روزگاری توی حیاط
کنار حوض کوچیک خونه ی مادربزرگ
خاطرات برامون رقم می خورد 
حرف هاش مثل نوشته های تخت جمشید روی دلمون حک می شد
قصه های فرشته و دیو

قصه ی دارا و ندار
خلاصه مادربزرگ شده بود خدامون
هرچی می گفت به دلمون می نشست
بعد ِ سالها اومدم به اون خونه
مادربزرگ که فقط یادی ازش مونده 
اما اون نیمکت چوبی حالا تنش پینه بسته
حوض هم لحاف برگ و خاک به تنش پوشونده
کاش مادربزرگ بود 
کاش هنوزم بچگی دست از سرمون برنمی داشت
یادش بخیر

محمدرضا گرجی



تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ٩:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()