14 - بس است

در میان آسمان گر تکه ابری باشی و تنها

بس است

گر شوی تو سایبانِ یک دل غمگین

بس است

گر بباری بر لبی خشکیده حتی اندکی

آن هم بس است

گر شوی ریگی به صحرای وجودت نیز

بس است

ممکن است اشکی شوی بر صورتی خشکیده

باران شو ! ببار !

گر که لبخندی شدی

بر جان بتاب !

گر شدی یک جاده

تا مقصد بران !

از همه بهتر بشو یک عشق تا در هر دلی مهمان بمان

ممکن است اندوه بارانی شوی بر بارشش در هُرم صحرا و کویر

یا که تنها سایه بر داغِ کویر

ممکن است بغضی شوی در سینه ای

یا که فریادی درونِ بیشه ای

گر شدی باران بر آن تنها ببار

گر شدی تنها میان بادیه اما بمان

گرکه بغضی

بشکن ! اما بیصدا

گر که فریادی شدی از جان برآ !

دیدنی ها را به چشم سر

هیچگاه دیده نیست

آنچه را باید شنید با گوشها

امکان نیست

چشم نیرنگ می کند گوش ها فریب

آنچه را خود می پسندند می کنند در خود اسیر

چشم دل باید برای دیدنی

گوش جان می خواهد این حرف و حدیث

در میان بیشه ی این زندگی

گاه باران باید

گاهی کویر

گاه یک شاخه گل و گاهی خسی

در میان بطن این بیشه پر است از دیدنی

هرکه هر نقشی که دارد گفتنی ست

بودن ما در  میان  لحظه ها  نادیدنیست

 

ندا احمدی - داروسازی - ورودی 86

/ 22 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
salbalaii

خيلي زيبا بود گرکه بغضي،بشکن اما بيصدا گرکه فريادي شدي از جان برا فقط وزن شعر گاهي لنگ ميزنه و يهو آدمو از اون حالو هوايي که توشه بيرون مياره و بقول بچه ها ضد حال ميزنه آفرين زيبا بود

یاسمی

خوب بود . غمگین بود . شاد بود همه چی درهم بود

ش .ش

فکر کردم آسمان را مي توان تسخير کرد آب اقيانوس را با آه خود تبخير کرد فکر کردم رفتنت را مي توان از ياد برد هيچ مي دانستي دلم را رفتن تو پير کرد؟

سال دومی

براي محبتهايي که عميق هستندنديدن ونبودن هرگز بهانه ي خوبي واسه فراموشي نيست

مهمان

روی وزن شعر کمی کار کنید بهتر از بهتر میشود[خجالت][گل]

ش یپور ش یپورچی

فکر کردم دل را مي توان تسخير کرد آب حوض را با آتش خود تبخير کرد فکر کردم رفتنت ای و مي توان از ياد بردت هيچ مي دانستي دلش رو رفتن تو سیر کرد؟

محرابیان

شعرهات مـثل خودت خوبند

رهگذر

[دست]

ده بالایی

معاشرت بر دانائی می افزاید ولی تنهائی مکتب نبوغ است

مهتابی

باور كنید كه لیاقت به دست آوردن آنچه را كه در جست و جویش هستید ' دارید.