103 - هجوم عقربه ها

 ...زمان

 دیرکردِ آرزوهای من است.

برای همین خورشید را به انگشت بستم

تا شب

روزهای انگشت شمارم را نمکد

تا فراموش نکنم

چه کسی جوانی ام را پیش فروش کرده

 عطا همتی

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یاسر

[گل]خیلی کوتاه است

آرش

به من هم سر بزنید. خوشحال می شوم نظرتان را بدانم.

ح.د

[گل]جالب بود و زیبا بود و خوب بود

ناصر

لــــــــــــــــــت که شکست، ســـــــــــــــرت را بگیر بـــــــــــــالا ..! تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش. حواست باشد ؛ دل شکسته، گوشه هایش تیز است.. مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی ، مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود… صبور باش و ساکت. بغضت را پنهان کن، رنجت را پنهان تر....!

شادی

ديدي چه طور اسير اون چشات شدم ديوونه ي نگاهت و عاشق خنده هات شدم

مجتبی

شب میشود و کوچه پر از رد پای عابرانی که مرا نمیفهمند و زیرپاله میکنند.

سعید

تو باور نکن اما من عاشقم

مظفری

جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را

ناصری

هرجاقدم میگذارم یاد ش و خاطراتش بیادم میاید

شادی

چقد ر شادمانی خوب است