغفار بر لب گویان، شمشیر بر فرقش فرود آوردند...عده ای با شنیدن فصاحت کلامش در وصف متّقین، جان به جان آفرین تسلیم کردند و گروهی نیز بر منبر ریا و در خطبه نماز لعنش کردند...    

 ... و تردید در کار علی راه ندارد که چون محبوبش، مولایش و پسر عمش، اقوام و خویشان به اسلام دعوت کرد، بدون شک و مکث از جای برخاست... آنگاه که پیامبر از توطئه قریش آگاه شد، علی بی تردید در بستری آرمید که مرگ بر آن سایه افکنده بود و تنش را به شمشیرهای برانی سپرد که به قصد کشتن بهترین خلق خدا تیز شده بودند و صیقلی! و علی جان خویش در خطر قرار داد و خداوند باز هم اسماعیل را به قربانی نپذیرفت! ... و چون برادرش عقیل با روی زرد و موی ژولیده سهم بیشتری از بیت المال طلب کرد، علی بدون شک وتردید و مصلحت اندیشی مرسوم، میله داغ به صورت برادر نزدیک کرد و او را بر حذر داشت از آتش دوزخ! 

و می گوید "علی تنهاست"5 ... که گویا همیشه باید چنین باشد چرا که علی در همه اعصار و قرون جاری است و مردمان هر عصری تنها بخشی از عظمتش را درک توانند کرد...

... و من امشب شوق و شعفی دارم بی حد و حصر، چرا که...

علی آمد!

 1.استاد شهریار    2. امام شافعی    3. مقام معظم رهبری    4. استاد شهید، مطهری    5. دکتر علی شریعتی

دکتر عباس پرداختی

 



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٤ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()