108- از خدا می خواهم

از خدا می خواهم که دلم رنگ سیاهی باشد - 

مثل یک ابر بهار...-

تا مرا مظهر ظلمت بنمایند-

                             اما....-

پاکی و روشنی و عشق ببارم برخلق...

چه بسا غنچه ای از حسرت آب -

 به نهان خانه ی گل زندانی است-

و به یک قطره ی آب-

بنمایند رهایش از غم-

و زمانی که از آن غمکده آزاد شود-

بنوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.

و چه بسیار از این غنچه ی در حسرت آب.........

از خدا می خواهم-

که ببارم بر خاک-

تا بجوشد چشمه-

چه بسا بلبلی از جور خلایق عطشان-

خوش بنوشد آبی-

پر بشوید چالاک...

و چو گردد سیراب برود بر سر یک شاخه ی دور-

و بخواند با جان-

و بدین گونه نوازد دل غمدیده ی یک عاشق را.....

و سپس جسم ضعیف خود را-

به دم باد بهاری بسپارم خوشنود....

این همان قصه ی یک انسان بود........

محسن خاکی

/ 12 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شعرانه

ازخدامیخواهم که مرا هم ببخشد و جهان رن گ نشاط به خودش باز ببیند

سال اولی

به به عالی

حامد

محسن مرحبا

عباسی

عالی بود جناب خاکی. موفق باشید.[گل]

سال بالایی

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]

امیر

سلام. عالی بود لذت بردم.

امیر

راستی تبریک به خاطر موفقیت عود. دود عودتان از مرزهای کرمان عبور کرد و کشوری شد. دست همه تان درد نکند.

امیر

راستی تبریک به خاطر موفقیت عود. دود عودتان از مرزهای کرمان عبور کرد و کشوری شد. دست همه تان درد نکند.

گرجی

محسن جان عالی بود

جدید

[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست]