72-یادش به خیر

روزگاری توی حیاط
کنار حوض کوچیک خونه ی مادربزرگ
خاطرات برامون رقم می خورد 
حرف هاش مثل نوشته های تخت جمشید روی دلمون حک می شد
قصه های فرشته و دیو

قصه ی دارا و ندار
خلاصه مادربزرگ شده بود خدامون
هرچی می گفت به دلمون می نشست
بعد ِ سالها اومدم به اون خونه
مادربزرگ که فقط یادی ازش مونده 
اما اون نیمکت چوبی حالا تنش پینه بسته
حوض هم لحاف برگ و خاک به تنش پوشونده
کاش مادربزرگ بود 
کاش هنوزم بچگی دست از سرمون برنمی داشت
یادش بخیر

محمدرضا گرجی

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
dani

salam aghaye gorji hanoz ham minvisid/? monafagh bashid

کریمی

بچگی هم عالمی داشت

lohrasb

khob bod

ساده دل

مادر بزرگِ مهربون که خوشگل است و خوش زبون چادر گلدار سرشِ به رنگِ برگای خزون [نیشخند] دوسش دارم یه عالمه قد تَموم آسمون

آزاده

سلام. از شما دعوت می‌کنم از وبلاگ "باغبانی سبز" دیدن فرمایید. با تشکر[لبخند]

گل گندم

[دست]

محرابیان

خوب بود موفق باشید

محمدی

خوببود

م . س

[گل]

گندم

آره حق با شماست یادش بخیر: یاد خیلی چیزا بخیر یاد دوستی که تنهاییمو پر میکرد یاد لحظات قشنگی که کنارش بودم وبهم دل داری می داد و ازم تعریف میکرد یادش بخیر. همیشه یادشو توی قلبم زنده نگه می دارم.