47-شبهای تابستان...

دم غروبهای تابستون که می شد می رفتم رو پشت بام و دراز می کشیدم روی گنبدهای آجری که کاهگل آنها با باران شسته شده بود و چشم می دوختم به اسپریچوهایی (پرستوها در لهجه کرمونی) که صفیر کشان و با سرعت شیرجه می زدند و تو عالم بچگی آنها را به شکل هواپیما می دیدم و از پروازشان لذت می بردم. پشت خانه ما یک باغ بزرگ بود با درختهای بلند کاج که تنه دیلاغ و کشیده شان با برگهای درشت پیچهایی که تکیه داده بودند به تنه درختها، پوشیده شده بود و تابستون و بهار لباس سبز داشتند و پاییز، رنگهای تند و شاد می دوید توی این لباس و زمستان تن می سپردند به سوز و سرمای آن روزها که هنوز لایه اوزون سالم بود و زمین گرم نشده بود مثل حالا!! و این درختان، خانه صدها چغوک (گنجشک) پر جنب و جوش بود که با غروب خورشید برمی گشتند به لانه و جیک جیک بی امانشان، شاید ذکر تسبیحشون بود و شکر گزاری گذر یک روز دیگر!

باد که می آمد، چرخهای بزرگ تلمبه بادی توی باغ با سروصدای کهنگی لولاهای زنگ زده شان می چرخید و بعد که ستاره ها تو گرگ و میش آسمان خودشان را نشان می دادند و  سروصدای اسپریچوها و چغوکها خاموش می شد، با یک پارچ پلاستیکی آب می پاشیدیم روی شاخه و برگهای درختان انار و موردونه (مورد) باغچه های دور حوض؛  نسیم خنک و بوی آجرهای خیس شده، همراه همیشگی شبهای تابستون کویر بود و صدای جیکو ها (جیرجیرکها) لالایی آن شبها. مادر خدا بیامرز، پته بزرگ و خوشرنگی رو که عمه کبری گل و بوته های خمیده و قشنگی روی آن کشیده بود را بر می داشت و انگشتانه میشد محافظ انگشتهایش و تند و تند  سوزن می زد و پته رنگارنگ می شد از هنر مادر!

شام را که می خوردیم، زیلوها پهن می شد کف مهتابی و لحاف و تشک ها را باز می کردیم تا خنکی شبهای کویر میهمان لحاف شود و کِیف می کردیم وقتی می خوابیدیم روی تشک خنک!... عاشق شبهایی بودم که ماه بالای سرمان و در دل آسمان پر ستاره کویر، بازی چشم گیریو (قایم موشک) می کرد با ابرهایی که لابد از بارانهای موسمی هندوستان جا مانده بودند و گاهی نم نم باران مجبورمان می کرد سر زیر لحاف ببریم و بوی کاهگل پخش می شد توی هوا و دم هوا گرفته می شد با نم باران تابستان! البته بعضی وقتها نم باران می شد رگبار و الفرار به سوی تالار کنار سه دری و گرنه خیس می شدیم اساسی!

البته همه شبهای تابستان به این خوشی نبود و ماجراها داشت شبهای کویر! یک شب امیر، داداش بزرگم پرید توی لحاف و هنوز جا خوش نکرده بود که دادش به هوا رفت و فریاد زد "سوختم!" . لامپ رو که روشن کردیم، عقربی زرد رنگ با دم حلقه زده روی پشتش قصد فرار داشت که دمپایی شد آلت قتلش و تقاص نیش زدنش مردن بود و امیر هم با دوچرخه بابا به سمت بهداری اعزام!! فردای آن روز از جسد عقرب یک پا مانده بود و بقیه اش قوت زمستان مور چه های سواری روی حیاط!

... و این، شبی از شبهای تابستان کویر بود! 

دکتر عباس پرداختی

 

/ 20 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سودی

تو میدانی که امشب هم از آن شبهای طولانیست که میجوشد دلم انگار دریا مست و طوفانیست

شبیه من

درود من به بارونی که هر جایی نمی باره به اون یار ِعزیزی که به هر جا پا نمیذاره [دست][دست]

شاعره

گاهی نمی توان به كتابی بیان نمود حرفی كه یك حكایت كوتاه می زند

عباس

محمد عزیز، اسپریچوها دم غروب حشراتی که برای استراحت شبانگاهی به منزل تشریف می برند و آنهایی که جهت شکار شبانه به پرواز در می آیند را صفیرکشان و شیرجه رو، نوش جان می کنند. آری اینچنین است برادر!

فهیمه عباسی

کویر را به وسعت بیابان و بزرگی خارهایش می شناسند. اما کویر کویر نشینان، باران ستاره است و سیاهی بلورین شب. عطر کویر اشک شور و هیجان به چشم می نشاند و سرمای مطبوع شبانه هایش شیرینی خواب را دوچندان می کند. درود بر تمام کویرنشینان خطه ی کرمان!

شیوانا

یادهمان روزهابخیر. سکونت دراپارتمان نه صفایی دارد نه قصه و حکایتی

تربچه

بنظر من نوشته های طنزتان بهتر از جدی است

عباس

تربچه عزیزسلام. ممنون از ارسال نظرتون ولی همانطور که قبلا هم نوشته ام آنچه می نگارم از دل می جوشد و امید دارم که بر دل نشیند!!

پرنيا

[دست][دست][دست] خيلي عالي بود! واقعا قلم باحالي داريد! اصطلاحات كرموني هم خيلي عالي بودن! [خنده][خنده][خنده]

888888

چه شكلكايي![نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]