با دیابت تلخ شیرین روزگاری داشتیم

همچو زخمش زخمه های بیشماری داشتیم

گاه گاهی زندگی غمگین و گاهی خنده بود

حال شمع مانده بر سنگ مزاری داشتیم

چشم ما هرگز پی دارو و درمانی نبود

یک دو داروخانه در چشم نگاری داشتیم

خنده های همچو قندش گو دریغ از ما مباد

گرچه ما با اخم شیرینش قراری داشتیم

سهم قند مادری از آن خواهرها نبود

از پی هر خواهری نقلی براری داشتیم

چشم ما لبخند نخ را بر لب سوزن ندید

گرچه با سوراخ تنگش گیرو داری داشتیم

بی خبر از کسب و کار عاشقی ها مانده ایم

یاد آن دوران که ما هم کسب و کاری داشتیم

پر فشاری های خون کاری به کار ما نداشت

دائماً در جیب خود قرص لوزاری*[1] داشتیم

خوش به حال ماه که با ما بود آن قرص قمر

کی برای قرص نان حال نزاری داشتیم

 داروی ضد فشار خون - *

 احمدزندوکیل کرمانی



تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢٢ | ٩:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()