3 - نامرد

نفسش بوی مرگ می پاشــید

دست هایش تگرگ می پاشـید

با زمـستانی از تـب ِ کابــوس

بهت یخ، روی برگ می پاشـید

 

کلبه ی گرم و کوچکم شد سرد

بودنم، کوچـه پرسـه ی ولـگرد

عشق را جابجا زد و خفـه کـرد

با تلنـگـر° تمسـخری نـامــرد

 

نقشِ کابوس، در نگاهش داشت

شعله ی اژدها، در آهش داشـت

آســـمـانــی غــبارآلــــوده

-  در شب ِ شوم ِ بی پگاهش داشت

 

و برای همیــشه در من مـُرد

او کــه روح  ِ ترانــه را آزرد

شب خاکســتری ِ بی تابوت

- همه ی آنچه بود، با خود برد

 

فهیمه عباسی داروسازی - دبیرخانه

/ 10 نظر / 4 بازدید
داداشی

قشنگه ولی دل آدم می گیره چرا ؟

sal balaii

aliiii bood

ی بنده خدا

چرا ایمیل رو چک نمی کنین؟ مگه شعرها رو نمیگذارید توسایت؟!!! پس کووووو؟

بهار

خیلی خیلی تبریک می گم کار قشنگی بود برای کسایی که عاشق زیبایین .موفق باشید[گل]

رها

خیلی قشنگ بود

دانشجو

کاش شعری می گفتید که این معنا را نداشت. تلخ بود...

شهنواز

دوست عزیزم مثل همیشه زیبا و تحسین برانگیز

دانشکده مجاور

سلام. خیلی خوب بوداما ایکاش طولانی تر بودو...؟

lهادی و هدی

و برای همیشه در من مرد...

مهتابی

ان چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار