15- مثنوی/عزیزدل

سلامم را جوابی نیست، می دانم عزیز ِ دل

بیا بگشای لب شاید، نمانَد پایِ دل در گِل

منم ! آنکس که اوج ِ آسمان را پیشِ  تو خم کرد

و معجونِ صفا را در نگاه ِ سرد تو دم کرد

چه شد آن کوهِ احساسی،که می گفتی ز  پهنایش؟

چگونه بردی از یاد و ، سپردی دستِ فردایش؟

که می دانی که می دانم نگاهت با که درگیر است

و می دانم که می دانی، وجودم سرد و دلگیر است

اگر حال مرا جویی، که می دانم نمی جویی

زبانم سرخ و سرسبزم ، دلم محتاجِ دل جویی

مرا جایی ببر ساقی، که یادِ یار هم کم برد

بریز آن جامِ نابی را، که از روی زمین غم برد

بزن نی ناله هایت را،که امشب با تو همدردم

به آتش کش وجودم را، که امشب مثل ِ یخ سردم

که دود و مِی ، بَرَد شاید، غبار ِ یار را از دل

مرا خالی کند از تو، بَرَم جایی دگر منزل

حمید سالاری داروسازی- ورودی 85

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهمان

[گل]برای عرض تبریک بخاطر فضای خوب اینجا و تشکر از هنرمندان اهل قلم[خجالت]

هادی

سلام . چقدر زیبا بود با آرزوی موفقت برای شما

مصطفی

دمت گرم حمید جون چسبید

مصطفی

دمت گرم حمید جون چسبید

محرابیان

عالی بود

معما

هرچه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق- کاین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را[ناراحت]

رهگذر

قشنگتر از قبلی بود[دست]

م.محمدی

سلامم را جوابی نیست. تنهایم چه میدانی. دلم می گیرد از اندوه. اندوه و پریشانی[افسوس]

رهگذر

منم ! آنکس که اوج ِ آسمان را پیشِ تو خم کرد و معجونِ صفا را در نگاه ِ سرد تو دم کرد آفرین- قشنگ توصیف کردی

محسن

[گل][گل]