84- بازگشت

ای کاش بیایی قلب من جانی بگیرد

با دیدنت دلم سامان بگیرد

تو نیستی و دوست داری من نگریم

این دل چگونه هجر را در بر بگیرد؟

میخواهم از سفر برگردی اما

یارم تو میخواهی سفر پایان بگیرد؟

باید بیایی روشنی را من ببینم

چیزی نمانده مرغ جانم پر بگیرد

با وفا این از رمق افتاده تا کی

باید نشانت را از این و آن بگیرد

دکتر شکیبایی

/ 28 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامانه

گفتم بیایم قلب او آرام گیرد از یادمانمیرود او بسکه در دل است

احمدی

اگرنیایی ...[ناراحت][تماس]

شاعره

صفر را بستند تا ما به بیرون زنگ نزنیم از شما چه پنهان ما از درون زنگ زدیم!!!

مِش کبری

س کن بخواب پنجره ای وا نمی شود اهل دلی به فکر دل ما نمی شود قدری بخند گریه برای تو خوب نیست با اشک ، درد عشق مداوا نمی شود

سودی

دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید

gandomak

خوب بودخوشمان آمد

مش کبری

پسر گلم خدا نکنه مرغ جونت پر بگیره دشمنات پر بگیرن مگه ور خاطر همچی آدم بی معرفتی آدم ایقده خودش عذاب میده

هوشنگ

چیزی شبیه به “معجزه” است. وقتی هر شب بی تو به خیر می گذرد بی آنکه تو بگویی “شب به خیر”.....

ر.ح

[گل]این شعر از شعر شماره90 زیباتراست[لبخند]

همشاگردی

به مرگ می ماند عشق ناغافل و برق آسا هر وقت دلش بخواهد می آید!