پدر روزی مراچوب و فلک زد

غروب آمد پدر پا بر فلک زد

پدر برگرد تا دستت ببوسم

دلم بر بوسه های چوب لک زد

پس از تو تازه گی از پیش ما رفت

پس از تو خانه همچون نان کپک زد

به چشمم خنده ها از جلوه افتاد

فلک با اخم شیرینت کلک زد

پریدن با تو شد چون آرزویی

فلک تا دانه بر چیدم الک زد

صدایت را شنیدم گرم نجوا در سحرگاهی

لبت گویی نفس در نی لبک زد

   " احمد زند وکیل کرمانی "



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱٦ | ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()