انگار کسی از ته کوچه باز صدایم می زد

من کمی ترسیدم

زانوهایم لرزید، اما

بند کفشم شل بود

او نگاهم می کرد

و به ایما و اشاره سوی من می آمد

باز مبهوت سر جایم ماندم

قدمش آرام شد

نفسش تند می زد

گل سرخش اندکی پرپر بود

سه قدم مانده به من

سرجایش خشک شد

ابروهایش گره خورد به هم

چهره اش غمگین شد

وقتی دید...

صورتم بد جور کبود است هنوز

از دو چشمم فهمید

این همان دسته گلی است که پدر

در پی شاخه گل هفته ی پیش

به من اهدا کرده !!

اشکهایش افتادند

و کمی بعد از آن

 شاخه گل هم افتاد

و من این بار خودم

شاخه گل را می بردم...

مصطفی سبحانی داروسازی ورودی 85



تاريخ : ۱۳٩٠/۳/۱٥ | ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : - | نظرات ()