من از اعماق این دره

که بارد بر سرم دشنام و خون و سنگ

من از این غمسرای سرد نفرین گشته ی بیرنگ

میان چاردیوار بلند ذهن ناپاکم

به دنبال گریزستم

در این تاریکی مطلق

اگرچه ساکتم، سردم

میان آسمان شب پی خورشید می گردم

در این خونین غروب عصر پاییزی

نگاهم را به رنگ این افق آلوده کردم تا

ببینم از پسش شاید

غباری از سواری، یا طلوعی از بهاری را

ندادم تن به این خاموشی جان سخت

و با این قلب پر دردم

میان این همه لعنت

محبت جست و جو کردم

محمد امین حدادی



تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢۳ | ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : - | نظرات ()