76- تلاطم احساس

دلم تنگ است، دلتنگ دلی که تو به من دادی

و با این دل به من دادن، به چاه عشق افتادی

اسیر چاه احساسی که من با دست خود کندم

و با این چاه افکندن، به ریش خویش می خندم

زمین گرد است  فهمیدم، ولی حالا دگر دیر است

مغنی ها ته چاهند، این قانون تقدیر است

شبیه حس موسایی که با گوساله در گیر است

منم با تو گلاویزم، ته این قصه غمگین است

 سوار بال اندیشه، کنارت اوج می گیرم

به لطف جاذبه بازم در آغوشت زمینگیرم

من اکنون حس نسلی را که تحریم است می دانم

که از لمس تو محرومم، که از چشم تو افتادم

کنارم نیستی اما من از دوری تو خسته م

برایت شعر می گویم ، بدانی یاد تو هستم

حمید سالاری

/ 23 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محبوب

از قدیم گفتند چاه مکن بهر کسی اول خودت بعدا کسی[چشمک]

صفا

دل ما هم بسی تنگ است دنیا را به خون هجر آلودند چاهی نیست تا خود را بیندازم درونش حس موسا نیست حتی دلتنگم

صفا

دل ما هم بسی تنگ است دنیا را به خون هجر آلودند چاهی نیست تا خود را بیندازم درونش حس موسا نیست حتی دلتنگم

یک عدد سوال

خب معلوم است کنارت که نیست از دوریش خسته ای. چرا گفته اید اما من از دوری تو خسته ام؟

شیرفرهاد

هااااااااااااااااا. ای که گفتی یعنی چه؟ ولی خوب بید

محسن

پیشنهادمیکنم برای رفع دلتنگی گریه کنید زارزار[گریه] این شکلی![گریه]

امیر

حمید جان دکتر شدی هنوزم شعر میگی یا مال قبل از دکتر شدنته؟ به هر حال جالب و قشنگ بود. فقط اون مقنی هستا نه مغنی که بشه مطرب و آوازخوان. این دومی ته چاه کاری نداره که بره و اونوقت شعرا بندازن گردن تقدیر و قانونشو هم تصویب کنن.

الهه

[دست][دست]سواربال اندیشه کنارت اوج میگیرم. چه رویایی[رویا]

مصطفی

عااااااااااااااالی اما چاه عشق نه. بهشت عشق[چشمک]

محمد

سالاری جان عالی